خاطرات دفاع مقدس
بوسه شیرین
هشت سال دفاع مقدس منظومهای بود از بروز اسطورهها و حماسههایی که هیچ کدام افسانه نبودند.
هشت سال دفاع مقدس منظومه ای بود از بروز اسطوره ها و حماسههایی که هیچ کدام افسانه نبودند. مادرانی که فرزندان خود را راهی قربانگاه میکردند و میدانستند شاید دیگر در این رفتن برگشتنی نباشد.
پدرانی که موهایشان در غم پسرها سفید میشد و نو عروسانی که در سوک همسرانشان مینشستند و جوانانی که در آرزوی دیدن فرندانشان می ماندند و دیدارشان می افتاد به قیامت.
در این هشت سال رمز و رازی بود بین امام روح الله با فرزندانش که فقط این نجوا را اهلش میشنیدند و نامحرمان را راهی در این میدان نبود.
تصویر پیش رو مادری است که فرزندش را وداع میگوید تا برود برای جنگیدن که قبل از عملیات خیبر به ثبت رسیده است.
وصیتنامههایمان را قبل از عملیات والفجر هشت، با هم نوشتیم. بعد از شهادتش، وصیتنامهاش را به دستم دادند و گفتند خط آخر را بخوانم. نوشته بود: «زنجیرهایی را که خریدهام. به دست و پایم ببندید و در قبر قرار دهید.»
دست بسته، هر چند با زنجیر همه بسته شده باشد، باز، دستی را که مشکل گشا باشد، از مشکل گشایی نمیاندازد. دستهای غُل و زنجیر شدهی «غلام حسین خزاعی» راهنمای خوبی است که تاریخ را تا ابد از ضلالت، به روشنایی راهنمایی کند. دستهای او که وقتی بود، استاد نزدیکانش بود و حالا که شهید شده، استاد بشریت است برای همهی اعصار. روایتهای زیر بیان خاطرات زندگی شهید خزاعی از زبان دوستان و همرزمانش است. شهیدی که به وصیت خودش با غُل و زنجیر دفن شد و به دیدار حضرت حق رفت.
همهی قدرتها مال خداست
راننده کنار ماشینش نشسته بود و انتظار میکشید کسی کمکش کند و آن را هل بدهد. غلامحسین رفت و ماشین را هل داد تا روشن شد.
چند متر جلوتر، دوباره خاموش شد. دوباره برگشت و هلش داد تا روشن شود؛ این بار رفت. گفت: میدونی چرا دفعهی اول ماشین خاموش شد؟ گفتم: نه، چرا؟ گفت: وقتی هلش میدادم وروشن شد، مغرور شدم که تونستم تنهایی این کار رو بکنم، خدا خاموشش کرد تا بهم فهمونه همهی قدرت مال خودشه و من کارهای نیستم.
قرار اول وقت با خدا
داشتیم با هم حرف میزدیم که نگاهی به ساعتش کرد و با عجله از خانه زد بیرون. پرسیدم: کجا با این عجله؟ گفت: قرار ملاقات دارم. ورفت. از برادرش پرسیدم: با کی قرار ملاقات داشت؟
گفت:خدا، رفت مسجد جامع تا نمازش رو اول وقت بخونه.
کمک به پیرزن
به شرط اینکه به کسی چیزی نگویم، دنبالش راه افتادم تا بفهمم چهار لیتری نفت را برای چه میخواهد. وارد گاراژ متروکهای میشد و به طرف اتاق مخروبهی انتهای آن رفت. چراغ نفتی توی اتاق را پر کرد و ظرف نفت را گوشهی اتاق گذاشت و آمد بیرون. گفت: یک پیرزن توی این اتاق زندگی میکنه که من هر چند روز یک بار چراغش رو نفت میکنم. حالا که تو فهمیدی، از این به بعد نوبتی بهش کمک میکنیم، به شرط اینکه به کسی چیزی نگی.
کعبهی من جبهه است
چون پدر و مادر میخواستند به حج بروند، نامه نوشته بودیم که فوری خودش را از منطقه به خانه برساند. در جواب نوشت، لباس بسیجی من مثل همان لباس احرامی است که تو بر تن میکنی و به مکه میروی. تیری که از سلاح من به سوی دشمن شلیک میشود، مثل سنگی است که تو در منا به شیطان میزنی. همانطور که تو باعشق و علاقه به طواف کعبه میروی، من هم با همان عشق به جبهه آمدم. کعبهی تو آنجاست، کعبهی من این جاست.
موتورسواری برای رضای خدا
به سرعت از وسط تپهها عبور میکردیم. ناگهان موتور را متوقف کرد و گفت: توهم رانندگی کن. نشستم پشت فرمان و همان طور که حرکت میکردم،پرسیدم: چرا من برونم؟ گفت: احساس میکنم دچار غرور شدم.
تعجب کردم، وسط تپهها کسی نبود که ما را ببیند، حالا چه طوری احساس غرور کرده بود، خدا میداند.
به تپهی کوچکی که پشت سرمان بود، اشاره کرد و گفت: وقتی به اون تپه رسیدیم،.یک کم گاز دادم و از موتورسواری لذت بردم. معلوم میشه دچار هوای نفس شدم، در حالی که به خاطر خدا سوار موتور شده بودم.
برگردیم
از منطقهی عملیاتی خیبر، همراهم آمد اهواز، تا به خانوادهاش تلفن بزند. همین که جلوی مخابرات ایستادم، نگاهی به خیابان انداخت و گفت: پشیمون شدم، برگردیم. نمیدانستم برای حرفش چه دلیلی دارد، برای همین قبل از حرکت نگاهی به اطراف انداختم. دلیل برگشتنش را فهمیدم؛ چند زن بدحجاب، گوشهی خیابان.
نماز شب
می لرزید، گریه میکرد و اشک میریخت. بعد از مدت زیادی که نماز شبش تمام شد، راه افتاد به طرف چادر. اگر نرسیده به چادر چفیهاش را باز نمیکرد، نمیشناختمش، مثل شبهای گذشته، ناشناس میماند.
قبله
از آسمان گلوله میبارید. عراقیها به شدت مقاومت میکردند. توی انفجار نارنجکی که مقاومت آخرین سنگرشان را شکست، صورتش را دیدم. رفتم به طرفش. گفت: نماز صبح خوندی؟ گفتم: نه، هنوز نخوندم. با دست قبله را نشان داد و گفت: قبله این طرفه، بخون.
جمجمهات را به خدا قرض بده
از وقتی شنیدم شهید شده، حالم دست خودم نبود. نیمه شب رفتیم که جنازهاش را بیاوریم. تیر خورده بود وسط پیشانیاش؛روی پیشانی بند، همان جایی که نوشته بود “اعرالله جمجمتک”
صیت
وصیت نامههایمان را قبل از والفجر هشت، با هم نوشتیم. بعد از شهادتش، وصیت نامهاش را به دستم دادند و گفتند خط آخر را بخوانم.
