در دنیا خانه می خواهی برای چه؟
| خاطره اي از شهید رمضان افچنگی یک روز رمضان با آمبولانس وارد پادگان شهید حیدری شد، مرا که دید، گفت: عمو عباس! من در این عملیات شهید می شوم. خانمم حامله است. به او بگویید اسم بچه را که پسر است، رمضان بگذارد. می خواهم که پسرم هم نام خودم باشد. گفتم: از کجا این قد ر مطمئنی که شهید می شوی؟
گفت: یک شب که از مراسم دعای توسل به خانه بر گشتم، دیدم که همه خوابند. دوباره شروع به خواندن دعای توسل کردم. در همین حین خوابم برد. در خواب سیدی را دیدم که به خانه ی ما آمد و گفت: جوان! تو زمینی خریده ای که بر آن خانه بسازی. در دنیا خانه می خواهی برای چه؟ راوي عباس افچنگی منبع: مجموعه خاطرات شهداي خراسان |