راسخون

احساس مسؤليت

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
سال 1367 بود و واپسين روزهاي جنگ تحميلي را پشت سر مي گذاشتيم . خبر بازپس گيري بند فاو توسط نيروهاي عراقي را دريافت كرده بوديم . از طرفي نيروهاي پياده مستقر در منطقه عملياتي درخواست هواپيما كرده بودند تا در پناه آتش جنگنده بمب افكنها بتوانند عقب نشيني تاكتيكي كنند . تيمسار ياسيني نقل مي كرد : « كمرم به شدت درد مي كرد . هر چه كوشيدم تا خود را راضي كنم و ماموريت را به سايرين محول كنم ، دلم رضايت نداد . زيرا مي ترسيدم كه در واپسين روزهاي جنگ اتفاقي برايشان رخ دهد و آنگاه وجدانم مرا بيازارد و خود را سرزنش كنم . تصميم گرفتم تا خود ، ماموريت را انجام دهم . لذا سوار بر مركب آهنين بال شده و بي وقفه سمت بند فاو را در پيش گرفتم . دقايقي بعد خود را به مواضع دشمن رساندم . ابتدا بر آن شدم تا بمب ها را روي عقبه دشمن بريزم ، ولي هر چه پرواز مي كردم به انتهاي نيروها و تجهيزات آنان نمي رسيدم . سرانجام بمب هايم را رها كردم و به پايگاه بازگشتم .»
آن شهيد عزيز كه سالها قبل هواپيمايش مورد اصابت موشك قرار گرفته و مجبور به ترك هواپيما شده بود ،بر اثر ضربه اي مهره هاي كمرش آسيب جدي ديده بود و هميشه از درد كمر رنج مي برد . آن روز از شدت كمر درد ، قادر به ترك هواپيما نبود .
شهيد ياسيني گر چه جانباز 55 درصد بود و به سبب همين مصدوميت و درد كمر مي توانست از پروازهاي جنگي امتناع ورزد ، ولي عاشقانه به پرواز در مي آمد و هيچ گاه مجروحيتش مانع از پرواز او نشد .
(سرهنگ خلبان محمد حسن زند كريمي ، شهيد عليرضا يا سيني)

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
هنوز ساعتي از بازگشت دسته پروازي كه صبح براي عمليات رفته بود ، نگذشته بود ، ماموريت ديگري به ما ابلاغ شد . در اين ماموريت سه فروند هواپيما در يك دسته پروازي براي زدن تاسيسات برق بغداد آماده شدند . با نزديك شدن به هدف آرايش خود را تغيير داده ، اوج گرفتيم و با شيرجه اي بمب ها را روي تاسيسات رها كرديم . در همين لحظه شماره 3 توسط پدافند دشمن مورد هدف قرار گرفت و صدمه ديد . جناب ياسيني گفت : - شماره 3 به راست گردش كن !در غير اين صورت از سليمانيه سر در مي آوري! با راهنمايي او هواپيماي شماره 3 گردش كرد و در جهت ايران قرار گرفت . دوباره جناب ياسيني اعلام كرد:
- شماره 2، خودت را از مهلكه نجات بده و سريع برگرد به پايگاه . من طبق دستور ايشان گردش كرده وسمت پايگاه را در پيش گرفتم . جناب ياسيني كه شماره يك بود ، پشت سر و كمي بالاتر از شماره 3 پرواز مي كرد ، كه اگر كمكي نياز داشت او را راهنمايي كند . مدتي به پرواز ادامه دادم و هر از چندي به ماره 3 نگاه مي كردم كه آيا قادر به ادامه پرواز هست يا نه ، تا اينكه از مرز گذشتيم و در پايگاه مربوطه هر سه فروند به سلامت فرود آمديم . به هواپيماي شماره 3 آسيب جدي وارد نشده بود ، ولي من در اين ماموريت درسي از رشادت و شهامت از شهيد ياسيني ياد گرفتم . زيرا در آن موقعيت كه هر لحظه احتمال اصابت موشك يا گلوله توپ ضد هوايي به هواپيمايش مي رفت ، به جاي اينكه خود را از مهلكه نجات دهد ، گردش كرد و پشت سر هواپيماي صدمه ديده قرار گرفت تا به او كمك كند كه بتواند هواپيما را به سلامت در پايگاه فرود آورد .
(سرهنگ خلبان سيد علي خرازيان ، شهيد عليرضا يا سيني )

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
قرار بود من با شهيد عليرضا ياسيني پرواز كنم . منتظرش بودم تا به گردان پروازي بيايد . در همين حال، از پنجره ريزش شديد باران را نگاه مي كردم ، كسي در حال دويدن به طرف ساختمان گردان بود . جلوتر كه آمد ، ديدم عليرضاست كه سر تا پا خيس شده بود . از در وارد شد، سلام كرد و لبخندي زد. سلامش را جواب دادم و گفتم : - حسابي خيس شدي. - باران تندي است ! گويي مي خواهد تمام آلودگي هاي زمين را بشويد. جلوتر آمد و در كنارم ايستاد ، در حالي كه او هم به بيرون نگاه مي كرد ، گفتم : - هوا خرابه ، فكر مي كني تو اين هوا بشه پرواز كرد؟ - چرا نشه ، ما بايد امروز ماموريتمان را انجام بديم . - درسته ، اما تو اين هوا؟! - آره ، تو همين هوا، آن كسي كه باران فرستاده و درِ رحمت را بر روي بندگانش گشوده ، محافظ ما نيز خواهد بود. هر چند با حرفهايش اطميناني خاص بر شك و دو دلي ام چيره شد ، اما خيلي نگران بودم و لحظه اي نگاهم را از پنجره بر نمي داشتم . چند دقيقه تا پرواز وقت داشتيم ، عليرضا روي صندلي در گوشه اي از اتاق نشسته بود و چاي مي نوشيد وبا صداي نسبتا بلند به من گفت : مسعود ! پنجره را رها كن ، بيا چايت سرد شد ، اين قدر نگران نباش !
نگاهم را از پنجره بر گرفتم و به طرفش آمدم . در كنارش نشستم و مشغول نوشيدن چاي شدم .هواپيما را به ابتداي باند برديم و آماده پرواز شديم . در آخرين لحظه خبر رسيد كه دو فروند از چهار فروند هواپيما قبل از بلند شدن اشكال فني پيدا كرده و از دسته پروازي حذف شده اند . حالا فقط دو فروند مانديم . من در اين پرواز كابين عقب هواپيماي شهيد ياسيني بودم . در ابتداي باند پرواز بوديم كه عليرضا گفت : - مسعود !آماده اي ؟ - بله ، من حاضرم . غرش هواپيماهاي ما كه گويي بر غرش ابرهاي خشمگين پيشي گرفته بود ، سكوت صبحگاهي را در هم شكستند و در دل آسمان غوطه ور شدند.
(سرهنگ خلبان مسعود اقدام ، شهيد عليرضا يا سيني )

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
ساعت 2 بعد از ظهر 31 شهريور 1359، صداي چندين انفجار پي در پي در پايگاه پيچيد. عده اي سراسيمه به اين طرف و آن طرف مي دويدند، هيچ كس نمي دانست چه شده است . آنها كه خونسرد بودند فقط در يك محلي ايستاده بودند و اعلام نظر مي كردند . يكي مي گفت : «آمريكا حمله كرده است !» ديگري مي گفت : «نه ،كودتايي بايد صورت گرفته باشد !»سومي مي گفت : « الآن راديو مشخص مي كند .» و ... نتوانستم طاقت بياورم، سريع آماده شدم و خود را به گردان پروازي رساندم تا از چگونگي ماجرا به خوبي آگاه شوم وقتي به گردان رسيدم ، ديدم تعدادي از خلبان ها از جمله شهيد ياسيني ، شهيد دژپسيند و ... كف اتاقي در گردان ، نشسته اند و مشغول بررسي نقشه براي عمليات هستند . گفتم : - سلام ، بچه ها چه خبر شده ؟
چشم به دهان آنها دوختم و با دلتنگي گوش مي دادم ، شهيد ياسيني كه با من صميمي تر بود ، رو به من كرد و گفت :
- سلام مسعود جان ! عراقي ها نامردي كرده و از زمين و آسمان به كشورمان حمله كرده اند ، از اين ساعت هم ، اعلام آماده باش شده است . يكي ديگر از دوستان دنبال حرف او را گرفت و گفت : - جناب سروان اقدام ! شما هم بيا كمك كن ! گفتم : - چرا به اتاق بريفينگ ( سالن توجيه پروازي ) نمي رويد؟! - الآن وقت اين كارها نيست . هر چه سريعتر بايد وارد عمل شويم. حدود نيم ساعت روي نقشه و برنامه پروازي كار كرديم تا اينكه برنامه آماده شد . هدف «پايگاه شعيبيه» بود كه يك دسته چهار فروندي با هشت خلبان براي انجام اين عمليات در نظر گرفته شد . جناب سپيدموي آذر به عنوان شماره يك و ليدر دسته ، شهيد دژ پسند شماره 2، شهيد ياسيني شماره 3 و من به عنوان ناوبري و كابين عقب شماره 3 بودم . جناب فعلي زاده نيز شماره 4 دسته بود . پس از آنكه تجهيزات را گرفتيم ، دو به دو به سوي مركب خويش حركت كريم .
(سرهنگ خلبان مسعود اقدام ، شهيد عليرضا يا سيني)

