ديگر بس است
نماز مغرب و عشا را كه خوانديم، رو كردم به سعيد شاهدى و گفتم: «آقا سعيد، شب جمعه است نمى خواى يك دعايى چيزى بخوانى؟» گفت: «چرا، مى خواهم دعاى يستشير را بخوانم». گفتم: «زيارت عاشورا صفايش بيشتره» خنديد و گفت: «نه مى خواهم دعاى يستشير بخوانم». گفتم: «خب شروع كن بخوان». گفت: «نه، آخر شب مى خوانم كه فقط خودمون باشيم».
چند نفرى بيشتر نبوديم كه شروع كرد به خواندن دعا. روضه هايى هم درباره حضرت زهرا(عليها السلام) و حضرت على(عليه السلام) خواند. كم كم شروع كرد به التماس كردن، با خودش زمزمه مى كرد. اصلا توى حال عادى نبود، انگار نه انگار ما نشسته ايم دوروبرش، ناله مى زد و مى گفت:
- خدايا ديگه بسّه، هرچى گناه و معصيت كردم، هرچى ثواب كردم، ديگه بسّه. منم ببر. دلم واسه دوستام تنگ شده... منم ببر....
روز جمعه بود كه توى سوله نشسته بوديم، سعيد شاهدى و محمودى غلامى هم نشسته بودند و با هم صحبت مى كردند. آقا سعيد به آقا محمود گفت: «دلم واسيه بچه هام تنگ شده....». آقا محمود يك لبخندى زد و گفت: «سعيد بى خيال باش...» و با هم خنديدند.
من كه روبرويشان نشسته بودم، ديوان حافظ در دستم بود كه مثلا مى خوانم ولى حال و هواى آن دو، مرا هم مجذوب خودشان كرده بود. ناخواسته به آقا سعيد گفتم كه مى خواهم برايشان يك تفال به ديوان حافظ بزنم و زدم. يادم نيست چه شعرى آمد، ولى بعد از خواندن، حال به شوخى يا جدى، رو به سعيد شاهدى كردم و گفتم: «آقا سعيد، شما شهيد مى شين». او فقط خنيدد و هيچى نگفت.
آن روز صبح شد، به قول بچه ها «خدا زده بود توى كمرم». بدجورى كمر درد گرفته بودم. آقا محمود يك «قيچى سيم خاردار بر» دستش بود، آقا سعيد خنديد و گفت: «رفيعى، تا كى مى خواهى بخورى و بخوابى، بيا با ما بريم جلو». گفتم: «مى خوام بيام، ولى كمرم درد مى كند. شما برويد، من بعد از ظهر مى ايم.» خيلى اصرار كرد كه با آنها بروم. دو دل شده بودم. مى خواستم بروم، آقا سعيد برگشت رو به من و گفت: «ول كن اصلا رفيعى را با خودمان نمى بريم» و رفتند. يك ساعتى از رفتنشان نمى گذشت كه صداى انفجار آمد. دلم، هزار راه رفت گفتم شايد يك انفجار عادى بوده. صداى آمبولانس كه آژير مى كشيد و مى رفت، مرا به خود آورد. فهميدم بايد اتفاقى براى بچه ها افتاده باشد. بچه ها كه آمدند، گفتند سعيد و محمود شهيد شدند. دستى به كمر زدم، چه مصلحتى بود نتوانم با آنها بروم.