چند سطر یادگاری
دیشب در برنامه خندوانه، حسن معجونی، بازیگر تئاتر و تلویزیون می گفت من هیچ وقت نخواستم که به عقب برگردم.
چون موقعیتی که الان دارم، وضعیتی که الان درش به سر می برم ماحصل اتفاقاتی هست که در گذشته برای من افتاده.
فکری که الان دارم، دغدغه ای که دارم، کلا وابستگی و علاقه ای که به بعضی چیزها دارم، در طول سالهای عمرم متغیر بوده.
همه رو تجربه کردم، الان به گذشته نگاه می کنم می بینم اگر باز به گذشته برگردم باز همون کارها رو تکرار می کنم. چون شرایطم و خواسته هام در هر ثانیه از عمرم تغییر می کنه.
(البته صحبتهاش نقل به مضمون هست. اصل حرفش این بود )
حالا این حرفها، چه ربطی به شهادت داره؟!
از بزرگی پرسیدند: "خیلی سخت می گذرد". چه باید کرد؟
گفت: "خودت که می گویی سخت می گذرد. سخت که نمی ماند".
پس خدا را شکر که می گذرد و نمی ماند....
بعضیا خودشون هزار تا کار میکنن و هزار دفعه دل میشکنن، اما ما هیچی نمیگیم!
کافیه ما نفس بکشیم، برامون پرونده هسته ای تو شورای سازمان ملل، درست میکنن! و حسابی ما رو میکوبند و متلک و برچسب به ما میچسبونن!
آخه این انصافه؟!
من از دشمن نمی ترسم
که دشمن های و هو داره
تو میدون جرات و جان
نبرد از رو به رو داره
از اون دوست هراس من
که مظلوم سر به تو داره
به عشق و صلح بی تزویر
تظاهر تا گلو داره
خراب نعره های شیر
نشد پایبست هیچ خونه
من از موریانه می ترسم
که بغزش سرد و پنهونه
من از دشمن نمی ترسم
ولی از دوست می ترسم
من از عقرب نمیترسم
ولی از سوسک میترسم