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
اواخر جنگ بود كه به عنوان معاون عمليات پايگاه بوشهر، برنامه ريزي كرده بودم تا پروازهايي را در منطقه فاو انجام بدهيم . عراق براي بازپس گيري فاو دست به عمليات گسترده اي زده بود . هدف از اين پروازها زدن عقبه دشمن و نيروهاي كمكي آنان بود تا بلكه بتوانيم در پناه بمبارانهاي مكرر، نيروهاي خودي را سالم برگردانيم تا اسير نشوند . يكي از خلبانان را در برنامه پروازي قرار دادم و پس از آن به ترتيب خلبانان بعدي را تعيين كرده بودم . حدود 10 دقيقه مانده به شروع نخستين پرواز ، شهيد ياسيني كه در آن موقع فرمانده پايگاه بود ، در حالي كه خود را به چتر و كلاه مجهز كرده بود وارد « آلرت » شد . رو به من كرد و گفت : كي نوبت ماست ؟ گفتم : براي پرواز شما برنامه ريزي نشده مگر اينكه دستور بفرماييد! در حالي كه مي خنديد ،گفت : - بريم استارت بزنيم هواپيما را ببينيم بلديم يا يادمان رفته . اصرار ما براي جلوگيري از پرواز ايشان موثر نيفتاد و به طرف نخستين هواپيما كه آماده براي پرواز بود ، رفت و در چشم به هم زدني درون كابين قرار گرفت . اين عمل وي باعث روحيه گرفتن ساير دوستان پروازي شد . به گونه اي كه براي رفتن به ماموريت از هم سبقت مي گرفتند . در آن روز، هر ده دقيقه يك بار تعدادي از هواپيماها را روانه منطقه مي كرديم . شهيد ياسيني در آن روز دو بار ماموريت جنگي انجام داد.
(سرتيپ خلبان روح الدين ابوطالبي ، شهيد عليرضا يا سيني)

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
در يكي از حملات دشمن ، گردان « ولي عصر » به محاصره دشمن افتاده بود و كار به حدي بر نيروها سخت شده بود كه خيلي ها اميد و اطمينان خود را از دست داده بودند. شهيد « يعقوبي » وقتي وضعيت را خطرناك مي بيند با توكل بر خداوند و پشتكاري عجيب ، آرپي جي را به دست مي گيرد و شروع به شليك كردن مي كند و پنج دستگاه از تانك هاي دشمن به آتش مي كشاند ، اين تلاش او ، روحيه خاصي به نيروها مي بخشد ودرنتيجه محاصره گردان ، با اين رشادت و روحيه بخشي او شكسته مي شود.
(غلامحسين قرباني ، شهيد ابراهيم يعقوبي)

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
« از فاو برگشته بود ، وقتي پوتين هايش را درآورد ، ديدم پاهايش تاول زده است! گريه ام گرفت معلوم بود كه اين چند روزه ، اصلاً نتوانسته پاهايش را از پوتين دربياورد ! يك بار هم با پاهايي مجروح به عقب آمده بود و دوباره عازم بود ؛ وضع پاهايش خيلي وخيم بود اما او مثل هميشه ، براي اينگونه مسايل اهميتي قائل نبود! به او گفتم : « نمي خواهد برگردي، وضع پاهايت خيلي خراب است ... » در جوابم گفت : « نمي توانم وجدانم قبول نمي كند. » و با همان وضع ، دوباره به منطقه بازگشت »

(محمود يعقوبي ، شهيد ابراهيم يعقوبي )

