اشعار دفاع مقدس
مردان تيغ
باز امشب ياد لشكر كردهام
ياد سرداران بىسر كردهام
باز امشب ياد ياران شهيد
پردهى بغض گلويم را دريد
ياد مردانى ز نسل بوتراب
شرمگين از خونشان صد آفتاب
ياد گمنامان « تيپ ذوالفقار »
مىكند باز اين دلم را بىقرار
ياد مردانى كه بىسر بودهاند
با شقايقها برادر بودهاند
ياد غواصان « گردان حبيب »
سينه سرخان صميمى و نجيب
ياد سوسنگرد و « تيپ نينوا»
ياد « بهمنشير » و شبهاى دعا
ياد سرداران عاشورا ، خدا
مىبرد دل را به سمت « كربلا »
مىبرد آنجا كه آغاز است و بس
مىبرد آنجا كه پرواز است و بس
مىبرد « اروند » و نجوا مىكند
در دلم صد شور برپا مىكند
مىبرد بىدغدغه ، بىادعا
كو به كو تا سرزمين لالهها
در جزيره مىبرد ، مجنون كند
چون بلمها باز غرق خون كند
مىبرد آنجا كه پرپر مىشديم
تا همان جا كه كبوتر مىشديم
برد و آخر كار دستم داد عشق
باز هم امشب شكستم داد عشق
ياد « خرمشهر » و « آبادان » بخير
ياد « مهران » ، ياد « حاج عمران » بخير
آى « سوسنگرد » ، سردارت كجاست
آن قديمى ياور و يارت كجاست
آن علمدار رشيد جبههها
آن دلاور مرد ميدان بلا
آن تجلايى كه مرد مرد بود
مرد تيغ و زخم و مرد درد بود
واژهها امشب مرا يارى كنيد
ماندهام آخر شما كارى كنيد
بارها داغ برادر ديدهام
داغ گل ، داغ صنوبر ديدهايم
زخمها از تير و خنجر خوردهايم
دل به دست عافيت نسپردهايم
بارها ما مرگ خود را ديدهايم
در هواى مرگ خود رقصيدهايم
باز امشب ياد لشكر كردهام
ياد از آن سردار بى سر كردهام
با توام اى « باكرى » اى هم نبرد
اى برادر ، همنفس ، همراز درد
بى تو اينجا بوى غربت مىدهد
بوى غفلت ، بوى تهمت مىزند
ديگر اينجا منطق باروت نيست
هيچ كس را صحبت از « ماووت » نيست
با تو بودم تا دعايم گم نبود
اشك و آه و سوزهايم گم نبود
پيرهن گم كردهام همرنگ خاك
پيرهن ، زخمى و خونى ، چاك چاك
پيرهن ساده ، صميمى ، بىريا
پيرهن تن پوش مردان خدا
پيرهن بوى خدا مىداد حيف
بوى دشت نينوا مىداد حيف
پيرهن بى تو دلم طوفانى است
چشمهايم باز هم بارانى است
پيرهن دل با غم تو آشناست
دل اسير غربت آئينههاست
باز من چوب ملامت مىخورم
بى تو از پشتم جراحت مىخورم
پيرهن زخم زبانم مىزنند
باز هم آتش به جانم مىزنند
« فاو» تا « فاو» اين دلم در شيون است
صد « شلمچه » درد امشب با من است ...
عشق زير آتش خمپاره ماند
بينوا دل ، باز هم بيچاره ماند
پرندهترين
گفتى بيا كه سينه به مردى سپر كنيم
با نام دوست ، از دل توفان گذر كنيم
در جبههاى به وسعت هفت آسمان عشق
تفسير ديگرى به زبان خطر كنيم
با انتخاب سرخ در اين راه عاشقى
مردان آسمان وفا را خبر كنيم
دستى ز آستين شجاعت برآوريم
با چشم معرفت به شهيدان نظر كنيم
همراه با پرندهترين سينه سرخها
تا كوى وصل تكيه به بال هنر كنيم
از دوردست حادثه تا آسمان عشق
پروازى از مدار زمين بيشتر كنيم
رفتى تو و توان پريدن مرا نبود
بايد در اين مسابقه فكرى دگر كنيم
وقت عروج بال اميدم شكسته شد
مانديم تا رعايت اين بال و پر كنيم
شرمندهام كه از تو جدا ، زندهام هنوز
تقدير ما نبود كه با هم سفر كنيم
خون شقايق
نفس صبح معطر نه تو دارى و نه من
به گل و آينه باور نه تو دارى و نه من
در فضا هلهله شد چلچلهها كوچيدند
بال در بال كبوتر نه تو دارى و نه من
پشت اين پنجرهها ، حنجرهها زخمى شد
سينهاى زمزمهپرور نه تو دارى و نه من
« قدس » ، زير قدم فاجعه لرزيد و هنوز
شور اين حادثه بر سر نه تو دارى و نه من
باغ سرسبز شد از خون شقايق ، اما
شرمى از سرو و صنوبر نه تو دارى و نه من
گرچه همسايهى گلزار شهيدان شدهايم
نكهت لالهى پرپر نه تو دارى و نه من
نكند هرولهى باد ، پريشان ما را
ريشهى نخل تناور نه تو دارى و نه من
مي آيد از ديار بهاران ســـــــپاه گل
بر سر نهاده دختر صحرا كــــلاه گل
با جنبش دلاور جنگـل، چريـك بـــاد
در خون كشيد به بيشه شب پادشاه گــل
با بانك پرطــنين ظـــفر كـاوه ي بهار
فـــرمان داد آورد از بــــارگـــاه گـل
طبل نبرد ميزنـــد امشـب اميــر ابـر
دارد سـر ستيز، مگر بـــا سپـــاه گـــل
دريــاباي منـيژه ي جـادوگـر نسيم
بـــا سحــــر عشق بيژن شبنم زچاه گل
يك كهكشان ستاره ي ميخك شكفته است
در آسمان ســــــبز به اطراف ماه گـــل
مي ترسم از شبي كه به دجال رو كنيم
آقا تو را قسم به شهيدان ظهور كن
(منيژه تو در ميان، شعر جوان صفحه 67)
بــــرادر مبارزم، زمزمه كن بهار را
بچين ز شاخة يقين ميوة انتظار را
(سپيده كاشاني)
امروز شايد بايد از خون گلو خورد
نــــان شــــرف از سفرههاي آرزو خورد
بوي ريا پر كرده ذهـــن دستها را
اي كاش ميشد جرعهاي بي رنگ و بو خورد
شايد تمام حرفم اين باشد جماعت
حق شما را كــاخهاي روبه رو خــــــورد
(ضياء الدين شفيعي)
سرود جانبازان
تا ببينم جمال خدا را
هديه كردم بر او دست و پا را
دست و پا دادم اما گرفتم
بال معراجى كبريا را
گرچه بىدستم اما من از دل
اعتصامم به حبلالمتين است
پاى رفتن ندارم وليكن
منزلم كوى عيناليقين است
دست و پايم اگر ارزشى يافت
اين بها را به من آسمان داد
تا پذيرفت اين هديهام را
عشق را، عاشقى را نشان داد
تا كه او حاكم عرش و فرش است
در رهش جان و سر دادن از ماست
سر كه در راه جانان نباشد
در فرا دوش ما بار بىجاست
جانباز
ايثار تكيه داده به دوش عصايتان
ايمان، شكوفهاى به لب باصفايتان
گلدان - ولو شكسته - نشانى است از بهار
پيچيده عطرى از شهدا در صدايتان
چيزى زياد نيست اگر آسمان عشق
هر شب گل شهاب بريزد به پايتان
اين لطف كوچكى است كه هر روز صبح زود
خورشيد «ان يكاد» بخواند برايتان
روز قيامت است و ابوالفضل آمدهست
تا از شما سؤال كند ماجرايتان
جاى سؤال نيست كه او خود حضور داشت
درگير و دار حادثه كربلايتان
مىپرسد از شما، كه شما پاسخش دهيد
تا بشنود شكوه بلند صدايتان
پاسخ نمىدهيد مبادا ريا شود
رازىست بين قلب شما با خدايتان
او با لبان تشنهى خود بوسه مىزند
بر شانههاى زخمى بىادعايتان
شكوه بىمانند
تقديم به پدران شهيد داده
بلند قامت صبر ، اى شكوه بىمانند
به دست بوسى تو اهل عشق مىآيند
به بىكرانگىات رشك مىبرد هامون
به استقامت تو غبطه مىخورد الوند
چو دستهاى دلت عشق در زمين مىكاشت
ز عرش بر تو ملايك سجود آوردند
به دست خويش سپردى به خاك ، قلبت را
بزرگوار و سخى ، عاشقانه ، با لبخند
مرا به ساحت خود اى بزرگ ، راهى ده
چنين زبون و گرفتار و خاكىام مپسند
منم حقارت ماندن ، تويى حكايت رشد
بده به جارى فريادها مرا پيوند
شكفتن گل سرخت به خون ، مبارك باد
از اين چنين پدرى ، آن چنان سزد فرزند
به مهربانىات اى خوب ! فصل پرواز است
ز بال بستهى ما هم به لطف ، بگشا بند
من ابر تيره دلم ، گريه عادت است مرا
تو چشمه سار زلالى ، تو جاودانه بخند
به دست پر كرمت بوسه مىزند خورشيد
به مهربانى تو غبطه مىخورد هرچند
اين صداقت محض
تقديم به جانبازان انقلاب اسلامى
دلتان عاشق است ، بىغم نيست
حرفتان روشن است ، مبهم نيست
هيچ يك از شما نوادهى زخم
عاشقى را ! - به فكر مرهم نيست
روحتان از نژاد سرو ، بلند
پشت عزم و ارادهتان خم نيست
گردباد خطر كه مىآيد
حجم ايثارتان كم از يم نيست
غير از آيينه ، اين صداقت محض
در نگاه شما ، مجسم نيست
آسمان بىنهايت است ، آرى
سقف پروازهايتان كم نيست
حرفهاشان نگفته ماند « افق » !
آى ! خاموش باش محرم نيست
مزامير سبز
تقديم به جانبازان عزيز
به ساحل زدى روح دريايىات را
به هامون فكندى توانايىات را
فراخواندهام كوه و دريا و جنگل
كه شايد كنم وصف زيبايىات را
صبورى چو كوه و وسيعى چو دريا
و جنگل سروده است خضرايىات را
شب عشقبازى چه ديدى كه دادى
به سوداى يك جلوه بينايىات را
ملائك به تو سجده كردند آن شب
كه ديدند مستى و شيدايىات را
نهادى زمين ، دست و پاگير پا را
ستاندى پر و بال پويايىات را
نهادى به جا دست و جاويد كردى
به خمخانه پيمانه پيمايىات را
شبى جانگزاتر از آن شب نديدم
كه ديدم وداع « مصلايىات » را
جماران تلاوت نموده است شيوا
حديث غم و عشق و تنهايىات را
دماوند تصوير كرده است زيبا
غرور سپيد تماشايىات را
چه سان وصف گويم چگونه سرايم
من ناشكيبا ، شكيبايىات را
تو خود با حضور صبورت ، سرودى
مزامير سبز اهورايىات را
بميرم نبينم پريشانى تو
بمانى ، ببينم شكوفايىات را
به هوش باش زمين بى خدا نمىماند
سلام بر تو كه آلاله پرورى مادر
گلوى فاجعه را خشم خنجرى مادر
سلام بر تو كه خورشيد احترامت كرد
بهشت گسترهى خويش را به نامت كرد
سلام بر تو كه در راه دل پسر دادى
براى پيشكشى پارهى جگر دادى
تو را قسم به گل پرپرت بگو با من
چه آمده است بگو بر سرت بگو با من
بگو كه عقدهى دل واشود ، جوان داده !