«زنجیرهایی را که خریدهام. به دست وپایم ببندید و در قبر قرار دهید»
قاسم سلیمانی: حسین عاشقی بود که همه عاشقش بودند
حاج قاسم رفته بود پیش پدر و مادرش، گفته بود: حسین عاشقی بود که همه عاشقش بودند. حسین عاشق اباعبدالله الحسین علیه السلام بود. برای امام حسین علیه السلام میسوخت و با تمام وجود اشک میریخت. از روی سوز و از روی اعتقاد اشک میریخت و وقتی دعا میخواند و قبل از همه و بیشتر از همه، خودش گریه میکرد.
شهید غلامحسین خزاعی دراردیبهشت ۱۳۴۵ در راور متولد شد و دربهمن ماه سال ۱۳۶۴ در عملیات والفجر هشت به شهادت رسید.
پیش از انجام عملیات «فتحالمبین» در سال 1361 ، جاویدالاثر حاجاحمد متوسلیان از واحد تبلیغات «تیپ 27 محمد رسولالله (ص)» خواست تا بازوبندی برای رزمندگان این لشکر طراحی شود که سرانجام این بازوبند را یکی از خبرنگاران استان همدان طراحی کرد. این خبرنگار دومین شهید خانوادهای به شمار میآید که سه شهید دارد.
شب در میان نیزارها پنهان میشدم. همه بدنم داخل آب بود. تنها سرم بیرون بود و هیچ حرکتی نمیکردم.
محمدرضا امینی از آزادگان دوران دفاع مقدس استکه از اسارت و دوران اسارت در عراق میگوید.
وی میگوید:در واحد اطلاعات عملیات سپاه بودم.مأموریت ما شناسایی بود. تقریبا یک سال به زمان عملیات مانده بود که برنامهها و شناسایی ما شروع شد و به لحاظ اهمیت این عملیات قرار شد آموزشهای مختلف از قبیل غواصی را طی کنیم.
روز 22 بهمن سال 1364 بود که عملیات والفجر 8 شروع شد. یک روز زودتر حرکت کرده بودیم، حدود 24 ساعت در داخل نیزارها ماندیم تا شب عملیات برسد. عملیات از جزیره ماهی آغاز میشد و قرار بود جزیره «بوارین» هم توسط بعضی از گردانهای ما تسخیر شود.
دو جزیره ماهی و بوارین متعلق به دشمن بودند و یک پل بسیار مهم و استراتژیک دو جزیره را به هم وصل میکرد. بعد از اینکه تعداد زیادی از سنگرهای دشمن را منفجر کردیم به لب پل رسیدیم اما متأسفانه پل منفجر شده بود .
متأسفانه برخلاف پیشبینی ما جزیره بوارین تسخیر نشده بود. من و همرزمانم لب پل، رو به جزیره نشسته بودیم و فکر میکردیم رو به رزمندههای خودی هستیم. ناگهان از جزیره روبه رو ، تیراندازیها شروع شد .
هوا که روشن شد، تیراندازی هم شدیدتر شد تا اینکه بالاخره توسط عراقیها محاصره شدیم. تنها کاری که میتوانستیم انجام دهیم این بود که داخل نیزارها پنهان شویم. عراقی ها فریاد میزدند ایرانی مسلمان،تسلیم تسلیم و چون میدانستند ما داخل نیزارها هستیم با رگبار به داخل نیزارها شلیک میکردند که همانجا دو سه نفر از بچههای ما شهید شدند.
وقتی تعدادی از بچهها به اسارت درآمدند حساسیت عراقیها کمتر شد و فکر کردند همه بچهها دستگیر یا شهید شده اند اما من لای نیزارها بودم.همه بدنم داخل آب بود. تنها سرم بیرون بود و هیچ حرکتی نمیکردم.میدانستم زمانی که در عملیات توفیقی بدست نمیآید،شب بعد، عملیات جدید با تاکتیک و نقشه دیگری شروع میشود در حقیقت تنها امید من نیز همین بود که از این راه نجات پیدا کنم.
پنج شب تمام در جزیره بودم اما هیچ خبری نشد. بدنم شدیدا به آب حساس شده بود و تمام توانم تحلیل رفته بود، هیچ غذایی نبود. سعی میکردم با ریشههای نی رمقی بگیرم اما آنقدر تلخ بود که مجبور شدم به دنبال غذا به سنگر عراقیها بروم اما چیزی عایدم نشد.
دیگر حتی نمیتوانستم نیمخیز هم شوم. رفتم لب نیزار کنار جاده تا بروم داخل سنگر تدارکات دشمن که یک عراقی مرا دید و شروع به تیراندازی کرد و اینگونه به اسارت عراقیها درآمدم .
لحظه اسارت با کتک بسیار زیادی از من پذیرایی کردند. پنج سال در اسارت نیروهای بعثی بودم و در این مدت تحت همه نوع فشار روحی و جسمی قرار داشتم. در این مدت تنها چیزی که میتوانست بچهها را سرپا نگه دارد ،مسائل معنوی و اعتقاد قوی آنها بود.
آنجا نماز خواندن ممنوع بود و اگر کسی را میدیدند که در حال نماز است او را به شدت شکنجه میدادند اما این سخت گیریها بعد از آمدن صلیب سرخ کمتر شد.من حدود یک سال مفقودالاثر بودم و خانوادهام از من هیچ خبری نداشتند. حتی بعدها فهمیدم برای من مراسم ختم هم برگزار کردهاند.
نحوه اطلاع یافتن خانواده از اسارت من هم به این صورت بود که پسر داییم که در جبهه بود یک روزنامه عراقی پیدا میکند که روی آن عکس غواصی است که وقتی دقت میکند میفهمد که من اسیر شدهام.
در طول اسارت چهار یا پنج نامه دریافت کردم. از وقتی وارد لیست صلیب سرخ شدیم،توانستیم برای خانواده نامه بنویسیم. بچهها بعد از آمدن هر نامه تا دو –سه روز در خود فرو میرفتند .
اسرای ایرانی سعی میکردند از لحظه لحظه اسارت برای خود سازی استفاده کنند ، مثلآ در ماه محرم یک نفر از ما برای دیگران شرح واقعه میکرد و بچهها در سوگ اباعبدالله سوگواری میکردند. سوگواریای که خیلی ساده اما ریشهای و اعتقادی بود .
تلخ ترین لحظه اسارتم، خبر ارتحال امام بود.عراقیها هر روز صبح برای حفظ ظاهر از بلند گو قرآن پخش میکردند. آن روز صدای قرآن قطع شد و رادیو اعلام کرد رادیو ایران از چند ساعت پیش تمام برنامههایش را به قرآن خوانی اختصاص داده است .
دل همه به شور افتاده بود که ناگهان صدای رادیو ایران پخش شد و صدای گوینده خبر (حیاتی) آمد که گفت:روح خدا به ملکوت اعلی پیوست . هیچ کس نمیخواست باور کند که امام رفته. تمام اردوگاه را سکوت محض فرا گرفته بود. ساعتی بعد رئیس اردوگاه همه را جمع کرد و به ما تسلیت گفت و اجازه داد با شرایطی خاص عزاداری کنیم. انصافا عراقیهای اردوگاه هم از رحلت امام متأثر شدند.