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
بعد از فتح بستان در عمليات طريق القدس در آذرماه سال 60 عراقي ها براي كمرنگ كردن اين پيروزي با آغاز دهه فجر انقلاب اسلامي در دوازدهم بهمن ماه عمليات وسيعي را در منطقه چزابه آغاز كردند. براي دشمن مشخص بود كه ما بعد از اين عمليات در منطقه فتح المبين، غرب دزفول، عمليات وسيع ديگري خواهيم داشت كه قطعاً ضربات مهلكتري را بر عراق خواهيم زد لذا با هدف برهم ريختن سازمان ما و كمرنگ كردن پيروزي فتح بستان و اگر توانست بازپس گيري شهر بستان انجام عمليات بزرگ را شروع كرد. رزمندگان اسلام انتظار چنين عملياتي را نداشتند. در حال آماده شدن براي عمليات فتح المبين بودند. دشمن چون آماده شده بود براي عمليات در روزهاي اول موفقيت هايي به دست آورد و توانست خطوط دفاعي ما را بشكند. پيشروي هايي بكند و تلفاتي را به ما وارد بكند. اين ايام تقريباَ مصادف بود با زماني كه شهيد باقري بعد از جراحت شديدي كه از ناحيه سر در اواخر عمليات طريق القدس برايشان ايجاد شده بود در دوران نقاهت به سر مي بردند كه پزشكان ايشان را ممنوع كرده بودند از حضور مستقيم و فعاليت شديد در جبهه. در اين موقعيت قاعدتاً بايستي كه فعاليتي فراتر از روال عادي جبهه صورت مي گرفت تا اين مشكل حل بشود و كار به مراحل بحراني نرسد من شاهد بودم كه در آن لحظات شهيد باقري تصميم گرفت شخصاَ به همراه تعدادي از عناصر اطلاعات و عمليات براي شناسايي حركت كند. در كنار ممانعتي كه ساير فرماندهان مي كردند از ايشان كه شما حالتان مساعد نيست، خوب من به لحاظ اينكه برادر ايشان بودم و علاقه بيشتري نيز داشتم خيلي تلاش كردم كه جلوي ايشان را بگيرم، حركت كرد و رفت براي شناسايي و تقريباَ حوالي ساعت 5 بعدازظهر برگشت. وضعيت آن منطقه را تشرح كرد كه اگر چنانچه اين ارتفاع دست عراقي ها بماند و فردا آفتاب بزند در طول روز فردا تمام اين خطوط ما را از بين خواهند برد. ما با تلفات بسيار زيادي مجبور به تخليه اين جبهه هستيم و تمام تلاش هاي عمليات طريق القدس از بين خواهد رفت. خوب حضرت امام فرموده بودند بستان بايد حفظ، و اين مشكل بايد حل شود و از طرف ديگر هم سپاه و ارتش بنا نداشتند كه نيروهايي را كه براي عمليات فتح المبين با زحمت زياد فراهم كرده بودند همه را در آنجا خرج بكنند، لذا ايشان در ظرف يكي دو ساعتي كه تا غروب مانده بود تصميم گرفت كه شخصاَ به عنوان فرمانده گردان وارد عمل شود.با آن وضعيت جسمي كه ايشان داشت اين تصميم بسيار حياتي بود. اما ايشان مصّرانه بر حرفش ايستاد و چهار گردان را در آن دو ساعت سازماندهي كرد و خود فرماندهي گرداني را كه تصرف سخت ترين منطقه را برعهده داشت به دست گرفت. ساعت 9شب حركت كردند. در عمليات آن شب بيش از 400 نفر از دشمن كشته و اسير شد و تقريباَ براي حدود يك هفته مشكل ما در چزابه با اين عمليات حل شد و درست است كه ايشان را تقريباَ به صورت بي حال و نيمه جان از آن ارتفاع برگرداندند، يعني ساعت 4 و 5 صبح ديگر ايشان هيچ رمقي نداشت و كمكش مي كردند كه آمد به قرارگاه اما اين مشكل براي مدت يك هفته حل شد و عمليات علي بن ابيطالب در همان جبهه سازماندهي شد.
(سردار محمد باقري ، شهيد حسن باقري (افشردي) )

