خون سرخ
چه خبره حاج خانم ؟! آقا محمد شما، نه ماه سال را جبهه است، همان مرخصی سه ماهه اش را هم که آب می ره.
قدسی خانم راست می گه... منم هر چی فکر می کنم، نمی فهمم. خب چیزی به جز حقوق و مزایای کلون نمی تونه یه جوون رو این همه وقت، وسط بیابون و بین گلوله و توپ و تانک نگه داره. بد می گم، بگو بد می گی.
مادر سکوت کرده بود. شرم داشت که با این جماعت کوته نظر هم کلام شود. اما سکوت جایز نبود، باید از خلوص فرزند دفاع می کرد:
چی می گین حاج خانم ها؟! ما که هیچ وقت چیزی جز ساده زیستن و دست نیاز از این پسر ندیده ایم. پول نداره که بمونه، هر بار هم، چیزی تو جیبش می زاریم که تو راه نمونه، اون وقت شما...
شاید آنها بیراه هم نمی گفتند!
تنها رسیدن به هدفی بزرگ است که محمد رضا را این جوان را و همه ی محمد رضا ها را به سوی آتش و خون می کشید، در دلشان عشق می رویانید و تا پای جان نگهشان می داشت.
خون سرخ محمد رضا، خود همه چیز را روشن کرد.
راوی: خواهر شهید محمد رضا عبدی
منبع : خاطرات شهدای خراسان