خبر آزادیمان هم خبر غیرمترقبهای بود.تلویزیون عراق اعلام کرد تا دقایقی دیگر از ستاد نیروهای مسلح اطلاعیه مهمی پخش خواهد شد.آن زمان کشور عراق با کویت و عربستان هم درگیر شده بود و همه اخبار تحت تاثیر آن جریان قرار داشت. ما هم تلویزیون را خاموش کردیم. اما ناگهان سروصدای زیادی از طبقه بالای اردوگاه بلند شد و همه بچههای طبقه بالا پایین آمدند و گفتند که عراق اعلام کرده برای اعلام حسن نیت، تعدادی از اسرای ایرانی مبادله میشوند.
گروه اول اسرا آزاد شدند اما بعد از مدتی دیگر خبری از مبادله اسرا نبود که این نیز از طرف منافقین آب میخورد.
منافقین در باغ سبز به بچههای ما نشان میدادند که ما میتوانیم شما را آزاد کنیم بشرط آنکه به ما بپیوندید اما آنقدر اعتقاد بچهها قوی بود که به حرفهای منافقین توجهی نداشتند .
زمانی که نوبت آزادی ما رسید،فضایی دیدنی بود،بچهها همدیگر را در آغوش میگرفتند و حلالیت میطلبیدند.آدرس و شماره تلفن میدادند که بعدها فهمیدیم همه آدرسها کج و کوله است و بیشتر تلفنها عوض شده است.
شب آزادی بعد از پنج سال آسمان را دیدیم. بچهها به شوخی و خنده میگفتند "هنوز دب اکبر هستش" .آن شب آزاد بودیم هر کاری که میخواستیم انجام دهیم- البته با رعایت نظم-،نماز جماعت را برپا کردیم و زیارت عاشورا را دستهجمعی خواندیم.
ایسنا
گزارشی از ابتکارات شهید چمران در دوران دفاع مقدس
شهید چمران در سالهای جنگ و تحریم با كمترین امكانات دستاوردهای بزرگی همچون طراحی و ساخت زیردریایی و… را به نام خود ثبت کرد.
پروژه زیر دریایی
«پروژه زیردریایی، یكی از طرحهای شهید چمران در دوران دفاع مقدس بود. طرح زیردریایی جهت انهدام و شناسایی منطقه برای نخستین بار توسط دكتر چمران مطرح شد و هدف از اجرای این طرح این بود كه با پیاده كردن نیرو میتوانستیم سنگرهای عراق را از طریق آب منهدم كنیم. این طرح با شهادت دكتر چمران به كندی پیش رفت تا اینكه در سال 68 جزو نخستین افرادی بودیم كه توسط این زیردریایی به عمق خلیج فارس رفتیم.»
مشخصاتی از زیردریایی
این زیردریایی كه از شاخصترین دستاوردهای شهید چمران بود سرعتی بالغ بر 28 گره دریایی، ظرفیت سه سرنشین و عمق قوس 100 متر از جنس فولاد داشت که چهار موتور وزن 16 تنی آن را به پیش می برد.
كمی هم در مورد طرح كانال چمران كه خودتان معرفی كردید بگوئید.
«اجرای موفقیت آمیز طرح «كانال چمران» پروژه موفقی بود كه توسط شهید چمران به اجرا درآمد چراكه این كانال باعث میشد تا نیروهای عراقی نتوانند به سمت جلو پیشروی كنند و تدبیر دكتر چمران، هدایت آب به سمت عراقیها و انهدام سدهای خاكی دشمن بود.
پس از كندن خندق و اجرای طرح، شهید چمران پروژه زمینگیر كردن عراقیها را مطرح كرد و با هدایت آب به داخل كانال باعث شد تا عراقیها تا جایی كه زیر پای آنها آب میرفت عقب بروند. عراقیها با زدن خاكریز توانستند پیشروی آب را مهار كنند اما طرحی دیگر به ذهن شهید چمران خطور كرد و آن این بود كه سدهای به وجود آمده توسط عراقیها را كه برای جلوگیری از پیشروی آب زده بودند و پر از آب شده بود منفجر كنیم.
با فراهم كردن چند تیوپ ماشین موفق شدیم آنها را نزدیك سدهای عراق به هم وصل كنیم و با قدرت چاشنیهای موجود بر روی لاستیكها، آنها را منفجر كنیم و با انفجار این چاشنیها دهانه آب زیادتر میشد و عراقیها به ناچار عقبتر میرفتند. اجرای موفق این طرح باعث شد اهواز و مناطق حاشیهای آن از خطر سقوط نجات پیدا كند و موقعیت آن تثبیت شود.
شهید چمران چه امكاناتی در اختیار داشتند كه به فكر ساخت پل یا خودرو و با شرایط خاص می افتادند؟
امكانات؟ اصلا نمیشناختیمش. تفكرات شهید چمران با ابزار اراده او ساخته میشد نه امكانات. به عنوان نمونه ساخت نخستین «پل یونولیت» از دیگر تفكرات شهید چمران بود كه موفق شدیم سیر تكاملی آن را در عملیاتهای مختلف اجرا كنیم.
از نكات برجسته این پل آن بود كه اگر تركش به آن برخورد میكرد همچنان در سطح آب شناور باقی میماند.
طرح خودرو مخصوص حركت در رملهای شنی و نفربر در منطقهای كه حتی آدم هم نمیتوانست در آن قدم بردارد توسط شهید چمران كلید خورد و پس از شهادت این شهید بزرگوار این طرح و طرحهای دیگر به خصوص زیردریایی به قوت خود ادامه یافت و تكمیل شد ولی مهم خودباوری بود كه این شهید بزرگوار در جان رزمندگان، مهندسان و دیگر افراد برای دستیابی به موفقیتها برای كشور با وجود تمام مشكلات ایجاد میكرد. روحش شاد.
این اطلاعات در گفت و گو با كاظم زبرجدی مدیر اجرایی بنیاد شهید مصطفی چمران در اختیار خبرنگار داده شده است.
خادم الشهدا
http://www.fatehan.ir/
«کتاب غلامعلی رجبی(جندقی» به عنوان یکی از آثار منتشر شده در مجموعه «یادگاران» است که در آن ۱۰۰ خاطره از این شهید درج شده است. یکی از خاطرات این کتاب به چگونگی سرودن شعر زیبای «قربون کبوترای حرمت» از سوی این شهید اختصاص دارد.
شهید «غلامعلی جندقی» معروف به رجبی در سال 1333 در محله خیابان آذربایجان تهران در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد. پدر وی حاج حسن که از اساتید برجسته اخلاق و عرفان زمان خود بود، اهتمام ویژهای در تربیت فرزندان خود ورزید.
غلامعلی بنابر راهنماییها و تربیت پدر بزرگوارش مداحی اهل بیت (ع) را از همان سنین نوجوانی آغاز و به دلیل آشنایی با معارف قرآنی و اسلامی استعداد در حفظ شعر و سوز صدای وی توانست در این عرصه سریع رشد کند تا بدان جا که از سبکها و اشعار او مداحان برجسته بسیاری استفاده میکردند.
