خدایا...!
خـــــــــداونـــــــدا
تــو خــــــــود گفتے کـه در قـــــــلـبِ شـکـسـته
جاے دارے...
شــکـــستـه این دل جــانــــــــا
به عــــــهد خود وفــــــا کـن...
ﺧــﺪﺍﯼ ﻣﻬـــﺮﺑــﺎﻧـــﻢ ...
ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﺪﯾﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻫـــﺮ ﺭﻭﺯ
ﺑـﺎ ﻫـــﺰﺍﺭ ﻋـﺸــﻖ ﻭ ﺍﻣﯿــــــــﺪ،
ﺑـﻪ ﻣﻦ ﻣﯽﺩﻫﯽ ﺍﺯ ﺗـــﻮ ﺳﭙـﺎﺳﮕﺰﺍﺭﻡ
ﻫـﺪﯾـﻪﺍﯼ ﮐﻪ ﻧــﺎﻣـﺶ " ﺯﻧـــﺪگیست "
خدایــــــــــــــــــــ♥ـــــــــــــــــــــــا . . .
وقتی همه چيز را به تو مي سپارم ،
نورِ بي كرانِ تو در من جريان مي یابد ؛
و دعايم به بهترين شيوه ی ممكن متجلی می شود . . .
پس هم اكنون خود را در آغوش تو رها مي كنم ،
تا تمام آشفتگی ها و سردرگمي هايم ،
در حضور امن و گرمِ تو ،
به آرامی ذوب شوند و از ميان بروند . . .
امین ...
خدایـــــا ...
مدعیان رفاقت ، هر کدام تا نقطه ای همراهند ...
عده ای تا مرز منفعت ...
عده ای تا مرز مال ...
عده ای تا مرز جان ...
عده ای تا مرز آبرو ...
و همگان تا مرز این جهان ...
تنها تویی که همواره می مانی ... !
رهـــــایم نـکن . .
خدایا
جوری دستم را بگیر و بلندم کن که همه اطرافم
یادشان بماند من هم خدایی دارم....
یادشان بماند ژست خدایی برازنده بنده ی خدا نیست...
یادشان بماند خدای من و یوسف یکیست...
یادشان بماند حرفهایشان تا همیشه در خاطرم خواهد ماند....
حتی اگر به رویشان لبخند بزنم و هیچ نگویم...
یادشان بماند
همانگونه که دلم را شکستند
با حرف هایشان.......
تو آن بالا همه را شنیده ای....
خدایا جوری دستانم را بگیر که لحظه بلند شدنم همیشه در خاطرشان بماند...
فانوست را کمی پایین تر بگیر...
جاده ای که در آن قدم نهاده ام تاریک است، انتهایش را نمی دانم چیست...
میترسم انتهایش بن بست باشد...
تو را به مهربانیت سوگند...
فانوست را کمی پایین تر بگیر تا روشنی بخش راه نامشخصم باشد...
نمی خواهم بی فانوس تو به جایی برسم که برگشتنم دشوار گردد و پشیمان شوم....
من اکنون سخت به نور فانوست محتاجم