اشعار دفاع مقدس
شعر انقلاب (بهار در زمستان)
محمد رجب زاده (راجی )
روزگاري بود سيــاه اندر سيــاه
حاكمي داشتيم كه مي گفتند شاه
ظلم و بيدادش ز حد بگذشته بود
افتخارش نوكري بيگانه بــود
دين ودينداري به نزدش ننگ بود
قلب او پركينه و نيرنگ بــود
او مخالف بود بر امر حجــاب
بي حجابي كرد در ايران بــــاب
در فساد آزادي بي حد گـذاشت
بهر افساد زنان همت گـــماشت
او فنا كرد دين و استقلال را
كرد غارت پول بيت المـــال را
مي گرفت حكم او از كاخ سيـاه
تا نمايد عزت ما راتبــاه
هر كه مؤمن نزد او سركوب شد
دشمن دين پيش او محبوب شـد
هر كه بنمود انتقــــاد از كار او
گشت محروم تا ابد ديداراو
مردم اندركارخود حيران شدند
چشم براه نصرت يزدان شدنـــد
كرد خدا لطفي ز الطاف جـــلي
سيدي از نسل زهرا و علــي
او فرستاد تا نمايد رهبـــري
سرنگون سازد رژيم پهلــوي
تا خروشد چون علي شيرخدا
بركند بنيادطاغوت دغــا
قم به فرمان خميني كرد قيــام
هر كجامي رفت از قم اين پيـام
داده فرمان رهبر دين خـدا
حكم قرآن است اي ملت به پــا
دين و آيين خدا احياء كنيــــد
شاه را در نزد خلق رسوا كنيــد
راه پيمايي ، تجمع ، اعتصــــاب
هر كجا حرف از وقوع انقـــلاب
كوي و برزن ، شهر و آبادي همه
جمله آمـــــاده بدون واهمـه
صوت تكبير و صفير تير بــود
رزمگاه خون بر شمشير بـــــود
تير بود و خون بود و ناله بــــود
قتلگاه پايتخت در ژاله بـــــود
لاله ها پرپر به دشت خون بـــود
جوي خون جاري زهرميدون بود
جمله فرياد همه با اتحــــاد
مرگ بر شاه و خميني زنده بــاد
كل ايران جملگي فرياد شـــــد
تاج و تخت پهلوي بر باد شــــد
پر ز رهرو شد ره پير خميـــــن
در محرم با صداي يا حسيـــــن
آن محرم رنگ وبويي تازه داشت
یروراه حسيـــــن آوازه داشت
كل ارض كربلا گرديده بــــود
روز عاشورا به پا گرديده بـــــــــود
نالة يا ليتنـــا كنّــا معك
گشت محقق هركجا بي هيچ شك
شاه ظالم گشت زبون و بي قـرار
كرد او با ذلّت و خواري فـــرار
ديو بدنام سيــه آوازه رفت
از كتاب ظلم او شيــــرازه رفت
در هواي سرد بهمن ماه بــــود
شب تاريك چشم به راه ماه بـود
چون سپيده صبح صادق شدعيان
كردطلوع خورشيدازغرب جهان
نور او روشن نمود ايران ما
سربلند اندر جهان شد نام مـــا
شد بهار اندر زمستان آن زمـان
چون بيامد رهبر محبوبمــــان
جشن پيروزي به پا در هر كجـا
عرض و تبريك و همه شكرخدا
باغ و گلشن پر زگل گرديد باز
مؤمنان با شكر حق اندر نمــاز
راه دين و زندگي چون بازشد
باسعادت زندگي آغاز شـــد
ليكن از جور و جفاي ظالمــان
دشمنان ما ، همه مستكبــــران
بهر نابودي دين و انقــلاب
متحد گشتند به راه ناصـــواب
ابرهه اين بار هم لشكر كشيــد
ريگ و طوفان طبس رااونديد
لطف ايزد باز گرديد يارما
برطرف كرد شرّ استكبــــار را
نگرفت عبرت عدو زين ماجـرا
او علم كرد ضد ما صـــدام را
حيله و نيرنگشان كارساز شـــد
جنگ تحميلي به ما آغاز شــد
هشت سال از بهترين روزگــار
كار ما شد فكر جنگ و كاروزار
شيرمردان دلير اين ديار
روز روشن را نمودند شام تــار
دشمن دين با تمام قدرتش
شد فزونترزين شجاعت حيرتش
پيشنهاد صلح و سازش را نمـود
چاره اي جز اين به كار اونبود
لشكر ايران شد پيروز جنــــگ
بهر صدام هم نماند جز نام ننگ
جنگ بهايي بس گران ازماگرفت
بهترين افرادمان از مـــا گرفت