انتشارات روایت فتح به تازگی بنا بر ضرورت پرداختن هرچه بیشتر به زندگی و سیره عملی این شهید بزرگوار، اثری با عنوان «کتاب غلامعلی رجبی(جندقی» به عنوان یکی از آثار منتشر شده در مجموعه «یادگاران» است که در آن سیداحمد معصومینژاد، نویسنده اثر، 100 خاطره از دوران مختلف زندگی این شهید بزرگوار را جمعآوری و تدوین کرده است. خاطرات این اثر از زبان افراد مختلف نقل میشود و این امر سرانجام مخاطب را به صورت غیر مستقیم با اخلاق این شیهد آشنا میکند.
بخشهایی از خاطرات این کتاب انتخاب شده که به شرح ذیل است:
آن شب توی همان صحن توسل کرد که چهارده قدم به سمت ضریح بردارد و با هر قدم یک بیت برای آقا امام رضا(ع) بگوید. قدم برمیداشت، اشکهایش میریخت و زیر لب زمزمه میکرد:
قربون کبوترای حرمت امام رضا
قربون این همه لطف و کرمت امام رضا...
***
شعرهایش بیتخلص بود. فقط یک تخلص از او دیدم و آن شعری بود که شب تولد حضرت علی اکبر(ع) گفت: دلبرا گر تو را نام باشد علی/ نام من هم بود غلام علی
***
مجلس عجیبی شده بود؛ با اینکه شب میلاد امام حسین(ع) بود، همه آنقدر گریه کرده بودند و به سر و سینه زده بودند که مجلس به هم ریخته بود. بیشتر به خاطر شعری بود که حاج منصور خوانده بود.
بعدها حاج منصور گفت «اون شعر زیبا رو غلامعلی گفته بود. دیروزش رفته بودیم کوه، همانجا تمومش کرد، روی کاغذ نوشت و داد به من. گفت بگیر فردا شب این رو بخون.»
***
به شاگردان مداحیاش میگفت «یه شیعه فقط از ظاهرش شناخته نمیشه. شیعه با معرفتی که پیدا میکنه، میشه بهترین محصل و دانشجو؛ بهترین کارمند و کاسب و بهترین همسر و فرزند و خانواده. تو یه جمله میشه بهترین بنده خدا.»
وقتی به رفتار و کردارش نگاه میکردیم، واقعاً همانطوری بود که میکفت.
***
شادترین و لذتبخشترین لحظاتش در مجلس اهل بیت(ع) بود. حاجآقا پناهیان میگفت «واقعاً از حالاتش، رفتارش و مداحیش میشد فهمید از این رابطهای که با اهل بیت(ع) ایجاد کرده، احساس خوشبختی میکنه.»
در وصیتنامهاش هم اشاره کرده که «اگر به من اجازه داده شود به دنیا رجوع کنم و با روحم به شما سر بزنم، فقط دوست دارم در هیئتها و روضهها شرکت کنم.»
پیشنهاد دادند یک نفر برود تهران و نظر امام را بگیرد. دقیقاً به یاد دارم که در قرارگاه کربلا در نزدیکی دزفول بودیم. خلبانی از نیروی هوایی در جلسه بود، رو کرد به جمع و گفت: «هر کی بخواد، بیست دقیقهای با اف 5 میبرمش تهروون».
محمد جعفر اسدی به تاریخ 3 دی 1336 در روستای نورآباد ممسنی استان فارس متولد شد. اسدی در آغاز جنگ مسئولیت محور آبادان را عهده دار شده و در اغلب عملیاتها نیز حضور داشته است.
وی در طول سالهای خدمتش مسئولیتهای فراوانی از جمله فرماندهی تیپ مستقل 33 المهدی، فرمانده لشکر 19 فجر، فرماندهی نیروی زمینی سپاه را بر عهده داشته و اکنون سمت معاون بازرسی قرارگاه خاتم الانبیاء را عهده دار است.
آنچه پیش روی شماست گوشه ای است از خاطرات سردار اسدی از روزهای حضورش در جنگ تحمیلی که اینگونه روایت میکند:
***
از درگیری سخت تنگه چزابه که رها شدیم، تا شروع عملیات بعدی که در منطقه دشت عباس و عین خوش انجام شد و فتحالمبین نام گرفت، یک ماه بیشتر نشد و این زمان اگر چه فرصت اندکی بود، با آمادگی روانی نیروها و مهارت فرماندهی، تیپهای سپاه و ارتش، سازمان بهتری پیدا کردند. جلسات منظمی برگزار شد و هماهنگیها با وجود محسن رضایی و صیاد شیرازی، به شرایط مطلوب رسید. ما هم به شدت درگیر جذب، مسلح کردن و اعزام نیرو به تیپها و گردانها بودیم. جرقه استانی شدن تیپها در همین ایام زده شد. یکی از همین روزها بود که محسن رضایی در قرارگاه کربلا رو کرد به مهدی باکری؛ «برو یه تیپ به نام عاشورا با بچههای تبریز درست کن». تا آن موقع تبریزیها با احمد کاظمی در تیپ نجف اشرف کار میکردند. این اقدام یعنی یک تیپ برای یک استان به سرعت فراگیر شد و به همه جا سرایت کرد.
به علاوه، ما در مرحله تهاجم و آزادسازی مناطق بودیم و بسیاری از مردم و مسئولان بعد از پشت سر گذاشتن اتفاقات پیچیده سیاسی، که به طرد منافقین انجامیده و کشور از نظر مدیریت سیاسی تقریباً یک دست شده بود، برای ورود به جنگ و تهاجم بیشتر بر ضد دشمن پشت جبههها صف کشیده بودند. یعنی ما از مراحل سخت اولیه و حصر آبادان عبور کرده بودیم و شرایط به گونهای پیش رفته بود که هم دشمن، دیگر جرئت حمله و پیشروی نداشت و پدافند کرده بود، و هم ما دست از سر او برنداشته بودیم و میخواستیم مرزهایمان را ببینیم! برای همین استانی شدن تیپهای سپاه در این عملیات، در فضایی مطلوب و آرمانی شکل گرفت و همه چیز مهیا شد تا یکی از درخشانترین عملیاتهای دفاع مقدس شکل بگیرد.
چند روزی بیشتر به پایان سال 1360 نمانده بود که جنبوجوش نیروهای سپاه و ارتش در شمال غرب خوزستان زیاد شد. در واقع، بیشترین تحرک اطلاعاتی و کار تحقیق و شناسایی برای یک عملیات، در فتحالمبین انجام شد. منطقه وسیع و پر از تپههای ماهور بود و غیرقابل عبور. شناخت ما هم از زمین پشت دشمن، اندک و در حد اطلاعات ناقص و گاه متضاد بچههای خوزستان بود. یادم است که حتی به سراغ چوپانهای آن منطقه هم رفتیم تا اطلاعاتمان کامل شود. مهدی زینالدین یکی از همان افرادی بود که مسئولیت چند گروه شناسایی را به عهده داشت و با عدهای از بچههای شیراز، که خودمان در اختیارش گذاشته بودیم، برای به دست آوردن اطلاعات، دائم در رفت و آمد بود.