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
آسمان صاف و آبي، با ورود هواپيماهاي عراقي تيره و تار شد. يكي، دو تا، سه تا… بيست و چهار فروند بمب افكن! اين همه هواپيما براي بمباران كردن پادگان ابوذر، در آسمان ظاهر شده بودند. روزي سه، چهار بار هواپيماها با آرايش جنگي مي آمدند بار نحس خود را خالي مي كردند . مي رفتند. رفته رفته پادگان خالي مي شد و ديگر كمتر كسي جرأت مي كرد در پادگان حاضر شود تا اين كه حاج يدالله كلهر وارد پادگان شد. سريع، اتاقي نظافت شد و سپس يك قطعه موكت، چند پتوي ساده و … آوردند. خلاصه در كوتاهترين زمان، اتاق آماده شد؛ آن هم براي ستاد عملياتي پادگان ابوذر! پادگان ابوذر دوباره جان تازه اي گرفت. چهار فرمانده شجاع-از جمله حاج يدالله كلهر- تنها افراد مستقر در پادگان بودند. هر شب، كورسوي چراغ نفتي از لابه لاي پتويي كه به عنوان پرده آويخته شده بود، حضور آنان را اعلام مي كرد. و چه كسي بود ببيند كه «ابوذر»ها در ميدان نشسته اند و خود كنار بماند!؟ كم كم همه آمدند: يك نفر، دو نفر، سه نفر، صد نفر و صدها نفر! و پادگان ابوذر، دوباره ستاد عملياتي شد. مركز حفظ و تعليم نيروها و طرح ريزي عمليات جنگي، و دشمن بيچاره، در حيرت و ترس از شجاعتهاي آنان. الله اكبر!
(جواد نصير، شهيد يد الله كلهر )

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
يدالله كلهر، در تمام جلسه هاي سخنراني و مذهبي در باباسلمان يا اطراف آن، شركت مي كرد. مجلسي در آن محلها نبود كه يدالله در آن شركت نكند. او در بيشتر تظاهراتي كه در خارج از روستا، مثلا در تهران برگزار مي شد، شركت مي كرد. در يكي از همين تظاهرات بود كه هنگام درگيري و فرار از دست سربازان رژيم، زخمي شد. تير سربازان به پايش خورده بود. يدالله به مدت چند روز بستري بود. وقتي براي عيادت او رفتيم، گفت: «امروز من چيزي از پايم و تير خوردن آن نمي فهمم، روزي متوجه مي شوم كه انقلاب پيروز بشود و دشمنان ما از ايران خارج شوند.»
(احمد شجاعي ، شهيد يد الله كلهر)

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
در اواخر آبان ماه همراه يك نفر ديگر مي خواستيم براي شناسايي عراقي ها برويم وقتي به محل رسيديم. ديديم فردي آنجا با دوربين ايستاده يك ژ3 در دست داشت و يك كلت كمري هم بسته بود كه چهره و روحيه بشاشي هم داشت پرسيديم شما كي هستيد گفت من مهدي باكري هستم. من توي عملياتها ديدم با اينكه خودش فرمانده لشكر بود خودش در جلوي همه حركت مي كرد بي سيم چي را برمي داشت و مي رفت در يكي از عملياتها ديدم كه در جلوي ميدان مين ايستاده خطرناك ترين جا كه همه آتش دشمن آنجا بود داشت سيم خاردارها را باز مي كرد و ميدان مين را هموار مي كرد. گفتم آقا مهدي تو چرا اين كار را مي كني فرمانده لشكر هستي بگذار بچه ها اين كار را بكنند برو بالاسر ديگر نيروها ايشان گفت نه اگر اين كار را با موفقيت انجام دادم كه بچه ها درست از اينجا عبور كنند خدا ديگر كارها را درست مي كند اينجا «معبر» مهمتر است.

(سردار قرباني ، شهيد مهدي باكري ، .........)

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
شهيد « نظر فخاري » يك فرمانده لايق ، يك عنصر ارزشمند و يك رزمنده تمام عيار در جبهه هاي جنگ بود و خيلي از خصوصيات بارز اخلاقي او در ميان رزمندگان لشكر ، زبانزد شده بود. معمولاً « حاج مهدي » جزو اولين نفراتي بود كه با منطقه عملياتي آشنا و بدان وارد مي شد و هميشه در شمار آخرين نفراتي كه خارج مي شدند... در هنگام عمليات ، به خاطر مسووليت خطير و طاقت فرسايي كه برعهده او بود ، بسيار تلاش مي كرد ؛ به ياد دارم كه گاهي اوقات از صبح تا شب يكسره مي دويد و اگر در هنگام استراحت ، مسوولين به او مراجعه مي كردند ، با وجود خستگي شديد ، خم به ابرو نمي آورد و شانه از زير بار كار خالي نمي نمود ... خستگي ناپذيري « حاج مهدي » باعث شده بود كه ديگر مسوولين با ديدن او خستگي را فراموش كنند و روحيه اي تازه بيابيد.با روحيه اي كه من از اين شهيد سراغ داشتم ، به جرات مي توانم گفت كه در قاموس زندگي او هرگز واژه اي به نام « خستگي » وجود نداشت.
(ابوالفضل شكارچي ، شهيد مهدي نظر فخاري ، .........)

