غروب سجاده
غروب سجاده
(گزارش گونهای از لحظات عروج امام سجاد علیه السلام)
امشب شب غریبی است. بوی تازهای به مشامم میرسد. بوی یک تحوّل بزرگ، یک سفر طولانی.
محمد (امام باقر علیه السلام) را صدا میزنم. خانه از اضطراب شیعیان به جوش و ولوله افتاده است. محمد خود را به بالینم میرساند. چه چهرة غمگرفتهای، چه چشمان پریشانی! گونههایش در سنگینی اندوهی بزرگ، به سرخی نشسته است.
آه... محمد! میدانم چه میکشد. درست مثل وقتی که در خیمة خود، در بستر بیماری افتاده بودم. پدر آمد. آخرین آمدن پدر! سرم را در آغوش گرفت. گفت، آنچه مرا آتش زد و سپرد امانتی را که... .
خدایا! چه روزهای غمگینی بر من گذشت؛ ولی مگر میشد عزادار عاشورا نماند؛ مگر میشد دیدن سرخترین صحنههای آفرینش را و فراموشی این داغ. نه، به خدا میسّر نمیبود.
طفل میدیدم، به یاد علی اصغر ناله میزدم. چشمم به جوان میافتاد، مصیبت علی اکبر در جانم زنده میشد. پیر میدیدم، خاطرات حبیب و... کسی را پدر صدا میکردند، سر ایستاده بر نیزه، مقابلم حضور مییافت. به خدا جرعهای آب پس از کربلا ننوشیدم، مگر آنکه به هر قطرهای از آن گریستم. با آن همه، تنها و تنها آرامش و سکون دل بیقرارم تو بودی.
مهدی، پسر عزیزم!
تو بودی که سی و پنج سال صبر پس از عاشورا را در من ریختی. بوی تو، عشق تو، عشق فردای کربلاییات؛ به خدا آرامشی جز از تو مرا روا نمیبود. اکنون مرا دریاب! اتاق کوچک من از فرود ملائک سرشار است. فوج فوج ملائکه از عرش بر اتاق من نزول میکنند و با شوری و شوقی تازه پر میگشایند. در میان اینان ملکالموت را جستجو میکنم. انگار صدای دلنشین بالهای او نیز به گوش من میرسد.
بوی ملکالموت در اتاق کوچکم میپیچد و آتشفشان درونم سر باز میکند. شوق پرواز از یک سو، سوزش جگر از سویی. ولی خوب میدانم که رهایی نزدیک است و وصال قریب. این را از بالهای گستردة ملکالموت میفهمم.
محمد را در آغوش میگیرم. او را به سینه میچسبانم، تا نور حکمت لدنّی را به او منتقل نمایم: «محمد! تو را وصیت میکنم به آنچه پدرم در هنگام شهادت، مرا وصیت کرد و فرمود که پدرش علی علیه السلام او را بدان وصیّت کرده است که: زنهار! ستم مکن بر کسی که یاوری جز خدا نداشته باشد». و چه وصیت عظیمی! قلب محمد، استمرار نور را تجربه کرد و حقانیت امامت را دریافت.
مهدی جان!
با قلبی آرام، دل به ملکالموت میسپارم که دیگر در زمین چیزی نمیخواهم و کاری برای انجام ندارم. اینک آسمانی شفاف و پروازی عمیق در انتظار من است. زین پس تو میمانی و جهانی از تلاطم؛ دنیایی از حرکت. تو همانی که یاوری جز خدا نداری. ولی ظلم عالم بر تو فرود میآید. چه ظلم سنگینی! کدام ستم سختتر از مهجور ساختن تو؟ چه جُوری تلختر از اسارت تو در بیابانهای غربت و غم؟ جمعههایی را پشت سر خواهی گذاشت که در آن، عطش قرآن در زمین بیداد خواهد کرد و قحطی معرفت در جهان غوغا.(1)
--------------------------------------------------------------------------------
(1). برگرفته از کتاب این سند خورشید است؛ با اندکی تصرف.