چند سطر یادگاری
مثل ساحل آرام باش
تا دیگران مثل دریا ، بی قرارت باشند
نمی نویسم چون فایده ای نداره
به خدا می گم.
من مسیر دیدنت را
به حافظه شهر سپردم
کی تورا
میشود از حافظه ی شهر گرفت
اصل مطلب این است
آنچه در باور من ریخته این فاصله
یک حاشیه است
من کمین کرده زامواج خرابات جهان
نکند سر به خیالات دلم بگشاید
نکند باز آید
هرچه در تقویم از حادثه ها کم کردم
فقط خداست که ....
میشود بادهان بسته صدایش کرد ...
میشود با پای شکسته هم به سراغش رفت ...
تنها خریداری ست که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد ...
تنها کسی ست که وقتی همه رفتند میماند ..
وقتی همه پشت کردند آغوش میگشاید ...
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود ...
تها سلطانیست که ...
دلش به بخشیدن آرام میگیرد .نه با تنبیه کردن ..
همیشه و همه جا....
یک وقت زخانه ات جوابم نکنی
با لفظ برو خانه خرابم نکنی
میترسم از آن لحظه که روز عرصات
درزمره ی نوکران حسابم نکنی
پیش نظر سینه زنانت محشر
بیچاره ی روسیه خطابم نکنی
نزدیک درب دوزخ آقای بهشت
با بستن پلک خود عذابم نکنی
سوگند به جان مادرت ای آقا
شرمنده بوترابم نکنی
فردای قیامت سرحوض کوثر
با هرم نگه خویش، آبم نکنی
ای ساقی تشنه لب دلت می آید
مهمان پیاله ای شرابم نکنی؟
باران برای تو می بارد
این برگ های زرد
به خاطر پاییز نیست که از شاخه می افتند
قرار است تو از این کوچه بگذری
وآنها پیشی میگیرند از یکدیگر
برای فرش کردن مسیرت
گنجشک ها از روی عادت نمیخوانند
سرودی دسته جمعی را تمرین میکنند
برای خوش آمد گفتن به تو ....
باران برای تو می بارد
ورنگین کمان
ایستاده بر پنجه ی پاهایش
سرک کشیده از پس کوه
تا رسیدن توراتماشاکند
یه آدمایی هستن که وقتی برای بار اول میبینیشون عجیب باهاشون احساس نزدیکی می کنی
آدمایی که نه تو گذشتت بودن نه مطمئنی که تو آیندت باشن
ولی به احوالت یه رنگ تازه میزنن
آدمایی خیلی ساده ولی لحظه های تکراری زندگیت رو خاص می کنن
آدمایی که میشه روزی چند بار بهشون گفت: خیلی خوبه که هستی!
آدمایی که دقیقا نمیدونی چه حسی نسبت بهشون داری ولی وقتی میرن انگار یه جزئی از وجودت رو با خودشون میبرن
این آدما اومدن و رفتنشون شبیه تغییر فصل هاست
تازه و دلگیر و خاطره انگیز
این آدما یادگارین…
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
وقتی دلی برای دلی تنگ میشود
انگار پای عقربهها لنگ میشود
تکراری اند پنجرهها و ستارهها
خورشید بی درخشش و گل سنگ میشود
پیغام آشنا که ندارند بلبلان
هر ساز و هر ترانه بد آهنگ میشود
باران بدون عاطفه خشکی میآورد
رنگین کمان یخ زده بی رنگ میشود
هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
وقتی دلت برای دلی تنگ میشود
کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد
يک نکته از اين معني گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
غمناک نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد که چو وابيني خير تو در اين باشد
هر کو نکند فهمي زين کلک خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
جام مي و خون دل هر يک به کسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلي اين بود
کاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد
آن نيست که حافظ را رندي بشد از خاطر
کاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد
هم دعاکن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعاکن گره تازه نیفزاید عشق
قایقی درطلب موج به دریازد و رفت
بایداز مرگ نترسید ،اگرباید عشق
شمع روشن شد و پروانه به آتش پیوست
می توان سوخت اگر امر بفرماید عشق
پیله رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت ،به پروانه نمیآید عشق
فاضل نظری
اموزش روبان دوزی
اموزش چرم دوزی