چند سطر یادگاری
ترجیح می دهم حقیقتی مرا آزار دهد، تا اینکه دروغی آرامم کند. . .
چقدر سخت است همرنگ جماعت شدن وقتی جماعت خودش هزار رنگ است . . .
تهمت مثل زغال است اگر نسوزاند سیاه می کند . . .
آن روزها گنجشک را رنگ میکردند و جای قناری میفروختنداین روزها هوس را رنگ میکنند و به جای عشق میفروشندآن روزها مال باخته میشدیاین روزها دلباخته ...
چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند
گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…
کاش یکی پیدا میشد که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون ، به جای اینکه بپرسه “چته ؟ چی شده ؟” ؛ بغلت کنه و بگه “گریه کن” …
حتی دوباره لبخند زدن هم دل میخواهد که من دیگر ندارم !
اولین خنده ز بی دردی بود
آخرین گریه ز بی درمانی
من مرده ام … به نسیم خاطره ای ، گاهی تکانی می خورم … همین
خاطرات آدم مثل یه تیغ کند میمونه که رو رگت میکشی!
نمیبره اما تا میتونه زخمیت میکنه
ﻣﻦ ﺻﺒﻮﺭﻡ ﺍﻣﺎ … ﺁﻩ ، ﺍﻳﻦ ﺑﻐﺾ ﮔﺮﺍﻥ ﺻﺒﺮ ﭼﻪ می ﺩﺍﻧﺪ ﭼﻴﺴﺖ؟؟
خداوندا؛کی خود را پیدا کردم؛اما خوب یادم هست؛هر گاه که گم شدم؛دستم در دست تو نبود ...