علی الظاهر شب عملیات بود کسی که به نظر می رسید فرمانده باشد، داشت به نیروهایش می گفت : برای رسیدن به محل عملیات ، ناگزیریم از معبری که در مقابل است عبور کنیم و جز این چاره ای نیست . معبر هم آلوده و پر از مین است . ده تا از بچه ها باید داوطلب شوند و روی این مین ها بخوابند تا بقیه از روی ایشان عبور کنند...

همهمه ای بر پا شد ؛ خیلی بیشتر از ده نفر داوطلب شدند . بالاخره با هر زوری که بود ده نفر توانستند بر بقیه حریف شوند و روی مین بخوابند . لحظاتی بعد یکی از آن ده نفر به 9 نفر دیگر گفت : بچه ها ! سعی کنید رو به زمین ، به صورت دمر روی مین ها بخوابید تا اگر بچه ها خواستند از روی شما رد بشوند ، یک وقت نگاهشان به چشم شما نیافتد و شرمنده شوند !
از خواب که بیدار شدم ، رفتم ته کوچه ،  روی یک دیوار بلند، عکس همان شهیدی را که کوچه ما به اسم اوست ، کشیده بودند . خودش بود ؛ همین که به آن 9 نفر دیگر ....