عمليات بيت المقدس عمدتاً از شمال ايستگاه حسينى يعنى نزديكى هاى جاده اهواز  خرمشهر آغاز شد.
براى رسيدن به اين جاده مى بايست از روى رودخانه كارون عبور كرد و حدود سى كيلومتر نيز پياده روى مى كرديم تا به اولين مواضع دشمن مى رسيديم.قبل ازعمليات در اين طرف رودخانه مستقر بوديم. بچه ها ازماهها قبل با آموزشهاى سنگين خود را براى عمليات آماده مى كردند.

همه آماده و براى آزادى خرمشهر بى تاب بودند. بالاخره تجهيزات گرفتيم و با سازماندهى اوليه تا پاى رودخانه كارون رفتيم و سپس از روى پلى عبوركريم كه برروى آن نوشته شده بود پل آزادى، از پل عبور كرديم و در دشت باز خوزستان كه دردست عراقيها بود راهپيمايى طولانى را آغاز كرديم.


دشمن بخاطر موقعيت مهم و موانع طبيعى اطراف جاده اهواز ـ  خرمشهر را به صورت يك دژ درآورده بود و با خاكريزهايى بلند ديوارهايى ساخته بود. در پشت اين خاكريز ها جاده آسفالته اهواز به خرمشهر قرارداشت. دشمن مى توانست دركمترين مهلت پيش بينى شده نفرات بى شمارى را دراين سنگرها مستقركرده و از آن جايگاه بلندتمام دشت روبرو را قدم به قدم با آتشبارها شخم بزند.


از اين طرف تنها مانع طبيعى متناسب براى ما رودخانه كارون با عرض زيادش بود. پاهاى پولادين بچه ها كه درتمرين كاروانهاى مختلف آبديده شده بود، مقدار زيادى تجهيزات با خود مى كشيدند. درهر شش كيلومتر كه مى رفتيم تعدادى استراحت مى كردند. به همين علت عمليات از ساعت ۸ شب آغازشد كه ما براى طى اين مسافت بايد در پناه شب چندين گردان را به پاى كار مى رسانديم. بار زياد و راه طولانى باعث مى شد كه بچه ها درحين حركت به خواب بروند و اگر هوشيارى نفرات جلو يا عقب نبود فرد خواب آلود از دسته خارج شده و برروى ميدان مين احتمالى مى رفت. ما گردان سوم از هشت گردانى بوديم كه دراين محور حسينيه بايد كارمى كرديم. چون من سرستون گروهان خودمان بودم در يكى از استراحتهاى طول راه درحال نشسته خوابم برد و وقتى در يك آن بيدار شدم ديدم هيچكس جلويم نيست و همه ستون ناخودآگاه درازكش روى به سمت خودى و پشت به دشمن در روى زمين خوابيده بودند. درحين بيدارى خود و دوستانم را در يك بيابان تاريك و خالى يافتم. با هزار زحمت نيروها را بيداركردم و در فكر اينكه ازكدام طرف مى بايد حركت كنيم بودم كه از فاصله ۵۰۰ تا ۶۰۰مترى يك نفر صدايمان زد و ما همه ايستاديم. ديديم يك نفر با حالت دو به ما نزديك مى شود و با همان التهاب گفت: شما كيستيد؟ كجا مى رويد؟ گفتم ما گردان حمزه هستيم و مسير را گم كرده ايم. گفت: دنبال من حركت كنيد. او جلو افتاد و ما به دنبال او. رفتيم تا نزديكى هاى ساعت ۲ صبح به ديوار بزرگ زير جاده رسيديم كه در تاريكى واقعاً مانند كمربندى سياه مى مانست.


آن فرد سنگرها را به ما نشان داد و توضيح داد كه به فاصله هر پنجاه متر يك سنگر با تجهيزات كامل قراردارد. از بيسيم چى گردان خواستم با تيپ تماس بگيرد. بعد ازتماس اعلام شد درهمانجا بدون حركت زمين گير شويد. ساعت حدود ۴۵: ۲ دقيقه بود كه بيسيمها از خاموشى در آمدند و با كلمه ياعلى عمليات آغازشد. تمام گردان به حالت دشت بان در روى زمين درازكش شده و منتظر به من نگاه مى كردند. دستم را بالا برده و فريادزدم الله اكبر از دهانه اسلحه ها آتش بيرون ريخت و نارنجكهاى زيادى به درون سنگرها و درروى سطح جاده پرتاب كردند.


بچه ها به كمك هم از اين ديوار خاكى بالا رفتند و سنگرها را يكى بعد از ديگرى تسخير مى كردند. چند تا از سنگرهاى عراقى به سختى مقاومت مى  كردند. آنان با توپهاى ضدهوايى هم شليك مى كردند. ازچندين جناح سمت اين سنگرها شليك شد تا بالاخره منهدم شدند. زمان زيادى طول نكشيد كه كل جاده و ديوار بزرگ سقوط كرد و خبرهاى خوبى به گوش مى رسيد. بچه ها با هم چندين نارنجك در يك سنگر مى انداختند و آن را فتح مى كردند. دستور رسيد كه از جاده عبوركرده و به سراغ كمربند قرمز حركت كنيد.