كوير آينه دريا شود ، جوان داده
بگو چگونه زمين را به اشك خود شستى
ندانم ابر شدى يا به اشك خود شستى
بگو گلوى شهيدت ستاره باران بود
شب عروج ، خدا در دل تو مهمان بود
چگونه آن همه شب سوختى و دم نزدى
مدام ديده به در دوختى و دم نزدى
بگو كتاب شهادت هميشه يارش بود
دعاى خير تو آن شب به كولهبارش بود
شهيد داده ! فقط عاشق است مىداند
كه عشق چيست ، شبيه چه چيز مىماند
نهنگ از دل مرداب سخت بيزار است
ستارهى سحر از خواب ، سخت بيزار است
اگر چه خواب خوشى باز از پسر ديدى
بلند قامت او را بدون سر ديدى
مباد ! آنكه به ياد شهيد گريه كنى
به جاى خالى او روز عيد گريه كنى
چگونه تيغ خدا در نيام مىماند ؟
دلى كه پخته شود خشك و خام مىماند؟
چنان كه كوه ز موج بلا نمىترسد
غزا كننده زحكم قضا نمىترسد
بدان كه مرد خطر را اميد مىداند
و روز كشته شدن را چو عيد مىداند
كسى كه عشق بورزد به فكر هستى نيست
كه در شراب سلامت نشاط مستى نيست
زمانهاى كه سر سوزنى تفاهم نيست
سرودن از گل و آيينه كار مردم نيست
چنان كه از دل شب آفتاب مىجوشد
حقيقت است كه مثل شراب مىجوشد
اگر چه مدعيان حربهاى دگر بزنند
گل شهيد تو را خارها به سر بزنند
به هوش باش ! زمين بىخدا نمىماند
و بوى لاله ز گلها جدا نمىماند
قسم به نام بلندت كه قوت دلهاست
در اين جهنم نامردمى خدا با ماست
به نام نامىات اين مثنوى بلند افتاد
هميشه نام تو خورشيد آسمانم باد
هيچ نگفت
كودكى سوخت در آتش ، به فغان هيچ نگفت
مادرى ساخت به اندوه نهان ، هيچ نگفت
پدر پير شهيدى كه به عشق ايمان داشت
سوخت از داغ پسرهاى جوان ، هيچ نگفت
دختر كوچك همسايهى ما پر زد و رفت
دل آيينه شكست و پس از آن ، هيچ نگفت
وقتى از شش جهت آوار و تبر مىباريد
مردى از حنجر نامرد جهان ، هيچ نگفت
وطنم زخمى شمشير دوصد حادثه گشت
باز با اين همه چون شير ژيان ، هيچ نگفت
آن طرفتر پس ديوار بلند ترديد
شاعرى بود كه با طبع روان ، هيچ نگفت
خاك خوبم وطنم درگذر از آتش و دود
آب شد آب ، ولى از غم نان ، هيچ نگفت
شبى از خويشتنم خواستم ، آيينه چه گفت
پاسخش باز همان بود همان ، هيچ نگفت
مىتوان گوشهاى از داغ مرا شرح نداد
ولى از اين همه هرگز نتوان ، هيچ نگفت
مثنوى مردان جنگ
به نام خداوند مردان جنگ
كه كردند بر دشمنان عرصه تنگ
به نام خداوند ياران دين
زشك رسته مردان اهل يقين
به نام يلان محمد (ص) نژاد
كه شد شورشان غبطهى گردباد
على صولتانى كه در خون شدند
به يك نعره از خويش بيرون شدند
به نام غيوران زهرا (س) نسب
زخود رستگان به حق منتسب
حسن (ع) مذهبان صبور آمده
مى زهر نوشان آن ميكده
خراباتيان حسين (ع) آشنا
گرفته به كف رايت كربلا
اگر دم فرو بندم از ذكرشان
رها نيستم يكدم از فكرشان
من و ياد ياران كه سر باختند
ولى بر ستم گردن افراختند
