خالی که کارساز شد!
اصلاً برايش قابل تحمل نبود. رشوه، آن هم براي چند روز مرخصي بيشتر؟ اصلاً برايش قابل تحمل نبود. رشوه، آن هم براي چند روز مرخصي بيشتر؟
«درسته كه قوانين تو نظام طاغوتي، اعتبار شرعي نداره اما رشوه هم توجيه ناپذيره» آن قدر با او صحبت كرد تا توانست متقاعدش كند كه ديگر از روستاي شان براي جناب سرهنگ، مرغ و خروس نياورد. او هم بشود مثل سربازهاي ديگر.
تو محلات غريب بود. از بابلسر كه رسيد با تنها رفيقي كه در آن شهر داشت براي خريد تراكتور به روستاي آن ها رفت.
تشنه اش شد اما آب نخورد. كسي را هم نگذاشت كه از آن زمين، آب بردارد. هر چه مي گفتند صاحبش اجازه داده، قبول نمي كرد مي گفت«هر چه نگاه مي كنم انگار اين زمين مشكلي داره.» راست مي گفت. بعدها فهميديم كه آن زمين غصبي بوده.
خانه پر از سلام و صلوات بود. مثل كوچه، مثل خيابان، بوي اسپند و عود، همه جا پر شده بود. هر چهار پسرش را بوسيد. لباس خاكي اش را مرتب كرد. خواست به راه بيفتد كه يادش آمد چيزي را به همسرش نگفته است.
«ديگه سفارش نكنم ها. از رو خال پهلوم مي تونين منو شناسايي كنين. يادت نره...» زن ناباورانه نگاهش مي كرد.
«يار علي! تو بايد تسويه حساب كني و برگردي. بايد بروي و از زن و بچه من مراقبت كني. اون ها عمو شون رو دوست دارن... راستي مجلس من پر خرجي نكنين كه اصلاً خوشم نمي آد.»
از شلمچه كه برگشت، باز هم خانه پر از سلام و صلوات بود. مثل كوچه و خيابان. همه جا را آذين بسته بودند. بوي گلاب، همه جا پيچيده بود. اول نشناختنش. سرش را جا گذاشته بود. اما همان خال كار خودش را كرد.