كم نبودند مادراني داغدار
كودكاني از شهيدان يادگـــار
قلب رهبر پر ز درد و ناله بـود
صبر تنها راه حلّ و چاره بــود
رهبر فرزانه ما پير شـد
قلب او با درد و غم درگير شد
قلبش ازايمان به اطمينان رسيد
لحظه معراج روحش سر رسيـد
گفت خدايش ارجعي ربّك بيـا
شدخداراضي ، توراضي ازخدا
بعد او لطف خدا شد مستــدام
سیدی ديگر ز انصار امـــــام
سيدي والا ز اولاد علـي
نام او سيد علي خامنــــــه اي
پيشواي ما شد آن والا تبـار
عهد و پيمان خلايق بي شمــار
شد غدير ديگري از بهر مـا
گشت دشمن نا اميد زين ماجرا
اينك اندر سال سي از انقـلاب
بارور گشته درخت انقــــلاب
با تلاش و ياري پروردگـار
فتح كرديم قله هاي افتخـــار
انقلاب ما عالم گير شـد
دست شيطان بزرگ زنجير شد
غول آمريكا دم وشاخش شكست
اقتدار و هيبتش در هم شكست
در عراق و غزه و كلّ جهان
بی اثر شد نقشه مستكبـــــران
جاءالحق عن قريب معنا شــود
هر چه باطل محو و ناپيدا شود
مژده داد پيغمبر نيكو نهـاد
پر شود دنيا زعدل وقسط وداد
وارث روي زمين مستضعفيـــن
تيغ حق بر گردن مستكبـــرين
مژده بادا بر شمااهل جهان
الخصوص اي شيعيان ، ايرانيان
صبح می آیـــد بعد ازشـــام تار
مي رسد مهدي به امر كردگـار
جمله عالم مست رخسارش شود
چشم ها روشن ز ديدارش شود
قلب ها لبريز ايمان مي شـــود
كل عالم چون گلستان مي شود
پس بيا اي دوست تاكاري كنيم
دين را با كار خوب ياري كنيم
پاك گرديم ازهمه پستي وزشت
حق گراباشیم و ره جوی بهشت
بر ديار عشق ما راهي شــــويم
تا كه شايد لايق مهدي شويـــم
عشق بر مهدي اميد راجي است
چون كه اوبرکل عالم ناجي است
چفیه یعنی قل هو الله احد
چفیه یعنی اوست الله الصمد
چفیه یعنی پاک و رحمن و رحیم
خالق یکتا و مولای کریم
چفیه یعنی بندگی، یعنی خضوع
چفیه یعنی،ذکر زیبای رکوع
چفیه یعنی دل،صداقت،نور،دین
معرفت، ایمان،صفا،عشق و یقین
چفیه یعنی مهر و تسبیح و دعا
گفتگوی عاشقانه با خدا
چفیه یعنی عطر گلهای نماز
خلوت دل با خدای بی نیاز
چفیه یعنی سجده ها ی نیمه شب
محضر مولا رسیدن با ادب
شاعر: محسن صالحی حاجی ابادی
به كوه نور ماند حجله ي تـــو
سرود عشق خواند حجلهي تو
سكوت كوچه ي خاموش ما را
به آتش ميكشاند حجلهي تو
شرار شب به ميدانت فرو خفت
ستاره در شبستانت فرو خـــفت
هلااي يار،اي همواره بـــيدار
چرا خورشيد چشمانت فرو خفت
ما دشمن آه و آوخ و افسوسيم
بـا شوق لبان مرگ را ميبوسيــم
دريـا دريا اگـــر زما برگيرنـد
كم مينشويم، از آن كه اقيانوسيم
(قيصر امين پور)
ما مرغ سحرخوان شگفت آواييم
خونين پروباليم و شفق سيماييم
در معبر تاريخ چو كوهي بشكوه
صدبار نشسته ايم و پابرجاييـم
(سيد حسن حسيني)
زين تير كه از صخره و آهن گذرد
وز رشته ي موي و چشم سوزن گذرد
چندان به تن دشمن خود زخم زنيم
تا آن كه نسيم از تــــن دشمن گذرد
(قيصر امين پور)
نوشيدن نور ناب كاري است شگفت
اين پرسش را جواب كاري است شگفت
تو گونــهي يك شهيد را بوسيدي؟
بوسيدن آفتــــاب كاريست شـــگفت
(قيصر امين پور)
اتل متل يه بابا
كه اسم او احمده
نمره جانبازيهاش
هفتاد و پنج درصده
اونكه دلاوريهاش
تو جبهه غوغا كرده
حالا بياين ببينين
كلكسيون درده
اونكه تو ميدون مين
هزار تا معبر زده
حالا توي رختخواب
افتاده حالش بده
بابام يادگاري از
خون و جنگ و آتيشه
با ياد اون موقعا
