سيگار نكش برادر
موقع ورود به محوطه، وقتى دژبان كارت هاى شناسايى ما را مى ديد، حس كردم غمى سخت بر جانش چنگ انداخته، پرسيدم: گرفته اى برادر، در جواب گفت: ماشينى كه قبل از شما وارد دژبانى شد، من در حال سيگار كشيدن بودم، راننده ماشين گفت: سيگار نكش برادر. گفتم: تفريحى مى كشم. گفت: معتادها و سيگارى ها هم اول تفريحى مى كشيدند. به من برخورد و گفتم: اينش به خودم مربوط است. او كه اشك در چشمانش جمع شده بود گفت: سعى كن كه همين را هم نكشى. من كه سماجت او را در كارم ديدم از كوره در رفتم و گفتم: شما حق نداريد در كار مردم دخالت كنيد. خلاصه او كوتاه آمد و از من معذرت خواهى كرد و رفت. بعد فهميدم او «حاج آقا احمدى» فرمانده تيپ بود، اما يك بار با تحكم وشدت به من گفت سيگار نكش. بعد اضافه كرد: تا زنده هستم ديگر سيگار نخواهم كشيد. حالا فهميدم كه دخالتش بجا بود.
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان