چهره اى خشن و بى لبخند داشت. از موهاى مجعد، طرز قدم برداشتن، هيكل چهارشانه و دست هاى زمختش هم مى توانستيم به نظامى بودنش پى ببريم. او جاسوس ارتش عراق بود.
مامورى كه براى انجام ماموريت هاى مختلف، خود را به دزفول و شهرهاى اطراف رسانده بود. هيچ كس حدس نمى زد كه او حامل اطلاعات و نقشه هايى است كه در چند ماه آينده زمينه ساز جنگى هشت ساله در منطقه خواهد بود. شايد انبوه موشك هايى كه سال ها بعد جاى جاى دزفول استوار را زخمى كرد از اطلاعات جاسوسى او سرچشمه مى گرفت.
بچه ها مغرورانه او را به زندان يونسكو، جايى كه بعد از پيروزى انقلاب اسلامى محل بازداشت طاغوتيان بود آوردند. جوانانى انقلابى با اسلحه هاى كهنه ژ ،۳ سپاهى به نام سپاه پاسداران انقلاب اسلامى تشكيل داده بودند. ريش هاى بلند، صورت هاى معصوم، چشمان تيزبين و دل هايى كه نگران همه چيز بودند از خصوصيات عمومى اين مردان بود، چشمان بيگانه جاسوسى كه مزورانه همه جا را مى پاييد و حتى در زندان از كسب اطلاعات سيراب نمى شد، هويت او را نشان داد، تلاش او در پنهان كردن وحشتى كه سراسر وجودش را فرا گرفته بود، ناكام بود، بچه ها كه چهار چشمى مراقب او بودند، وى را به طرف سلولش هدايت كردند و سپس در زندان را قفل نمودند. آن شب به همه نگهبانان اطلاع دادند كه زندانى بسيار مهمى داريم.
ساختمانى كه زندان يونسكو نام گرفته بود، مركز فرهنگى - بهداشتى سازمان يونسكو وابسته به سازمان ملل متحد بود، گفته مى شد كه در سال ۱۳۴۱ به خاطر شيوع بيمارى تراخم در اين منطقه و به خاطره مبارزه و جلوگيرى با اين بيمارى جلسات و سمينارهايى در اين مركز برگزار شده بود و اكنون از آن به عنوان محل بازداشت زندانيان سياسى استفاده مى شد.
سلول هاى زندان رديفى از اتاق هايى كوچك بود كه از يك طرف به حياطى باريك و از پشت ساختمان به خيابان تقريبا بزرگى منتهى مى شد، هر كدام با پنجره اى كوچك كه نگاه هاى نگران بچه هاى سپاه را به درون هدايت مى كرد، بارها در طول اين چند شبانه روز توجه همه را به خود جلب كرده بود. اگرچه پاسداران در پشت بام اين چند اتاق به نگهبانى مى پرداختند اما نورافكن هايى كه به كار گذاشته شده بودند، فضايى تاريك بين ديوار پشتى اتاق ها و خيابان درست كرده بودند و اگر اين امكان فراهم مى شد كه زندانى ديوار را سوراخ كند و يا از كف زندان تونلى بكند و خود را به پياده رو آن فضاى تاريك برساند، فرار كردن هم ممكن بود.
به همين خاطر نگهبانان مجبور بودند هر از چندى چشمان خسته خود را در تاريكى زير ديوار خيره كنند. تاريكى، سكوت و شب، سراسر شهر را فرا گرفته بود. اين فقط نگهبانان بودند كه با آهنگ هاى منظم گام هاى خود، ملودى يكنواخت جيرجيرك ها را همراهى مى كردند. در نيمه هاى شب بود كه محمدعلى قاسمى، يكى از نگهبانان همين زندان از خواب برمى خيزد و فرياد مى زند: زندانى فرار كرد، زندانى فرار كرد.
دوستانش كه در كنار او خوابيده بودند، شتابزده بيدار شدند و او را به آرامش دعوت مى كنند. وقتى از او مى پرسند چه خوابى ديده اى؟ او مى گويد: خواب ديدم كه جاسوس عراقى لاى بلوك هاى سيمانى را خالى كرده و از آنجا فرار كرده است. بچه ها بلافاصله به طرف جاسوس مى روند ولى او خسته و آرام خوابيده است.
صبح چند روز بعد فريادى همه بچه ها را از خواب بيدار كرد. اين صداى نگهبان بود كه فرياد مى كشيد: دلون فرار كرد، دلون فرار كر د ( دلون نام همان جاسوس عراقى بود كه در چنگ بچه ها بود)
خواب محمدعلى با همان شكل تحقق يافته بود. جاسوس در طى چند روز بازداشت خود، با قاشق غذاخورى اقدام به خالى كردن سيمان دور بلوك هاى ديوار كرد و خاك هاى آن را در زير موكت كف سلول پهن و پنهان كرده بود و هنگام سركشى هاى نگهبانان طورى قرار مى گرفت كه آنها متوجه ديوار نشوند وسپس در موقعيت مناسب از همان سوراخى كه در ديوار ايجاد كرده بود فرار كرد.
پاسداران نمى خواستند خاطره تلخ فرار جاسوس قبلى هنگام اجراى حكم اعدام تكرار گردد، مضطرب و پريشان با انواع خودروها اقدام به جست وجوى او در شهر و اطراف آن كردند. اما زمان به ضرر آنان بود وبيش از آن كه فكر مى كردند دير شده بود. او مثل سوزنى در انبارى از كاه فرو رفته بود. پاسداران مايوس و شرمنده به خانه برمى گردند، در اين ماجرا هر كسى به نوعى خود را مقصر مى دانست.
همان روز يك نفر روستايى با سر و وضعى پريشان به در روابط عمومى سپاه مى رود و از نگهبانان مى خواهد تا فرمانده سپاه را ملاقات كند، او با اصرار آنها را متقاعد مى كند كه حامل خبرى مهم است و مجوز ورود را مى گيرد. او به فرمانده مى گويد: يك نفر زندانى كه تازه از زندان فرار كرده الان در منزل ما است. او را سرگرم كرده ام اگر سريع نجنبيد فرار مى كند.
پاسداران خيلى سريع به همراه آن مرد روستايى به راه افتادند، ابتدا تمام روستا را محاصره و بعد جاسوس را دستگير نمودند و چند روز بعد، وقتى كليه اطلاعات لازم رابه دست آوردند، او را اعدام كردند.

راويان: محمدعلى قاسمى، سيدكريم موسوى   

  ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان