فرمان ايست!
قبل از عمليات محرم بود . برادران اطلاعات عمليات براي شناسايي منطقه ،دست به كار شدند . وقتي وارد منطقه شدند . دشمن مدام بالاي سرشان منور مي زد . با روشن شدن منورها بچه ها دراز كشيدند ،تا دشمن آن ها را نبيند . شليك منور به درازا كشيد . همهي بچه ها از فرط خستگي خوابشان برد .
حدود ساعت 4 صبح نيروهاي عراقي كه به گشت زني آمده بودند ، متوجه حضور بچه ها شدند و آن ها را محاصره كردند . هيچ كس از خواب بيدار نشد . ناگهان با شنيدن فرمان ايستي از خواب برخاستند . ديدند كه در محاصره كامل عراقي هايي قرار دارند كه اسلحه هايشان را به زمين انداخته و تسليم شده اند . با ديدن اين وضعيت تعجب كردند . تصور كردند كه عراقي ها دارند با آن ها شوخي مي كنند . با گذشت چند لحظه متوجه شدند كه عراقي ها هيچ عكس العملي از خود نشان نمي دهند . به خود آمدند و اسلحه هايشان را برداشتند و آن ها را به قرارگاه آوردند . وقتي در قرارگاه از عراقي ها علت تسليم شدن شان را جويا شدند . گفتند : ما ديديم شما خوابيده ايد خواستيم شما را زنده دستگير كنيم . براي همين شما را محاصره كرديم به محض محاصره ناگهان يك نفر كه معلوم نبود كجاست به ما فرمان ايست داد . ما هم ايستاديم و تسليم او شديم .
وقتي بچه ها از يكديگر پرس و جو كردند كه چه كسي فرمان ايست داده است ،متوجه شدند هيچ كسي از جمع آن ها اين كار را نكرده است !
سيد ضياء ايماني ـ ساري