تحرک زیاد اطلاعاتی ما حکایت از اهمیت منطقه دشت عباس و عین خوش نزد مسئولان جنگ داشت. عراقیها در اولین روزهای تجاوز، برای اینکه بتوانند به آسانی خوزستان را محاصره کنند و راهی تجاوز، برای اینکه بتوانند به آسانی خوزستان را تصرف کنند و راهی به اهواز بیابند، این منطقه را در کانون توجه قرار میدهند. برای همین، با سرعت بیشتر نسبت به مناطقی چون خرمشهر، آنجا را اشغال میکنند، اما به پل نادری که میرسند در برابر سد بزرگ نیروهای بومی خوزستان و نبرد جانانه بچههای سپاه و ارتش، متوقف میشوند. آنها قبل از رسیدن به پل، تیپ 37 زرهی شیراز و یک تیپ از لشکر 92 زرهی خوزستان را که در خطوط مرزی مستقر بودند از سر راه برمیدارند و پیش میروند. از آن دو تیپ، خیلیها شهید میشوند. برخی به اسارت در میآیند و گروهی هم مجبور به عقبنشینی میشوند؛ همه تجهیزات و سلاحهای سنگینشان هم منهدم میشود یا به دست عراقیها میافتد. اگر چه ارتش برای جبران شکست، همان روزها یک عملیات بزرگ را به فرماندهی ظهیرنژاد تدارک میبیند و درصدد بازپسگیری مناطق اشغال شده برمیآید که ناکام میماند.
از آن روزهای نخست و شرایط سختش تا آغاز سال 1361 که نقطه شروع عملیات فتحالمبین بود و ما پس از هفده ماه، فرصت جبران مییافتیم، منطقه وسیع غرب اندیمشک در اشغال دشمن بود و اغلب شهرهای خوزستان در برد توپخانه عراق قرار داشت. به همین دلیل، ما قبل از عملیات طریقالقدس در منطقه بستان، قصد داشتیم این منطقه را بگیریم. تاریخ شروع و نحوه شناسایی ما هم آن گونه که در اسناد جنگ ثبت شده، همین مسئله را اثبات میکند. اما بعداً نقشه عوض شد و رفتیم عملیات طریقالقدس را، که شرحش رفت، به سرانجام رساندیم، تا بعدتر همه استعداد و امکاناتمان را جمع کردیم برای منطقه دشت عباس.
یادم است، درز کردن اخبار عملیات، خیلی از پاسدارها و حتی کسانی را که در غرب کشور، با ضد انقلاب و عراق به طور همزمان درگیر بودند، به جنوب کشاند. هنوز شکل و شمایل حاج احمد متوسلیان را که با شهید همت و شهید دستواره به جنوب آمده بود، در خاطر دارم که با آن لباسهای مخصوصشان، هر کجا میرفتند، همه سر به سرشان میگذاشتند؛ لباسهایی که خاص مناطق سردسیر بود و خلاصه میشد در یک اورکت آمریکایی و شلواری ضخیم و گشاد؛ شبیه لباسهای کردی. این آمدن، البته مقدمه تشکیل تیپ 27 حضرت رسول به کمک بچههای تهران به فرماندهی حاج احمد هم شد.
گفتم که روی شناسایی، خیلی حساب باز کرده بودیم. بچهها از محورهای شوش، پل نادری، و از منطقه دیگری که معروف بود به محور چاه نفت و ارتفاعات سپتون، نفوذ میکردند در دل دشمن و اخبار تازه به قرارگاه میآوردند. حتی یادم است حاج کاظم حقیقت، از بچههای شیرازی محور فارسیات که در گروه مهدی زین الدین بود، برای شناسایی، محسن رضایی را تا پشت عراقیها میبرد و توپخانه آنها را از فاصله یکی، دو کیلومتری، نشانش میدهد. یعنی نیروهای شناسایی تا این حد با وسواس عمل کرده بودند و به دشمن اشراف داشتند. اگر چه تا حدودی زمینهاش را خود عراقیها فراهم کرده بودند. دشمن در سال 1359 و در مرحله توقف اجباری، هر کجا که توانسته بود با خطوط نامنظم پدافند کرده بود. طوری که در هیچ منطقهای، خط مستقیم نداشت. برای همین برای شناسایی و حتی نفوذ برای انهدام توپخانهشان راحتتر به عقبه آنها دسترسی پیدا میکردیم.
بعدها در اسناد عراقیها هم دیدیم که جزئیات برخی برنامههای شناسایی ما ثبت شده بود و افسر اطلاعاتی دشمن، گزارش داده بود که یک تیم از نیروهای شناسایی ایرانی از منطقه تیشکن، که ارتفاعاتی بود در شمال غرب دشت عباس، برای جمعآوری اطلاعات نفوذ کردهاند، اما همان افسر تأکید کرده بود که به علت صعبالعبور بودن ارتفاعات، امکان حمله نیست و این محور گنجایش عملیات ندارد. بعدها که اسناد را دیدم، من هم به آن افسر عراقی حق دادم. چون از بالای ارتفاعات سخت منطقه، حمله کردن به پایین، آن هم با نیروی زیاد در یک تنگه باریک، بعید به نظر میرسید؛ اما بچههای شب عملیات از پس آن برآمدند.
با همه این اقدامات احتیاطی و برنامههای گسترده که برای شناخت مواضع و تاکتیکهای دفاعی دشمن در دستور کارمان بود و هر لحظه، که به شب عملیات نزدیک میشدیم، بیشتر آن را مرور میکردیم، اما وضع امکاناتمان اصلاً خوب نبود و در هیچ عرصهای جز نیروی آماده و مؤمن، با عراقیها قابل مقایسه نبودیم و فاصله تجهیزاتی ما با دشمن نجومی بود.
ما البته کارهای مهندسی زیادی انجام دادیم که بیشتر محصول ایثار و از خودگذشتگی بچههای جهاد سازندگی و گروههای مهندسی ارتش و سپاه بود که دیدینترینش، شکافتن تنگه دلیجان و احداث جاده در منطقهای صعبالعبور و بعد هم حمایتهای پیوسته در مراحل گوناگون عملیات برای جادهسازی و ایجاد خاکریز بود. یا در جای دیگر، بچههای جهاد با کمک عناصر بهداری برای اولین بار یک بیمارستان صحرایی بزرگ یا اتاق عمل درست کردند که در نجات مجروحان خیلی مؤثر بود.
با آقا رشید و شهید باقری رفته بودیم برای بررسی وضعیت نیروها در منطقه معروف به چاه نفت و ارتفاعات تیشکن که دیدیم یکی از ماشینهای تیپ امام حسین (ع) که یک ضد هوایی دولول بار آن بود، به ته دره سقوط کرده و مسئولان تیپ و رزمندگانی که راننده زخمی ماشین را نجات داده بودند، نگاهشان به پایین ارتفاعات بود و با دست ماشین را به هم نشان میدادند. وقتی رسیدیم، دیدیم خیلی ناراحت و عصبیاند. یکی از اصفهانیها تا ما را دید رو کرد به شهید باقری: «حسن آقا، دیدید همه سرمایهمون به باد رفت!»
یعنی یک دولول برای یک تیپ آنقدر مهم بود که از آن به سرمایه تعبیر میکردند.
فقر ما تا آنجا بود که شب عملیات و با آغاز حمله، همه تکیهمان به نیروهای پیاده بود و روی آتش توپخانه زیاد حساب نکرده بودیم.
این را هم ناگفته نگذارم که سپاه و ارتش، مشترکاً، پیش از این عملیات، چهار قرارگاه تاکتیکی درست کردند؛ گستردگی منطقه و ضرورت هماهنگی بیشتر بین ارتش و سپاه، این تصمیم را به مسئولان جنگ تحمیل کرده بود.
همه اینها البته ظاهر قضیه بود. پشت صحنه تصمیمگیری عملیات، ابهامات و تردیدهای بزرگی وجود داشت. آشکار شدن آرای مختلف بر سر نحوه عملیات، عادت قرارگاهنشینان و اعضای جلسات شده بود. عدهای معتقد بودند باید کانالهایی بزنیم و شبانه از میان آنها خودمان را به دشمن، یا پشت مواضعشان برسانیم. گروهی هم با اینکه یک صد گردان از سپاه و بسیج آماده شده بود و 35 گردان هم از ارتش، ولی باز تردید میکردند که باید بیشتر صبر کنیم. معتقد بودند نیروهای موجود برای منطقهای به این گستردگی کافی نیست و حتی در صورت پیروزی، حفظ مناطق سخت است. به خصوص که دو، سه روز قبل از عملیات، عراقیها که از تحرکات ما باخبر شده بودند، پیشدستی کردند و از رقابیه به سمت نیروهای قرارگاه فجر حمله کردند و اگر چه زود عقب نشستند و به خیر گذشت، تمرکز ما کمی به هم خورد و آن تردیدها را بیشتر کرد. این بود که کار به مشورت با حضرت امام کشید.
پیشنهاد دادند یک نفر برود تهران و نظر امام را بگیرد. دقیقاً به یاد دارم که در قرارگاه کربلا در نزدیکی دزفول بودیم. خلبانی از نیروی هوایی در جلسه بود رو کرد به جمع و گفت: «هر کی بخواد، بیست دقیقهای با اف 5 میبرمش تهروون». شهید صیاد، به محسن رضایی گفت: «بهتره شما برید پیش حضرت امام. طول نمیکشه. نظر ایشون رو جویا بشید و برگردید». محسن پذیرفت و با دفتر امام تماس گرفت. مقدمات فراهم شد و رضایی رفت تهران.
امام توصیههایی میکند اما حاضر به استخاره نمیشود. میگوید اگر به نتیجه نرسیدید، خودتاناین کار را در منطقه انجام دهید.
ظاهراً در بازگشت، محسن رضایی در مقر فرماندهی قرارگاه کربلا استخاره میکند و آیه «انا فتحنا لک فتحاً مبینا» میآید. همان جا نام عملیات شد فتحالمبین. فرماندهان که باخبر شدند، از تردید در آمدند و رفتند آماده شوند برای عملیات.
فارس
سید علی اندرزگو چریک سرخی که هر سپیده را با وضو از اقیانوس عظیم قرآن و نهج البلاغه آغاز می کرد و سرود صبح گاهش زیارت عاشورا بود . زین رو مجاهدی شد که نامش لرزه بر اندام شغالان امنیتی طاغوت می انداخت و تمامی آن دستگاه جهنمی را هراسان و ترسان به دنبال خویش می کشانید .
اندرزگو یکی از تربیت یافتگان مکتب اهل بیت بود . شهیدی که در پیشرفت و ارتقای معارف این مکتب آنقدر پیش رفت تا به مرز شهادت رسید . سید علی اندرزگو در ظهر رمضان سال 1317 شمسی به دنیا آمد و در غروب رمضان سال 1357 شمسی به مولایش علی ( ع ) اقتدا کرد و با پیکری خونین به دیدار پروردگار شتافت . شهید اندرزگو از سن هفت سالگی به مدرسه رفت و تا کلاس ششم در مدرسه فرخی درس خواند . دوازده ساله بود که در یک مغازه نجاری شروع بکار کرد و پس از کلاس ششم بنا به خواسته خودش به درس طلبگی پرداخت . او روزها کار میکرد و شبها درس می خواند از همان دوران نوجوانی فردی فوق العاده باهوش و مهربان بود و به همه محبت میکرد . شهید اندرزگو کسی بود که در سن 13 سالگی در خیابان فریاد میزد این چه مملکتی است ؟ این چه شاهی است ؟
شهید اندرزگو مشهور به مرد هزار چهره
اندرزگو در شروع دوره نوجوانی خویش با نواب صفوی و سایر همرزمانش همکاری را شروع میکند و از همان موقع هر شب به هئیت صادق امانی که در یکی از خیابانهای تهران بود میرود .
او از بچه گی شیفته منبر رفتن و روضه خواندن بود . در منزل ایشان ایام خاصی را جهت سوگواری تعیین میکردند و ایشان همانند یک خطیب بالای منبر میرفت و سپس روضه میخواند . طبق نقل بستگان شهید او بسیار باهوش و بااستعداد بود و سعی میکرد با همه افراد خانواده خوش رفتاری و خوش کرداری پیشه کند .
اندرزگو در تمام عمرش تی یک روز نمازش قضا نشد و از این نظر بسیار به مسائل وظایف دینی و شرعی اهمیت میداد . سید علی اندرزگو از 16 سالگی فعالیتهای سیاسی اش را شروع کرد و در حدود 25 سالگی بود که ترور حسنعلی منصور ( نخست وزیر ) را انجام داد . ترور منصور خائن تنها یک برگ درخشان از زندگی او بود .
این عمل در واقع اعلام وجودی بود برای جهنمی ترین دستگاه امنیتی منطقه ( ساواک ) . با آنکه در گزارشهای آنروز در رابطه با عاملین ترور منصور هیچ اسمی از او به میان نیامده است ، اما در واقع آخرین تیر را اندرزگو به سوی مغز منصور شلیک می کند . او در حالیکه پشت یک درخت پنهان شده بود تیر خلاص را شلیک نموده و با این کار خویش یک مزدور آمریکایی خائن را به هلاکت میرساند .
ماموران امنیتی به حدی در دستگیری او ناتوان شده بودند که دیگر می دانستند چه بکنند . لذا عکسهای او را به تمامی ادارات دولتی ارسال کردئه و بر تمام در و دیوارهای ساختمانها عکس او را آویخته و در این زمینه شش میلیون تومان جایزه برای دستگیر کننده او در نظر گرفته بودند . این رقم پاداشی بود برای شکارچیان نادانی که بتوانند او را به دام انداخته و تحویل مقامات مسئول دهند . اما او که همیشه لبخندی از روی استهزاء بر لب داشت با خونسردی تمام از چنگال عفریت زمان فرار کرده و در هر زمانی در مکانی دیگر مشغول به فعالیت میشد .
شهید اندرزگو با مسافرت به اکثر کشورهای منطقه از جمله عراق ، سوریه ، ترکیه ، پاکستان ، افغانستان و برخی از کشورهای عربی دیگر سعی مینمود نیازهای نیروهای حزب اللهی مجاهد را در کشور تامین نماید و برای آنها اسلحه و تجهیزات نظامی تامین نماید . او نه تنها از هر فرصت و روشی برای وارد کردن اسلحه به کشور استفاده میکرد بلکه در کنار آن سعی مینمود هزینه روزنامه و نشریه فدائیان اسلام را نیز تامین کند . اندرزگو با اینکه سید بود اما عمامه سفید بر سر می گذاشت و هر بار با یک اسم و عنوان خاص در جامعه ظاهر میشد . نام معروف و مستعار او که ماموران ساواک را به هراس می افکند شیخ عباس تهرانی بود .
این مجاهد شهید وارد هر شهر و منطقه ای که میشد اقدام به تشکیل کلاسها و جلسات اعتقادی و سیاسی بطور پنهانی مینمود تا بلکه از نظر فکری و اعتقادی نیز جوانان را آماده تر نماید .
اندرزگو که خط امام خمینی را خوب شناخته بود دائما تلاش میکرد تا حقیقت این صراط مستقیم را در بین توده مردم به خصوص جوانان روشن نماید . لذا آنها را ترغیب میکرد تا به سربازان گمنام امام خمینی بپیوندند و در جهت متلاشی کردن نظام طاغوتی زمان تلاش کنند . با اینکه در آن زمان سازمانها و گروههای فراوانی همچون مجاهدین خلق وجود داشتند که با حکومت شاه مبارزه می کردند ولی اندرزگو هیچ گاه به آن گروهها گرایش پیدا نکرد و ترجیح داد به عنوان یک شاگرد در کنار مراد و مرجعش ، امام خمینی بدون هیچ وابستگی به تشکلی مبارزه را تا سقوط طاغوت ادامه دهد .
شهید اندرزگو در آخرین دیداری که با همسرش داشته به او می گوید : من میروم و ممکن است دیگر مرا نبینی اما دوست دارم فرزندانم را به گونه ای بزرگ کنی که جز به انجام رسالت و مسئولیت مکتبی به هیچ چیز دیگر فکر نکنند تا شایستگی ادامه راه را پیدا کنند .
اندرزگو این را می گوید و سپس به سوی تقدیر خویش حرکت می کند . مزدوران شاه که از محل اختفای وی مطلع شده بودند وی را تعقیب می کنند و در یکی از خیابانها او را محاصره می کنند . اندرزگو که در پی انجام یکی دیگر از ماموریتهای انقلابی خودش بود متوجه میشود که اطراف او را مامورین ساواک گرفته اند . ماموران شروع به تیراندازی می کنند و در حدود یک ربع به سمت او تیر شلیک می کنند او حالتی به خود گرفته بود که گویی مسلح است ولی هیچ اسلحه ای همراه خود نداشته است .
ماموران پلید از اینکه به او نزدیک شوند واهمه داشتند و حتی جرات نمی کردند که به جسم ناتوان و بی حال او نزدیک شوند چرا که تنها شنیدن اسم او کافی بود که همه مزدوران خود را عقب بکشند و یک قدم جلو نیایند .
در این وضعیت شهید اندرزگو در حالیکه از بدنش خون میرفت سعی می نمود دفتر تلفن و آدرسهای آشنایان و دوستان را بلعیده و آنها را از بین ببرد . سرانجام پس از لحظاتی در حالیکه خون زیادی از بدنش رفته و تیرهای زیادی به بدنش اصابت کرده بود در روز ضربت خوردن مولایش علی ( ع ) 19 رمضان با پیکری خونین به دیدار یار شتافت و برگی سرخ از خویش به یادگار گذاشت . او با هجرت علی وار خودش ثابت کرد که مکتب سرخ علوی هنوز بدون شاگرد نمانده است و هنوز کسانی هستند که با انتخاب مرگ سرخ ، دیگران را از زندگی سیاه نجات بخشند و خواب خفتگان خفته را آشفته و آشفته تر سازند .
گزارش ساواک از شهادت شهید اندرزگو
در باب سید علی اندرزگو معروف به شیخ عباس تهرانی
به دنبال اقداماتی که بمنظور شناسایی و دستیابی به نامبرده بالا بعمل می آمد ، مشخص گردید یاد شده مجددا دست به تشکیل گروهی معتقد به مبارزه مسلحانه زده و درصدد عضوگیری عناصر مستعد جهت فعالیت در گروه می باشد . در ادامه مراقبت های بعدی ضمن کشف مخفیگاه وی در شهرستان مشهد تعدادی از مرتبطین او در تهران نیز شناسایی و نسبت به کنترل آنها اقدام شد .
در ساعت 45/18 روز 2/6/1357 هنگامی که سید علی اندرزگو به منزل یکی از مرتبطینش به نام اکبر حسینی واقع در خیابان ایران می رفت بوسیله مامورین محاصره و از آنجا که گزارشات رسیده حاکی از مسلح بودن مشارالیه و حمل مواد منفجره بوسیله او بوده ، به وی دستور ایست و تسلیم داده شد که ناگهان یاد شده با حرکات غیر عادی درصدد فرار برآمد و مامورین بهناچار به سوی او تیراندازی و درنتیجه مشارالیه مورد اصابت گلوله واقع و در راه انتقال به بیمارستان فوت نمود .
در بازرسی بدنی از نامبرده یک جلد شناسنامه جعلی به عکس متوفی با مشخصات ابوالقاسم واسعی ، یک جلد گواهینامه رانندگی به نام عبدالکریم سپهرنیا به عکس سوژه صادره از آبادان ، یک عدد ساعت مچی و مبلغ 6840 ریال وجه نقد ، یک عدد چاقو ، یک دسته کلید ، یک عدد انگشتری عقیق و تعدادی شماره های تلفن و نوشتجات خطی کشف و ضبط شد .
در بازرسی از مخفیگاه سید علی اندرزگو در شهرستان مشهد سه قبضه سلاح کمری جنگی با 5 عدد خشاب ، 81 تیر فشنگ با کالیبرهای مختلف و دستگاه بی سیم دستی ، کمربند تجهیزاتی ، جلد اسلحه کمری ، مبلغ 590 هزار ریال وجه نقد ، تعداد زیادی نوارهای مختلف ، مقادیر زیادی شناسنامه جعلی به عکس اندرزگو و همسر و شناسنامه فرزندان وی و مقادیری نوشتجات خطی که حاکی از ارتباط وی با عده ای در لبنان و سوریه می باشد ، کشف و برابر صورت جلسه ضبط گردید .
دشمن بعثی بر خلاف معاهدههای حقوق بشر در طول جنگ تحمیلی بیش از 200 پست امدادی و 150 اورژانس را مورد اصابت خمپارههای خود قرار داد. آنها حتی به پنج بیمارستان ایران به طور مستقیم حمله کردند. به طور مثال در عملیات«والفجر8» بیمارستان «حضرت فاطمه (س)» را مورد حمله با بمبهای شیمیایی قرار دادند.
اول شهریورماه در تقویم به عنوان «روز پزشک» نامگذاری شده است.از همین رو جا دارد به پاس ایثار و فداکاری شهدا و ایثارگران جامعه پزشکی کشور که در دوران هشت دفاعمقدس با حضور خود در مناطق عملیاتی، پستهای امدادی و بیمارستانها، مرهمی بر جراحت رزمندگان و مردم عادی شدند یادی کنیم.
اگر بخواهیم تاریخچه مختصری از پیدایش و شکل گیری هسته اولیه «بهداری رزمی» داشته باشیم باید گفت که بعد از پیروزی انقلاب اسلامی،تحرکاتی در غرب کشور علیه نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران از سوی گروهکهای کومله و دموکرات آغاز شد. با توجه به حضور نظامی رزمندگان در غرب کشور، ضرورت احساس مراکزی با عنوان «بهداری رزمی» ایجاد شد تا به زخمیها و رزمندگانی که در پی مبارزه با این گروهکهای آشوب طلب مجروح میشدند رسیدگی کنند. از همین روهسته اولیه بهداری در دوران دفاع مقدس با مجاهدتهای گروهی از پزشکان، پرستاران، امدادگران و دانشجویان پزشکی شکل شکل گرفت تا در آن شرایط بسیار سخت و بحرانی، با اخلاص خود به ایفای نقش بپردازند.
با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران نیز با توجه به تجربهای که پزشکان و امدادگران در غرب کشور بدست آورده بودند، پا به عرصه خدمترسانی و درمان گذاشتند.
هرچند در سالهای نخست به دلیل شدت حملههای رژیم بعث عراق در سال اول جنگ اولویت دفاع بود به همین دلیل بیشتر رزمندگان فقط برای دفاع به جبهه اعزام میشدند و کمتر به شناسایی تخصصشان پرداخته میشد اما در سال دوم جنگ و پس از انجام چند عملیات از جمله «ثامنالائمه(ع)» (شکسته شدن حصر آبادان) این رویکرد به کلی تغییر کرد.
در سال اول جنگ،مجروحین بسیاری به شهادت میرسیدند اما گروههای پزشکی تصمیم گرفتند که هستههای امدادی را در خطوط مقدم تشکیل دهند. این امر در سال دوم جنگ عملی شد به گونهای که پس از ساماندهی هستههای امدادی در خطوط مقدم جبهه، برای هر محور عملیاتی به صورت جداگانه یک بهداری تأسیس کردند و شرایط رسیدگی به مجروحان بهتر شد. به شکلی که حدود 20 یا 25 محور عملیاتی مهم صاحب بهداری شدند و یک یا دو دستگاه آمبولانس در اختیار آنها قرار گرفت. این بهداریها با کمبود امکاناتی چون دارو روبرو بودند اما مردم در هر شهرستان از خانههای خود برای رزمندگان دارو و اقلام بهداشتی ارسال میکردند و همین موجب شد تا در هر محور عملیاتی یک داروخانه هم ایجاد شود. خون از نیازهای مهم جبهه بود؛ بنابراین رزمندگان خودشان خون مورد نیاز را پیش از آغاز هر عملیات تأمین میکردند.
حتی در برخی از مواقع اضطراری و بحرانی در خطوط مقدم و بیمارستانهای صحرایی پزشکان و امدادگران به مجروحانشان خون اهدا میکردند. رفته رفته در شهرها و مراکز اهدای خون تأسیس شد.در این مقطع از مهمترین ضرورتهای بهداریها،آموزش انفرادی امدادگران بود که این نیاز هم توسط پزشکان و پرستاران برطرف شد.
در ابتدای جنگ تحمیلی،آنها باید دورهای سه ساعته را میگذراندند تا بتوانند حداقل جلوی خونریزی خودشان و یا رزمندگان مجروح را بگیرند. این دوره آموزش نیز با گذشت زمان به 30 ساعت افزایش یافت. برای هر یک از امدادگران کیسه کمکهای اولیه در نظر گرفته شد که همواره همراه آنها باشد. اینکه چه وسایل و اقلام امدادی در آن قرار گیرد هم بررسی شد.
در مقاطع پایانی جنگ، هر دوره آموزش امدادی سه ماه به طول میانجامید. با سازماندهی امدادی در جبههها،دسته و گروهانهای امدادی که مردمپایه و بسیجی بود شکل گرفت و باید گفت که اهمیت کار امدادگران از یک جراح نیز بیشتر بود چرا که آنها زمان شهادت مجروحان را به تأخیر میانداختند.
با این حال دشمن علیرغم تمام معاهدههای حقوق بشر، در طول جنگ تحمیلی بیش از 200 پست امدادی و 150 اورژانس را مورد اصابت گلولهها خمپاره قرار داد. آنها حتی به پنج بیمارستان ایران به طور مستقیم حمله کردند. به عنوان نمونه،در «عملیات والفجر8» «بیمارستان حضرت فاطمه (س)» را مورد اصابت بمبهای شیمیایی قرار دادند.
با توجه به جنگ نابرابر و ناجوانمردانهای که علیه جمهوری اسلامی ایران در جریان بود و بیتوجهی نهادها و سازمانهای بینالمللی، مهندسان و متخصصان داخلی تصمیم گرفتند تا بیمارستانها را مقاومسازی کنند. در نتیجه سازه این بیمارستانها با بتون مقاوم سازی شد و بیمارستانهایی همچون «فاطمه زهرا(س)،علیابن ابیطالب (ع)، امام حسین(ع) و امام حسن(ع)» از جمله بیمارستانهایی بودند که سازه آنها کاملا بتونی بودند. این بیمارستانها حدود 100 متر زیربنای بتونی داشتند که در بازه زمانی 9 ماه و در شرایطی کاملا حفاظتی با رفت و آمد محدود ساخته شدند و ظرف مدت یک هفته تجهیز شدند.
با توجه به مجاهدتهای جامعه پزشکی در دوران دفاعمقدس،بیش 4000 نفر از کادر درمانی از قبیل پزشکان،امدادگران،پرستاران و پیراپزشکان به شهادت رسیدند.
زندگینامه 3000 تن از این شهدا در مجموعه کتابهایی با عنوان «سپید جامگان پزشکی» به چاپ رسیده است.همچنین هم اکنون زندگینامه1000 تن دیگر از این شهدا در حال چاپ است. علاوه بر این،بخشهایی از زندگینامه 700 شهید دیگر در حال بررسی است.
آن زمان که او در مورد بنی صدر و بی لیاقتیهای او و از طرفی در خصوص شخصیت والای شهید بهشتی سخن میگفت، نوجوانی بیش نبود