سعدی:ای نفس خرم باد صبا...
| ای نفس خرم باد صبا | از بر یار آمدهای، مرحبا! | |
| قافلهی شب! چه شنیدی ز صبح؟ | مرغِ سلیمان! چه خبر از سَبا؟ | |
| بر سر خشمست هنوز آن حریف؟ | یا سخنی میرود اندر رضا؟ | |
| از در صلح آمدهای یا خلاف؟ | با قدم خوف روم یا رَجا؟ | |
| بار دگر گر به سر کوی دوست | بگذری ای پیک نسیم صبا | |
| گو: «رمقی بیش نماند از ضعیف | چند کند صورت بیجان بقا؟ | |
| آن همه دلداری و پیمان و عهد | نیک نکردی، که نکردی وفا | |
| لیکن اگر دورِ وصالی بود | صلح فراموش کند ماجرا | |
| تا به گریبان نرسد دستِ مرگ | دست ز دامن نکنیمت رها | |
| دوست نباشد به حقیقت که او | دوست فراموش کند در بلا | |
| خستگی اندر طلبت راحتست | درد کشیدن به امید دوا» | |
| سر نتوانم که برآرم چو چنگ | ور چو دَفَم پوست بِدَرّد قفا | |
| هر سحر از عشق دمی میزنم | روزِ دگر میشنوم برملا | |
| قصهی دَردَم همه عالم گرفت | در که نگیرد نَفَسِ آشنا؟ | |
| گر برسد ناله سعدی به کوه | کوه بنالد به زبان صدا |
| اگر تو فارغی از حال دوستان، یارا | فَراغت از تو مُیسّر نمیشود ما را | |
| تو را در آینه دیدن جمال طَلعَتِ خویش | بیان کند که چه بودهست ناشکیبا را | |
| بیا که وقت بهار است، تا من و تو به هم، | به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را | |
| بهجای سروِ بلند ایستاده بر لب جوی | چرا نظر نکنی یار سروبالا را؟ | |
| شمایلی که در اوصاف حُسن ترکیبش | مجالِ نُطق نماند زبان گویا را | |
| که گفت در رخِ زیبا نظر خطا باشد؟ | خطا بُوَد که نبینند روی زیبا را | |
| به دوستی، که اگر زهر باشد از دستت | چنان به ذوقِ ارادت خورم، که حلوا را | |
| کسی ملامتِ وامِق کند به نادانی | حبیب من، که ندیدهست روی عَذرا را | |
| گرفتم آتشِ پنهان خبر نمیداری | نگاه مینکنی آبِ چَشمِ پیدا را؟ | |
| نگفتمت که به یغما رود دلت، سعدی | - چو دل به عشق دهی دلبرانِ یَغما را؟ | |
| هنوز با همه دردم امید درمان است | که آخِری بود آخر، شبانِ یلدا را |
| هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست | الحان بلبل از نفس دوستان توست | |
| چون خضر دید آن لب جان بخش دلفریب | گفتا که آب چشمه حیوان دهان توست | |
| یوسف به بندگیت کمر بسته بر میان | بودش یقین که ملک ملاحت از آن توست | |
| هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری | در دل نیافت راه که آن جا مکان توست | |
| هرگز نشان ز چشمه کوثر شنیدهای | کو را نشانی از دهن بینشان توست | |
| از رشک آفتاب جمالت بر آسمان | هر ماه ماه دیدم چون ابروان توست | |
| این باد روح پرور از انفاس صبحدم | گویی مگر ز طره عنبرفشان توست |