سحرگاه اعزام يادش بخير
و «گردان» گمنام يادش بخير
لباسى كه خاكىتر از خاك بود
ولى چون دل عاشقان پاك بود
الهى به مستان بربط شكن
به مردان طوفانى خط شكن
الهى به «گردان زيد و كميل»
دليران چون رعد و طوفان و سيل
به آنان كه بىپا و سر آمدند
شهيد از ديار خطر آمدند
به مفقود و جانباز و ايثارگر
كه شد تيغشان بر عدو كارگر
به مردان در كنج محبس قسم
به «والفجر و بيتالمقدس» قسم
به دلتنگى «كربلاى چهار»
به ياران گمگشته و بىمزار
به «فتحالمبين» و به «فتحالفتوح»
به طوفان، به كشتى، به دريا، به نوح
به «مرصاد» و مردان مرگ آفرين
منافق ستيزان تيغ آتشين
به آنان كه پروازشان تا خداست
مرا بر خدا و ولى التجاست
هلا تا نپرسى ز سربازىام
كه من كشتهى عشق «خرازى»ام
خوشا «باكرى» با دل عاشقش
كه رگبار بستند بر قايقش
خوشا همت «حاج همت» خوشا
خوشا شور و شوق شهادت، خوشا
خوشا فهم «فهميدهى» نوجوان
كه بىقدر بودش تمام جهان
خوشا شور «قربانعلى عرب»
گه رقص مرگ و جنون و طرب
كه «فهميده» را ديد در قتلگاه
ز نارنجك آن دم كه ضامن كشيد
به زير زرهپوش خود را فكند
گوارايى شهد خون را چشيد
و «خرازى» انگار عباس بود
كه شد قطع دستش به ميدان رزم
شبى نيز سوى خدا پر كشيد
شد اين گونه جاويد آن كوه عزم
به كارون و اروند تا پل زديم
گذشتيم از خويش تا رزمگاه
در آن سوى، دشمن كمين كرده بود
پراكنده چون ابرهاى سياه
چو طوفان وزيديم و بر هم زديم
ز خار و خسان خواب و آرام را
خليج از تب و تاب ما موج زد
نوشتيم با خون سرانجام را
خطر بود و شط بود و غواصها
سلاحى به جز عشق و ايمان نبود
ز نيزارها بىصدا رد شديم
صدايى به جز صوت قرآن نبود
خدا يار مردان درد آشناست
كه جانهايشان با نبرد آشناست
گذشتند از هشت خان بلا
شد از خونشان دشتها كربلا
پس از جنگ ما باز استادهايم
كه كوهيم و آتشفشان زادهايم
اگر پا و گر سر زكف دادهايم
چو لب واكند حيدر، آمادهايم
كه گيريم جان بدانديش را
بسوزيم ملك ستم كيش را
بخوان تيغ عريان هماورد را
كه گردن زنم خيل بىدرد را
برافشانى از خويش اگر گرد را
به دوزخ فرستيم نامرد را
كه رسم جوانمردى احيا شود
قلندر وشى پيشهى ما شود
غريبانه مردم تفنگم كجاست؟
خشابم، قطار فشنگم كجاست؟
دلم، سنگرم، خاكريزم چه شد؟
بگوييد نعش عزيزم چه شد؟
به هر ناكجا چو تجسس كنم؟
چقدر اين زمين را تفحص كنم؟
برادر بگو لشكر «نصر» كو؟
شهيدان تيپ «وليعصر» كو؟
كه افكند در كار مردن گره؟
كه گم گشت «گردان ضد زره؟»
پس از جنگ صبر از خدا خواستم
زمين خوردم اما به پا خاستم
بيا يك تپش غوطه در خون بزن
قدم بر سر هفت گردون بزن
جنون كن كه از اين همه احتياط
بلرزد قدمهايمان در صراط
و ايمان بياور به خون و جنون
كه اين است «قد افلح المؤمنون»
برادر بمان در پناه خدا
كه من مىروم التماس دعا...