ذره ذره آب ميشه
آهاي آهاي گوش كنين
درد دل بابارو
ميخواد بگه چه جوري
كشتند بچههارو
«هيچ ميدوني يعني چي
زخميهارو بياري
يكي يكي روبازو
تو آمبولانس بذاري
درست جلوي چشمات
يه خورده او نطرفتر
با شليك مستقيم
ماشين بشه خاكستر»
رفته بودم سفرى، سمت ديار شهدا
كه طوافى بكنم گرد مزار شهدا
به اميدى كه دل خسته هوايى بخورد
متبرك شود از گرد و غبار شهدا
هر چه زد خنجر احساس به سرچشمهى چشم
شرمگينم كه نشد اشك، نثار شهدا
خشكى چشم عطش خورده، از آنجاست كه من
آبيارى نشدم، فصل بهار شهدا
چون نشد شمع كه سوزد دل سنگم شب عشق
كاش مىشد كه شود سنگ مزار شهدا
آخرين خط وصاياى دل من اين است
كه به خاكم بسپاريد كنار شهدا
مجالى براى شهادت
پرنده! دعا كن كه طاقت ندارم
براى پريدن شهامت ندارم
چگونه نمانم كه حتى كمى هم
به چشمان پاكت شباهت ندارم
صدا مىزنى نام من را وليكن
زبانى براى اجابت ندارم
ببين از تو پنهان نباشد كه حتى
براى پريدن لياقت ندارم
دعا كن كه من ديگر آتش بگيرم
دعا كن پرنده! كه طاقت ندارم
چگونه بگويم برايت برادر
مجالى براى شهادت ندارم
يادگارى ماند و من
عاشقان رفتند و چشم اشكبارى ماند و من
از غم بىحاصلىها، كولهبارى ماند و من
واى من ياراى رفتن داشت روزى پاى من
كاروان در كاروان رفتند و بارى ماند و من
بىنهايت بالهاى شوق، بالايى شدند
قامتى گمگشته در حجم غبارى ماند و من
يك بيابان تشنه لب روييد از هرم شهيد
شرح داغ آفتاب بىمزارى ماند و من
در هياهوى اناالحق صد گلو ياهوى سرخ
با سر شوريده در معراج دارى ماند و من
نبض شوراى شقايقها همه عشق است و داغ
داغ بر دل بىشقايق روزگارى ماند و من
تا كدامين دست، بهت انتظارم بشكند
در حصار سينهام، ساعت شمارى ماند و من
اين غزل هم در بهار عشق و احساس و عطش
از عبور سينه سرخان، يادگارى ماند و من
در غبار كوچه ذهن
من در اينجا و دلم در سنگرم جا مانده است
روح جان پروردهام از پيكرم جا مانده است
نيست شوق پر كشيدن در وجودم يا كه نه
قدرت پرواز از بال و پرم جا مانده است
خالى دستم دليل ترس از بيگانه نيست
در گلوى شب پرستان، خنجرم جا مانده است
روى خاكستر، ميان كوچههاى سوخته
رد پاى شعرهاى دفترم جا مانده است
با همين يك پاى زخمى جاده را طى مىكنم
مىروم آنجا كه پاى ديگرم جا مانده است
ناگهان چون اين غزل از كوچه ذهنم گذشت
در غبار كوچه بيت آخرم جا مانده است
در غبار كوچه ذهن
من در اينجا و دلم در سنگرم جا مانده است
روح جان پروردهام از پيكرم جا مانده است
نيست شوق پر كشيدن در وجودم يا كه نه
قدرت پرواز از بال و پرم جا مانده است
خالى دستم دليل ترس از بيگانه نيست
در گلوى شب پرستان، خنجرم جا مانده است
روى خاكستر، ميان كوچههاى سوخته
رد پاى شعرهاى دفترم جا مانده است
با همين يك پاى زخمى جاده را طى مىكنم
مىروم آنجا كه پاى ديگرم جا مانده است
ناگهان چون اين غزل از كوچه ذهنم گذشت
در غبار كوچه بيت آخرم جا مانده است
غزل اندوه
وقتى كه در كار جهان تقدير كردند
با بوى يوسف عشق را زنجير كردند
بر خاك آدم نقشهايى مىكشيدند
اندوه را ، اندوه را ، تصوير كردند
عمرى است با ما وعدهى ديدار بستند
در وعده اما دير شد ، تأخير كردند
روزى ما از گندم حزن و جدايى است
از اين جدايى ، عشق را هم پير كردند
عصيان از آدم بود ، اما جان ما را
در سنگلاخ زندگى درگير كردند