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
با آن كه وظيفه « حاجي » اين بود كه در پشت خط بماند و امكانات لازم براي خط را تدارك ببيند ، با اين حال معمولاً در خط مقدم حضور مي يافت ؛ مخصوصاً اوقاتي كه آتش دشمن بسيار زياد بود و همه كسي حاضر نبود زير آتش ، آذوقه و امكانات به منطقه برسان « حاجي » شهامت و شجاعت عجيبي داشت و بي هراس از آتش سنگين دشمن ، درگير و دار مبارزه و گلوله باران دشمن به سنگرها سر مي زد و با شور و لبخند به بچه ها روحيه مي بخشيد.

(محمد احمدلو ، شهيد مهدي نظر فخاري ، .........)

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
يكي از نكات مهم در جنگ ، حفظ مناطق متصرفه است كه معمولاً از تصرف آن مشكل تر است ، چرا كه دشمن با تمام توان خود به منطقه مي آيد و تمام سعي و تلاش را در بازپس گيري مواضع از كف داده به كار مي بندد.
در عمليات « والفجر 8 » كه سرشار از فتوحات بود ، پاتك هاي دشمن بي سابقه بود ، مخصوصاً در « كارخانه نمك » و اطراف آن. به خاطر دارم كه گردان خط شكن ولي عصر به فرماندهي سردار رشيد اسلام « شهيد مهدي ناصري » در داخل « كارخانه نمك » بر روي جاده اي مستقر شده بود ، نيروهاي گردان ، تمام روز را به حفر كانال و ساختن سنگر ، مشغول بودند و طبيعتاً مجبور بودند كه شب را نيز - به خاطر احتمال حملات شبانه دشمن ، بيدار باشند ، حتي خود « شهيد ناصري » نيز تمام روز را به كمك نيروها به حفركانال مي پرداخت ودركنارآن به مواضع نيروها و سنگرهاي كمين نيز سر مي زد ... با تمام اين احتياط ها ، همانطور كه پيش بيني مي شد ، دشمن دست به عمليات زد و با فشار زيادي كه آورد ، موفق به شكستن خط شد و برخي از مواضع را تصرف نمود. شهيد « مهدي ناصري » در هنگام پاتك دشمن غيورانه به مقاومت پرداخت و با پشتكار تمام نيروهايش را در دفع پاتك ، فرماندهي نمود.وقتي كه پاتك دشمن را گزارش مي كرد ، از او خواستيم كه به عقب بيايد تا صدمه اي نبيند ، اما او زير بار اين مساله نرفت. حتي عده اي از نيروهايش از او خواسته بودند كه « ما تلاش خود را مي كنيم ، اما منطقه خطرناك است ، شما به عقب برويد و احتياط بيشتري كنيد ... » با اين حال اين سردار دلاور تا آن زمان كه تكليف خود را در مبارزه و رودر رويي با دشمن مي ديد و تا آن لحظه اي كه دشمن به سنگر ايشان نرسيده بود و احتمال اسارت نمي رفت ، صبورانه با آن همت هميشگي اش ايستاد و مقاومت نمود.راست قامتي و استواري او در برابر مصائب ، مثل هميشه درس عظيمي براي همه بود.

( سردارمحمد ميرجاني ، شهيد مهدي ناصري)

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
پس از عمليات « رمضان » وچند روز پس از اتمام ماموريت گردان ، ديدم كه « آقامهدي » از زخم و درد عميقي رنج مي برد ؛ بعدها متوجه شدم كه او در حين عمليات ، مجروح شده و در اين مدت آن را پنهان داشته است ؛ شايد بدين دليل كه از ادامه ماموريت و عمليات ، باز نماند ... شايد هم به خاطر خلوص بسياري كه داشت ، خواسته كه حتي المقدور ، اين راز تنها ميان او و خدايش باقي ماند.


(اسماعيل قاسمي ، شهيد مهدي ناصري)