ساعت حدود ۴۵: ۳ دقيقه شب از طرف ديگر جاده پايين آمده و به تعقيب دشمن پرداختيم. از دور صداى درگيرى ديگر لشكرها به گوش مى رسيد. حدود پنج كيلومتر ديگر در بيابان به حركت پرداختيم تا آنكه از دور شبح هايى مشكوك توجهمان را جلب كرد. به صورت محاصره اى به سمت آنها حركت كرديم و در فاصله پنجاه مترى به هدف همه از تعجب نزديك بود قالب تهى كنيم. يك آتشبار كامل ازتوپهاى ۱۳۰ ميلى مترى از دشمن سالم به دست بچه ها افتاده بود. تمام توپها آماده شليك بودند. چهل قبضه توپ هديه خوبى بود. حدود ۸كيلومتر ديگر به سمت كمربند قرمز حركت كرديم كه ديگر هوا روبه روشنى مى رفت و ما بدون پناهگاه در يك بيابان بدون سنگر قرارداشتيم. با تماس با تيپ، دستور رسيد همانجا مستقر شويد. سنگر بسازيد چون نيروهاى پشتيبانى به سمت شما در حال حركتند.


بدنهاى خسته اجازه سنگرسازى را به كسى نمى داد. به اجبار درچند سنگر تانك كه مال عراقيها بود مستقر شديم. هوا درحال روشن شدن بود. نماز را خوانديم. منتظر پاتك هاى دشمن بوديم. با طلوع خورشيد صداى تانكهاى مهاجمين كه درحال آرايش گرفتن بودند ما را واداركرد يك خط دفاعى مناسب آماده كنيم. سلاح سنگين ما فقط آرپى جى بود و تيربارهاى سبك و درعوض تانكهاى دشمن با آتش توپخانه پشتيبانى مى شد. از شمال خورشيد يك دسته تانك عراقى درحال حركت بودند. آتش سنگين برروى مواضع بچه ها ازسوى تانكها آغاز شد و هرلحظه هم بيشتر مى شد. عراقى ها از شكافى كه در جناح ما بود، فشارمى آوردند. آنجا خيلى خالى بود. ما هم تنها با آرپى جى با تانكها مقابله مى كرديم. به هرجهت چند تانك از آن منطقه خالى به پشت نيروهاى خودى نفوذ كردند و پشت خاكريز ما آمدند. دو تانك آنها جاده عقب ما را بستند و دو تانك ديگر هم از پشت سر ما شروع كردندخاكريزها و سنگرها را به توپ بستند. نيروهاى پياده عراقى نيز وارد كار شدند. جنگ ديگر از توپ و تانك رسيده بود به نارنجك و سرنيزه . عراقيها به شدت آتش مى ريختند و ما مقاومت مى كرديم تا تاريكى فرا برسد و بچه ها تانكها را شكار كنند. سه چهار آرپى جى زن داوطلب شدند كه ۴ تانك را كه در مسير قرار گرفته بودند، بزنند. يكى از بچه هاى آرپى جى زن تركش گلوله تانك گردن او را زخمى كرده بود مى گفت: يك آرپى جى مى خواهم آن تانك را بزنم. آن تانك مرا زده. به او گفتم : برو گردنت را اقلاً پانسمان كن بعداً بيا. گفت : نمى شه خلاصه گشت گلوله اى پيدا كرد و رفت روى جاده آسفالته جايى كه كسى جرأت نمى كرد برود حتى اگر مورچه اى هم مى رفت حتماً تير مى خورد. خيلى خونسرد نشانه گيرى كرد در حالى كه خون گردنش پيدا بود. هر آن منتظر بوديم پودر شود. ۳۰ الى۴۰ ثانيه بيشتر طول نكشيد . همين كه گلوله شليك شد كلاهك تانك هم پريد با التهاب آمد اينور خاكريز و با يك حالتى گفت: اين آرپى جى را داشته باش تا من بروم گردنم را پانسمان كنم و برگردم. تا قبل از تاريكى ۳ تانك را زديم و بقيه تانكها پا به فرار گذاشتند. نيروهاى پياده عراقى مانده بودند چه كار كنند. رضا يارى تيربارى برداشت و رفت آن طرف خاكريز و آنها را به رگبار بست. خود عاقبت مجروح شد. هوا داشت گرگ وميش مى شد. آخرين تلاش عراقيها نيز داشت اجرا مى شد. چندين هلى كوپتر روى بچه ها ظاهر شدند و آتش مى ريختند. اگر كسى بيرون مى آمد قطعاً مورد اصابت واقع مى شد. با تماس با تيپ گفتند نيروهاى كمكى در راهند. دوشكايى داشتيم كه تيربارچى اش مورد اصابت قرار گرفته بود و بر روى دسته دوشكا افتاده . فاصله ما تا دوشكا حدود صدمتر بود. در يك لحظه ديدم دوشكاچى زخمى بلند شد و شروع كرد به شليك كردن كه باعث شد آن هلى كوپتر سقوط كند. هلى كوپترهاى ديگر عقب نشينى كردند. خودم را به بالاى سر دوشكاچى رساندم. تا رسيدم ديدم بهشتى شده است. بعد از مقاومت سنگين آخرين تلاشهاى بچه ها عاقبت وارد خرمشهر شديم .



شهيد حسن حسينيان