چند سطر یادگاری
چو رخت خویش بر بستم از این خاک ...
همه گفتند : با ما آشنا بود ...
ولیکن کس ندانست این مسافر ...
چه گفت و با که گفت و از کجا بود ...
الهی رضاً به رضائک
تسلیماٌ لامرک
صبراً علی بلائک
لا معبود سواک
یا غیاثالمستغیثین
جایی که گنج، "جنگ" می شود
درمان، "نامرد" می شود
قهقه، "هق هق" می شود
اما دزد همان "دزد" است
درد همان "درد"
وگرگ همان "گرگ"...
سال جدید مبارک
شب آرامی برایتان آرزومندم
همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.
* کوروش بزرگ *