داغ لاله
هنوز از نفسم آه و ناله مىجوشد
ز دشت سينه من داغ لاله مىجوشد
مگو كه لاله نرويد دگر زمستان است
ز فرط داغ، دل من شقايقستان است
كجاست همنفسى تا بگويم از سر درد
كه داغ با دل خونينم اين دو روزه چه كرد
كجاست همنفسى تا ز سوز جان گويم
ز آتشى كه مرا سوخت استخوان گويم
در اين ديار كه هم نالهاى نمىجويم
غمم به چاه گريبان خويش مىگويم
بيا تو اى دل من باز همنوايم باش
غريبهاند خلايق، تو آشنايم باش
قلم نهاده قدم در خط جنون اى دل
بريز در رگ آن، جرعه جرعه خون اى دل
اشارتم نكن از راه مصلحت به سكوت
كه خشم سينه زند، سنگ عاقبت به سكوت
مگو به من كه نگويم خيانت زر را
غريب مردن و تنهايى اباذر را
زمن مخواه برادر، كه لب فرو بندم
به جاه و جيفه نشايد كنند پابندم
بهل كه دار كنم رشتهى كلامم را
بلندتر بزنم حرف ناتمامم را
اگر چه خواسته ما را زمانه بىغم و درد
من از قبيله قابيليان نيم، اى مرد
من از عشيره عشرت طلب نخواهم بود
براى راحت تن، يار شب نخواهم بود
هنوز زمزمه عاشقان به گوش من است
پيام خون شهيدان حق به دوش من است
هنوز مىشنوم من صداى «چمران» را
كجا كنار گذارم سلاح و قرآن را
هنوز در سر من هست شور جانبازى
قلم قدم نزند جز به راه «خرازى»
زبند بند دلم همچو نى نوا دارم
نوايى از نى بشكسته «رضا» دارم
«رضا» كه ياور حق بود و دشمن بيداد
مؤذنى كه اذان جهاد سر مىداد
برآى، اى نفس آتشين ز سينه برآ
به گلستان شهيدان عشق روى نما
به روح پاك شهيدان رسان سلام مرا
به دوستان شهيدم بگو پيام مرا
بگو به ما ز وفا باز يك اشاره كنيد
به روز ما و غريبى ما نظاره كنيد
اگر كه جسم شما چاك چاك از تير است
ز طعنه بر دل ما زخمهاى شمشير است
ز داغ لاله رخى همچو نينوا دارم
ندايى از نى بشكسته رضا دارم
هنوز هست به يادم حماسهاى زان مرد
چو بست قامت مردانهاش براى نبرد
زمهر، همسر او غنچهاى به دستش داد
كه از زيارت فرزند خود شود دلشاد
تبسمى زد و گفت اى عزيز جان پدر
مده فريب مرا با نگاهت اى دختر
مكن فريفتهى چشم خود نگاه مرا
مساز منحرف اى نور ديده، راه مرا
فداى چشم تو گردم مشو عنان گيرم
زحلقههاى تعلق مكش به زنجيرم
مبند، اى گل نشكفته بال پروازم
مدار از ره ايثار و عاشقى بازم
بسيجيان پس از جنگ و جبهه، صحت خواب
بلند بود چو پهناى جبهه وسعت خواب
دعا كنيد كه ايمانتان محك نخورد
به صفحه دلتان باز مهر شك نخورد
چه روى داده كه ديگر ولى نمىخواهيد
چو خلق كوفه حسين (ع) و على (ع) نمىخواهيد
شما كه گاه خطر خويش را به خواب زديد
عرق ز شرم نكرديد و بر رخ آب زديد
زمان چاشت چو از خواب خوش بلند شديد
شديد وارث خون برادران شهيد!
مگر زخواجه نخوانديد اين روايت را
حديث نفس نكرديد اين حكايت را
«من خراب كجا و ره صواب كجا
ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا»