و اكنون را - با بارى بس گران و طاقت سوز، از اندوهان و تجربه ها و چگونگى رويدادها...- دوست دارم با ((عاشورا)) نجوا كنم ، و در معبر جليل اين حضور عظيم ، سر بر آستان لحظه هاى صيرورتهاى متعالى نه ، و فيضان آيات عدل را در اين منشور خونين لمس كنم ، و دردهاى تراكم يافته در استخوان محروم و مظلوم را، و مظلوميت تعاليم مغفول و مكتوم را، با فرياد باز گويم ، و همه بيدادهايى را كه بر ستمديدگان رفته است و مى رود - دوباره - در گوش ((عاشورا)) زمزمه كنم ، و خون دلى را كه بر گونه هاى انسان بى پناه روانست بر ((لوح عاشورا)) بنگارم ... و لحظه هايى در جاذبه اين حضور شگرف انسانيت محو گردم :






















































آرى ، عاشورا، از لحظه آغازين خويش ، يعنى ترك ((مكه )) در روز ((ترويه )) (روز هشتم ماه ذيحجه كه مسلمانان متوجه مكه مكرمه اند، و هركس امكانى دارد مى كوشد تا در حج شركت جويد، بويژه مجاوران )، زلزله اى خروشناك و گسترنده بود، كه معيارها را دگرگون كرد، و پرچم رسالتى بزرگ را بر افراشت ، و مرزهاى صيانت قرآن را استوار گردانيد، و بنياد جامعه منحرف اسلامى آن روز را (كه از سياست قرآنى و اقتصاد قرآنى و قضاوت قرآنى و عدالت قرآنى و تربيت و اخلاق قرآنى دور افتاده بود، و خصلتهاى جاهليت از نو در آن زنده شده بود، و تبعيض و تفاوت در آن حضور داشت ، و سستى و مردگى بر آن حكومت مى كرد)، به لرزه در آورد...

عاشورا حاكميت ضد قرآنى دربار دمشق را مطرود اعلام نمود. افكار تخدير شده را به خود آورد. آن دسته از اصحاب پيامبر(ص ) و عالمان و محدثان و بزرگان مسلمين را كه مى پنداشتند در برابر اوضاع انحرافى جامعه اسلامى هيچ تكليفى ندارند محكوم كرد. زهدپيشگان صوفى مشرب را (كه محصول نفوذ فرهنگهاى بيگانه در اسلام و - اغلب - مويد ستمگران و موجب تخدير اذهان و سستى در حركتهاى اجتماعى و انقلابى بودند) رسوا ساخت . اعتبار و اعظان و عالمانى را كه در جو اختناق زندگى مى كردند و پذيراى ذلت بودند كاست . ماهيت اسلام را حاكميت حق و عدل است از نو مطرح كرد. حكومت تحميلى و صددرصد غير مشروع يزيد را باطل خواند. نظام انبيايى فراموش شده را كه شالوده آن بر اجراى عدالت - در همه جا و براى همه كس - است به ياد آورد.


خصلتهاى جاهليت را كه زنده شده بود به سوى نابودى راند. به نسلهاى پر شور جوان تفسير زندگى آموخت . بى ثمرى كار عالمان و فقيهانى را كه در مسجدها و مدرسه هاى تابع حكومت ظالم به كار علم و درس ‍ مشغول بودند نشان داد. پوچى عمر عابدان و زاهدانى را كه به زهدى گسسته از تعهدهاى اجتماعى و تحركهاى اقدامى دل خوش ‍ كرده بودند بر ملا ساخت . نشان داد كه دين خدا امانت الهى است كه هر گاه زمامداران در نگاهدارى آن خيانت كنند، هيچ چيز مهمتر از مبارزه با آن نيست . يادآور شد كه انسان وديعه خدايى است كه هرگاه حاكميتها مسير او منحرف سازند، مهمترين تكليف ايستادن در برابر آنهاست .


اذانهاى بى محتواى آن روز را محتوا بخشيد. نمازهاى بى خروش آن روزگار تغذيه كرد. زندگى با ظالمان را كه بجز غرق شدن در منجلاب تسليم و انحراف و ذلت پذيرى چيزى نيست از مرگ بدتر خواند. مرگ در راه آزادى و عدالت را سعادت كامل دانست . رسالت انسان را يادآورى كرد. حماسه قرآنى را تحقق بخشيد. جوهر ازكيه و تعليم را كه ركن رسالت الهى است به تبلور آورد. روزهاى يكسان گذر بى خورشيد از افسردگى رهانيد. همتهاى سست آسايش طلب را نفور ساخت . مردانگيها و دلاورى ها را رواج داد.
آيات جهاد را بر در و ديوار آباديها نقش كرد. طنين فرياد عدالت را در گوش لحظه ها در انداخت . به سپيده دمان مضمون داد. شامگاهان را از پوچى تهى كرد. حماسه نمازگزاران را، در آفاق موجوديت انسان و تاريخ ، جلالتى آسمانى ، بر فراز قله عظمتهاى راستين برنشانيد.


عاشورا، فريادهاى شورگستر پيامبران را - دوباره -؛ گوشهاى سنگين فرود آورد؛ و خون قرآن را در قلبهاى مرده جارى ساخت . اذانها و نمازها را از زير غبار تحميلى سياستهاى تخديرآموز در آورد و جلا داد، و جانها و روانها را از حضور بى حاصل در عرصه زندگيهاى مذلت بار بيرون كشيد.
... هر جا و هر كس با خود مى گفت : عاشورا! شهادت پسر پيامبر! اسارت دختران پيامبر! و براى چه ! و اين خروش صخره هاى ساحل فرات بود كه دلها را مى لرزاند و از جا مى كند. و اين انفجار بيدادگر خونى بود كه در زمزمه مناجات سحرگاهان راه يافت ، و سپيده دمان را طلايه دار اعلام حضور خويش ساخت ، و روزها را از تلالو شكوهمند تعهد و رسالت بياكند، و در واژه هاى زندگى سارى گشت ...


عاشورا، شهادت پسر پيامبر، اسارت دختران پيامبر، و آواره - گرداندن آنان در شهرها و بيابانها، و حاضر نمودن آنان- با غل و زنجير - در دربار دمشق ، در حضور حاضران مجلس يزيد، به همراه اظهار شادمانى از فتح و پيروزى و غلبه بر فرزندان پيامبر، چرا؟ و براى چه ؟ اين سوالى بود كه افكار را به خود مشغول مى داشت ، و سينه ها را مى جوشاند... تا خطبه هاى على وار بانوى قهرمان كربلا، و سخنرانى ولى خدا (در اجماع شام ، در مركز حاكميت حزب اموى و پهنه نفوذ فرهنگ جاهليت سفيانى )، كه ناييم فرزندان مكه و منى ، و زمزم و صفا... و ماييم فريادگران راستين اذان ، و حاملان راستين قرآن ...


و بدينگونه عاشورا از مرز شهادت و اسارت گذشت ، و بر فراز قله جاودان رسالت جاى گرفت ، رسالت احياى قرآن و نجات انسان . و بدينگونه عاشورا دوباره جو نزول قرآن را بازسازى كرد، و سياهيهاى متراكم جاهليت را زدود. و نجات اين كتاب آسمانى را از همه تمهيدهاى الحادى و حذفهاى تعبيه شده اموى نمود. قرآن يكبار ديگر با حنجره عاشورا تلاوت شد، تا هيچگاه - آرى ، هيچگاه - فراموش نگردد. و فراموش نمى گردد، تا وارث كبير عاشورا بار ديگر آن را تلاوت كند، و احكام فراموش شده را نمودار سازد، و معناى حكومت اسلام را نشان دهد...




قيام جاودانه
نام نويسنده : محمد رضا حكيمى