چند سطر یادگاری
دیروز
جز عکسهای یادگاری چیست
فردا
جز منظرههای بدون کادر؛
امروز:
قابی برای لحظههای ما.
سلام.
دوستان زیادی اومدن توی انجمن راسخون؛
بعضی هاشون از اول بودند و حالا هم هستند.
بعضی هاشون از اول بودند و حالا نیستند؛ نمیدونم زنده اند یا نه؟ حالا.. (کاش میشد دونست!)
بعضی ها مثل خودمون، حالا هستیم و یه روزی شاید نباشیم (به هر دلیلی...).
بعضی ها، همین امروز و فردا میان و جزوی از راسخون میشن.
یادمه کوچیکتر که بودیم، رسمای خوبی داشتیم.
یکیش این بود که دوست داشتیم به هم یادگاری بدیم.
سرتونو درد نیارم.
اینجا رو میذارم برای اونایی که هنوز یادگاری دادن به دیگران رو دوست دارن.
یا علی.
***گر نبودم روزگاری
این بماند یادگاری***
سلام و تشکر
حرفاتون خیلی قشنگ بود پارسال ما یکی از کاربران راسخون به نام محمود صفری رو از دست دادیم
با دیدن پست شما یاد ایشون افتادم
امیدوارم جاشون در فردوس باشه
واقعا متاثر شدم.
اما واقعیت زندگی همینه.
یه روزی باید بریم.
نمیخوام حرفای ناامید کننده بزنم. چون جوانهای کم سن و سال توی راسخون زیادند.
جوانیه و هزار تا آرزو....
از ته دل دعا میکنم که همه بر و بچه های راسخون، عاقبت به خیر بشن.
برای شادی روح ایشون یک فاتحه قرائت میکنیم.
یا علی.
جناب مرادی
خیلی جالبه که در نوشتن از رنگ های شاد استفاده میکنید و وقت میزارید
ان شا الله دلتون شاد باشه
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.
زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید....
چشمان عروسکم را می گیرم
نمی خواهم مثل من ببیند و حسرت بکشد
می ترسم بهانه گیر شود …!
شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد.
عاشق زمستان و برفم ، او را نمی دانم ...
من و زمستان ، هیچوقت او را نفهمیدیم.
این سر آغوش میخواهد نه سنگ!!.....
ببخش که صدای گریه هایت را نمیشنویم ،
گوشمان از قیمت دلار و ماشین و ویلا پر شده...
كنارخیابان شریعتی چند موتور سوار دارند دختری را به زور سوار می كنند كه روحانی جوانی برای كمك به دخترك، به سمت آنان می رود.
شیشه نوشابه ای را خرد می كنند و چشم راست فرزاد را می درند...پزشك می گوید چشم او تخلیه می شود.
روحانی جوان قبل از بیهوشی می گوید" الحمدلله به قیمت یك چشم موفق شدیم ناموس مردم را نجات دهیم ".
چشم تو ، فدای همه چشم چرانهای شهر ...
فدای همه جوانهایی كه كنار كهف الشهدا با دوست دخترشان برف بازی می كنند !
فدای چشم هیز كارمندانی كه دنبال صید ارباب رجوع بی سرپرست و جوانند...
ببينيد واقعا
چارلی چاپلین به دخترش نوشت:
تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی
بدنت را عریان نکن.
هرگز چشمانت را برای کسی که
معنی نگاهت را نمیفهمد گریان مکن.
قلبت را خالی نگاهدار و اگر روزی
خواستی کسی را در قلبت جای دهی
سعی کن فقط یک نفر باشد و به او بگو:
تو را کمتر از خدا و بیشتر از خودم دوست دارم
زیرا به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم...