ناله هاى چاه
امروز چه روزيه بعد از كلى سختى... بعد از كلى ناراحتى... امروز بابا قراره بره تا همه مشكلات رو حل كنه.
و به گريه هاى پنهانى اش، به بيمارى فاطمه، به خرج مدرسه على، به خرج آمپول هاى خودش و خرج اجاره خونه خاتمه بده.
آخه ديگه روم نمى شد به بابا جون بگم مدرسه گفته پول بياريد تا خرج كتابهامون رو بدن يا شهريه بياريد براى فلان چيز پول بديد برا بهمان چيز.
طفلى مامانم. النگوهاش رو فروخت تا خرج خونه و يك دونه از آمپول هاى بابا رو بده. مريضى فاطمه هم كه عود كرده بود و ديگر پول دوا و درمونش رو نداشتيم.
مامانم مى خواست حلقه ازدواجش رو هم بفروشه كه يه هويى بابام رگهاى صورتش زد بيرون و چشاش كاسه خون شد. دستاش رو روى دستش ماليد و زير لب گفت:
لااله الاا...، مامان هم فهميد و آروم با صدايى كه بابام رو خيلى آرومش مى كرد گفت: حميد جان حلقه ازدواجمان را كه بفروشم بعداً يكى خوبترش رو برام مى خرى زندگى بالا و پايين داره.
حميد جان، فاطمه حالش بده، فاطمه و بچه ها فداى يك تار موت چند وقته آمپول ها تو نزدى فكر نكن نمى بينم درد مى كشى فقط به خاطر ما؟
بابام ازش مهلت خواست بهش گفت: به من اجازه بده فردا مى رم بنياد مى رم تا وام بگيرم ببينم چى مى شه خدا بزرگه.
مامان گفت: به ما وام نمى دن خودت رو اذيت نكن آخه ما يك بار گرفتيم.
بابا حميد گفت: چرا ندن اونها وضع منو مى دونن، مى دونن كه اون وام اندازه خرجى يك روز منه حتماً به خاطر خرجى آمپول ها و اجاره خونه هم كه شده بهم وام مى دن، اون وقت فاطمه رو ببر پيش دكتر خوبه هان جان حميد بگو حلقه تو نمى فروشى.
مامان يه لبخندى زد و كم كم با شيطنت هاى بابا دوتايى زدن زير خنده اونم چه خنده اى هر كسى ندونه فكر مى كنه از ته دل اما من يكى خوب مى دونستم اين خنده ها از هزار تا روضه و گريه بدتره. بابا مى خنده تا جايى كه اشكش درمى ياد گريه هاشو زيره خندهاش قايم مى كنه. اونقدر مى خنده كه سرفه اش مى گيره و مامان اكسيژن بابا رو وصل مى كنه.
اما بابا بازهم مى خنده. مامانم مى خنده. اگه مامان گريه مى كرد آنقدر ناراحت نمى شدم كه داره مى خنده. اون شب همه خوشحال بودن چون قرار بود فردا بابا دست پر بياد.
هر كسى سفارشى به بابا داد و فاطمه هم با شيرين زبونى خودش رو به بابا رسوند و گفت:
بابا بابا جون اون عروسك مو طلاهرو يادته برام مى خريش؟ و بابا قول داد كه وقتى برمى گرده براش بخره.
صبح بابا قبل از اين كه چشمامون رو باز كنيم تا رفتنش رو ببينيم از خونه زد بيرون رفت تا دست پر بياد. ظهر شد بابا نيومد عصر شد شب شد بابا نيومد.
ما هم نگران بوديم ولى مادر بيش تر از همه. مادر همه مان را خواباند ولى من بيدار موندم. بابا نصف شب با سر و روى خونى و پيراهن چاك شده اومد، اومد ولى سر به زير.
قبلاً ها از بزرگترها مى شنيدم كه هميشه دعا مى كردن خدايا هيچ مردى رو شرمنده خانواده اش نكن و من به اين فكر مى كردم چه طور شرمنده بشه كارى نكرده كه شرمنده باشه ولى اون شب شرمندگى بابا رو از تو چشمانش خوندم.
مامان دويد سمت بابا و بغلش كرد و زد زير گريه بعد هم با صداى آروم هميشگى اش گفت حميد جان گفتم وام نمى دن ببين با خودت چه كردى؟
خودم رو يك لحظه جاى بابا گذاشتم اگه منم جاى اون بودم نصف شب كه سهله، هيچ وقت خونه نمى يومدم تا چشمام به خانواده ام نيوفته.
بابا دير اومد تا فاطمه خواب باشه و از بابا سراغ عروسكش رو نگيره. على رو نبينه تا خرجى مدسه شو نخواد. دلش مى خواست همه خواب باشن حتى مامان تا توى چشماش نگاه نكنه و شرمنده نشه و بهش نگه كه بره تا حلقه اش رو بفروشه تا خرجى خونه رو بده.
خدايا صدامونو مى شنوى؟ خدايا مى دونم كه ماها رو مى بينى، خدايا بابام رو شرمنده نكن مى بينى بابا رويه عده چه طور خوار و شرمنده اش كردن. خدايا آخرتى هم هست. آن وقت كه با بابا و مامان و على و فاطمه وامى يستم جلوى اون ها كه بابارو شرمنده كردن و اونجاست كه جلوى تموم مردم عالم شرمنده شون مى كنيم.
طفلى بابام تا به حال اشك ريختن اش رو نديده بودم مامانم چقدر صبوره مى ره بغل بابا مى شينه و دلداريش مى ده نمى دونم چى شد كه يه هويى به ياد حضرت على (ع) افتادم تو دلم گفتم كاش خونه ماهم يه چاه داشت تا بابا حميد سرش رو تا ناف توش فرو كنه و داد بزنه.
رو كردم به آسمون دل آسمونم گرفته بود و داشت گله ها شو مثل من با گريه خالى مى كرد.
فائزه خدايى
منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
آخه ديگه روم نمى شد به بابا جون بگم مدرسه گفته پول بياريد تا خرج كتابهامون رو بدن يا شهريه بياريد براى فلان چيز پول بديد برا بهمان چيز.
طفلى مامانم. النگوهاش رو فروخت تا خرج خونه و يك دونه از آمپول هاى بابا رو بده. مريضى فاطمه هم كه عود كرده بود و ديگر پول دوا و درمونش رو نداشتيم.
مامانم مى خواست حلقه ازدواجش رو هم بفروشه كه يه هويى بابام رگهاى صورتش زد بيرون و چشاش كاسه خون شد. دستاش رو روى دستش ماليد و زير لب گفت:
لااله الاا...، مامان هم فهميد و آروم با صدايى كه بابام رو خيلى آرومش مى كرد گفت: حميد جان حلقه ازدواجمان را كه بفروشم بعداً يكى خوبترش رو برام مى خرى زندگى بالا و پايين داره.
حميد جان، فاطمه حالش بده، فاطمه و بچه ها فداى يك تار موت چند وقته آمپول ها تو نزدى فكر نكن نمى بينم درد مى كشى فقط به خاطر ما؟
بابام ازش مهلت خواست بهش گفت: به من اجازه بده فردا مى رم بنياد مى رم تا وام بگيرم ببينم چى مى شه خدا بزرگه.
مامان گفت: به ما وام نمى دن خودت رو اذيت نكن آخه ما يك بار گرفتيم.
بابا حميد گفت: چرا ندن اونها وضع منو مى دونن، مى دونن كه اون وام اندازه خرجى يك روز منه حتماً به خاطر خرجى آمپول ها و اجاره خونه هم كه شده بهم وام مى دن، اون وقت فاطمه رو ببر پيش دكتر خوبه هان جان حميد بگو حلقه تو نمى فروشى.
مامان يه لبخندى زد و كم كم با شيطنت هاى بابا دوتايى زدن زير خنده اونم چه خنده اى هر كسى ندونه فكر مى كنه از ته دل اما من يكى خوب مى دونستم اين خنده ها از هزار تا روضه و گريه بدتره. بابا مى خنده تا جايى كه اشكش درمى ياد گريه هاشو زيره خندهاش قايم مى كنه. اونقدر مى خنده كه سرفه اش مى گيره و مامان اكسيژن بابا رو وصل مى كنه.
اما بابا بازهم مى خنده. مامانم مى خنده. اگه مامان گريه مى كرد آنقدر ناراحت نمى شدم كه داره مى خنده. اون شب همه خوشحال بودن چون قرار بود فردا بابا دست پر بياد.
هر كسى سفارشى به بابا داد و فاطمه هم با شيرين زبونى خودش رو به بابا رسوند و گفت:
بابا بابا جون اون عروسك مو طلاهرو يادته برام مى خريش؟ و بابا قول داد كه وقتى برمى گرده براش بخره.
صبح بابا قبل از اين كه چشمامون رو باز كنيم تا رفتنش رو ببينيم از خونه زد بيرون رفت تا دست پر بياد. ظهر شد بابا نيومد عصر شد شب شد بابا نيومد.
ما هم نگران بوديم ولى مادر بيش تر از همه. مادر همه مان را خواباند ولى من بيدار موندم. بابا نصف شب با سر و روى خونى و پيراهن چاك شده اومد، اومد ولى سر به زير.
قبلاً ها از بزرگترها مى شنيدم كه هميشه دعا مى كردن خدايا هيچ مردى رو شرمنده خانواده اش نكن و من به اين فكر مى كردم چه طور شرمنده بشه كارى نكرده كه شرمنده باشه ولى اون شب شرمندگى بابا رو از تو چشمانش خوندم.
مامان دويد سمت بابا و بغلش كرد و زد زير گريه بعد هم با صداى آروم هميشگى اش گفت حميد جان گفتم وام نمى دن ببين با خودت چه كردى؟
خودم رو يك لحظه جاى بابا گذاشتم اگه منم جاى اون بودم نصف شب كه سهله، هيچ وقت خونه نمى يومدم تا چشمام به خانواده ام نيوفته.
بابا دير اومد تا فاطمه خواب باشه و از بابا سراغ عروسكش رو نگيره. على رو نبينه تا خرجى مدسه شو نخواد. دلش مى خواست همه خواب باشن حتى مامان تا توى چشماش نگاه نكنه و شرمنده نشه و بهش نگه كه بره تا حلقه اش رو بفروشه تا خرجى خونه رو بده.
خدايا صدامونو مى شنوى؟ خدايا مى دونم كه ماها رو مى بينى، خدايا بابام رو شرمنده نكن مى بينى بابا رويه عده چه طور خوار و شرمنده اش كردن. خدايا آخرتى هم هست. آن وقت كه با بابا و مامان و على و فاطمه وامى يستم جلوى اون ها كه بابارو شرمنده كردن و اونجاست كه جلوى تموم مردم عالم شرمنده شون مى كنيم.
طفلى بابام تا به حال اشك ريختن اش رو نديده بودم مامانم چقدر صبوره مى ره بغل بابا مى شينه و دلداريش مى ده نمى دونم چى شد كه يه هويى به ياد حضرت على (ع) افتادم تو دلم گفتم كاش خونه ماهم يه چاه داشت تا بابا حميد سرش رو تا ناف توش فرو كنه و داد بزنه.
رو كردم به آسمون دل آسمونم گرفته بود و داشت گله ها شو مثل من با گريه خالى مى كرد.
فائزه خدايى
منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان