اخلاص و تواضع13
راوي :همرزم شهيد
آقا مهدي يك قسمتي از وقت خودش را گذاشته بود كه نفس خودش را سركوب كند. مثلاً توي تداركات از ماشين، گوني آرد به دوش مي گرفته و خالي مي كرده و هيچ كس هم او را نمي شناخت و اين را كه مي گويم خودم ديده ام: لابه لاي چادرها دولا مي شه و چيزيهايي را برمي داره رفتم ديدم كه آشغالهاي دور بر را جمع مي كنند آشغال هاي آن بسيجي هايي را كه خواب هستند و يا هنوز بيرون نيامده اند. ايشان مي توانستند دستور دهند كسان ديگري اين كار را بكنند ولي ايشان مي خواستند اين پيغام را به بنده و تاريخ بدهند كه بايد اول نفس را كشت سپس وارد مسئوليت و فرماندهي شد.
(سردار علي اكبر پورجمشيديان ، شهيد مهدي باكري ، .........)
راوي :همرزم شهيد
براي راه اندازي مقر جديد لشكر به نزديكي هاي انديمشك رفته بودم ، يك روز ، غروب ، « حاجي » را ديدم كه آمد ، خيلي خوشحال شدم اما تعجب كردم كه « اينجا چه مي كند ؟! » چرا كه او در واحد اطلاعات عمليات بود از طرف ديگر مي دانستم بي حساب جايي نمي رود ... به هر حال پرسيدم كه « حاجي ! اينطرفها ؟! » در جوابم گفت : « آمده ام اينجا ، دوري بزنم و چند روزي خدمت شما باشم. » گفتم: « خواهش مي كنم ، افتخار داده ايد و ... » آن شب را « حاجي » با ما گذراند و فرداي آن روز در تمامي امور با ما همراه بود. از او پرسيدم : « حاجي ! آمده اي تداركات ؟! » گفت : « ان شاء الله » اما واضح نگفت و من همچنان در ابهام بودم تا اين كه يكي از مسوولين واحد را ديدم و جريان را پرسيدم ؛ متوجه شدم كه بله ! « حاجي » به واحد آمده ، مسووليت قبول كرده و با اين وجود ، تواضع به خرج داده و مطلب را صريحاً ابراز نكرده است.
(ابوالفضل سقايي ، شهيد مهدي نظر فخاري ، .........)
راوي :همرزم شهيد
يك روز صبح كه همه بچه ها به صبحگاه رفته بودند ، بخاطر كسالتي كه داشتم به صبحگاه نرفته ودرمحوطه مقر« انرژي » قدم مي زدم . يكباره چشمم به « حاجي مهدي » افتاد ، ديدم كه دارد زير كانكسها را تميز مي كند!
خيلي خجالت كشيدم و خود را لابلاي كانكسها پنهان كردم تا مرا نبيند و بيش از اين احساس شرمندگي نكنم.
(حسين عراقيان ، شهيد مهدي نظر فخاري ، .........)
راوي :همرزم شهيد
يكبار براي من ماموريتي پيش آمد ، آنقدر عجله داشتم كه فرصت جمع آوري وسايل خود را نيافتم ؛ وقتي به مقصد رسيدم در اين فكر بودم كه ديگر فاتحه وسايلم خوانده شده و ديگر آنها را نخواهم ديد!
يكي از دو ماه بعد ، در منطقه اي ديگر به برادران واحد پشتيباني ملحق شدم ، در آنجا چشمم به ديدار وسايلم روشن شد ! معلوم شد كه « حاجي » بعد از رفتن من لباسهايم را از روي بند ، جمع كرده ، كتاني مراهم از زير كانكس برداشته و به همراه كيسه انفرادي ام در يك پلاستيك گذاشته و فرستاده است... در آنجا بود كه به مراتب بزرگواري و خلوص او پي بردم و به حال او غبطه بسياري خوردم.
(مجيد نيك پور ، شهيد مهدي نظر فخاري ، .........)
راوي :همرزم شهيد
قرار شده بود كه هر روز يكي از واحدهاي لشكر ، مامور جمع آوري زباله ها باشد ؛ اين تصميم خيلي جالب بود و پيامد خاص هم داشت ، شايد بعضي ها ، كسرشان خودشان مي دانستند كه چنين كارهايي انجام دهند و ...
در همان روزها « حاجي » را ديدم كه با دو سه نفر از نيروها مشغول جمع زباله مي باشد. شايد خيلي ها كه « حاجي » را با آن حال – در حالي كه « قائم مقام واحد اطلاعات عمليات لشگر » بود ديدند ، بعد از آن تصميم گرفتند كه در اين كارها پيشقدم باشند.
(ابوالفضل كرمي ، شهيد مهدي نظر فخاري ، .........)
راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
شهيد « مهدي ناصري » هميشه سفارش داشت كه نيروها و اعضاي كادر گردان هميشه يار و غمخوار هم باشند و صميميت را در هر حال حفظ كنند. گاهي اوقات هم برنامه هايي ترتيب مي داد كه به نحوي اين هدف تحقق يابد. مثلاً پيشنهاد مي كرد گروهاني ، اعضاء گروهان ديگر را به نهار دعوت كند و ... در اين موقع ، خود نيز آستين بالا مي زد و در شمار خادمان نيروها در اين ميهماني ها در مي آمد. اين حركت شايسته او ، موجب فزوني صميميت بچه ها نسبت به هم و تاليف قلوب آنان مي گرديد و اثرات فراواني را به دنبال داشت.
(قاسم احمدي ، شهيد مهدي ناصري ، )
راوي :همرزم شهيد
حاج مهدي از بزرگواراني بود كه خدمت به رزمنده را عبادت مي دانست و در اين كار مراتب اخلاص را رعايت مي كرد.
يك روز صبح بعد از نماز در داخل چادر خوابيده بوديم در بين خواب و بيداري متوجه شدم كه « حاج مهدي » انگار دارد با تلفن صحبت مي كند و بلند بلند مي گويد كه ، « سلام ! حال شما چطوره ؟ چه خبر ؟ و ... » تعجب كردم و با خود گفتم كه در منطقه ارتباط تلفني كه امكان پذير نيست « حاجي » چطور صحبت مي كند؟! پتو را كنار زدم ، ديدم « حاجي » با همان سليقه مثال زدني اش ، سفره صبحانه را آماده و پهن كرده ، منتظر بچه هاست ! در دل خود به همت والا و تدبير عالي او ، هزاران بارآفرين گفتم.
(مجيد نيك پور ، شهيد مهدي نظر فخاري ، .........)
راوي :همرزم شهيد
شهيد « نظر فخاري » خود تعريف كرده است:
« روزي در حياط اداره ، مشغول كار بوديم با سر و رويي خاكي ، دو سه نفر از خانمهاي معلم آمدند و پرسيدند كه « آقاي فخاري هستند؟ » آنها را به داخل ساختمان راهنمايي كرديم ؛ آنها شايد فكر كردند كه ما فراش يا خدمتگزاريم ! به هرحال دست و رويمان را شستيم و لباسهامان را تكانديم و داخل شديم. دوباره خانم ها گفتند:« با آقاي نظر فخاري كار داريم. » گفتم : « خودم هستم! بفرمائيد! » يكي از آنها گفت: « ديگر چه بگوئيم؟ ما مشكلات داريم ، راهمان دور است ؛ مي خواستيم به طريقي انتقالي بگيريم؛ اما ... » ظاهراً وقتي ديدند كه ما مسوول آموزش و پرورش هستيم و اينگونه تلاش و كار مي كنيم از تقاضاي خويش منصرف شدند و رفتند.»
(محمود احمدلو ، شهيد مهدي نظر فخاري ، .........)
راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
در عمليات « كربلاي پنج » من از ناحيه كتف ، زخمي شدم كه مرا به بيمارستاني در نزديكي اهواز منتقل كردند. روي تخت دراز كشيده بودم كه ديدم « آقا مهدي » وارد شد ، در حاليكه زيربغل او را گرفته بودند ، ديدم از ناحيه پا مجروح شده است در اين حال ، پرستار فرمي آورد تا مشخصات او را بنويسد ؛ نزديك آمد؛ ديدم « آقامهدي » خود را اينطور معرفي مي كند: « مهدي ناصري ، اعزامي از ساوه ، رسته آرچي چي زن » من كه اين جملات را شنيدم ، دگرگون شدم و با خود گفتم : « اين ديگر كيست؟ ما اگر يك تيرانداز باشيم ؛ مي گوئيم معاون گروهان هستيم و ... اما او مي گويد « من آرپي چي زن هستم ! » به هر حال من نتوانستم خود را كنترل كنم و گفتم : « نه ! او فرمانده است ! او فرمانده گردان ولي عصر است ! » و در دل به اين تواضع او آفرين گفتم.
( اكبر نيكوكار ، شهيد مهدي ناصري ، سايت ساجد)
راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
در عمليات « كربلاي پنج » من از ناحيه كتف ، زخمي شدم كه مرا به بيمارستاني در نزديكي اهواز منتقل كردند. روي تخت دراز كشيده بودم كه ديدم « آقا مهدي » وارد شد ، در حاليكه زيربغل او را گرفته بودند ، ديدم از ناحيه پا مجروح شده است در اين حال ، پرستار فرمي آورد تا مشخصات او را بنويسد ؛ نزديك آمد؛ ديدم « آقامهدي » خود را اينطور معرفي مي كند: « مهدي ناصري ، اعزامي از ساوه ، رسته آرچي چي زن » من كه اين جملات را شنيدم ، دگرگون شدم و با خود گفتم : « اين ديگر كيست؟ ما اگر يك تيرانداز باشيم ؛ مي گوئيم معاون گروهان هستيم و ... اما او مي گويد « من آرپي چي زن هستم ! » به هر حال من نتوانستم خود را كنترل كنم و گفتم : « نه ! او فرمانده است ! او فرمانده گردان ولي عصر است ! » و در دل به اين تواضع او آفرين گفتم.
( اكبر نيكوكار ، شهيد مهدي ناصري ، سايت ساجد)
راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
در منطقه عملياتي « والفجر 8 » در حركت بوديم و هر لحظه صداي انفجار گلوله توپ و خمپاره ، گوشمان را نوازش مي داد ؛ هر چند صد متر ، يك ماشين دشمن منهدم شده بود و تعدادي از بعثيون روي زمين افتاده بودند. بعد از مدتي به كارخانه نمك رسيديم ، آتش دشمن در آن منطقه نسبتاً زياد بود و بچه هاي لشكر هم سخت مشغول كارزار بودند ، در آن زمان ديدم كه يكي از رزمندگان ، خيلي تلاش مي كند ؛ به او گفتم ؛ « برادر ! مسوول دسته هستي ؟! » خيلي مودبانه گفت : « بفرمائيد! چند تذكر به او دادم و ايشان با متانت پذيرفت و از هم جدا شديم. فرداي آن روز به همراه بچه هاي تخريب ، جهت يك ماموريت به خط مي رفتيم كه همان شخص را ديدم و به او گفتم « ببخشيد! فرمانده گردان ولي عصر را كار دارم .» او لبخندي زد و گفت : « بفرمائيد! » گفتم « كاري داريم كه بايد با فرمانده گردان هماهنگ كنيم ؛ شما كه مسئول دسته هستيد! » ايشان لبخندي زد و گفت « راستش را بخواهيد من مسئول دسته هم نيستم! » در اين هنگام بي سيم چي ها و پيك گردان ولي عصر آمدند من تازه همه چيز برايم روشن شده بود و از تذكراتي كه ديروز به او داده بودم خيلي ، خيلي خجالت كشيدم و شرمنده شدم پيش خودم گفتم كه « عجب تواضعي داشت!
(حسين كاجي ، شهيد مهدي ناصري ، سايت ساجد)
راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
درسال 1363 در « جزيره مجنون » در خدمت شهيد بزرگوار « مهدي ناصري » بودم. در اولين نماز جماعتي كه به هنگام صبح در يكي از سنگرهاي دسته جمعي برپا شده بود ، در پايان نماز ، نگاهم را براي جستجوي برادر « مهدي ناصري » در صف اول ، افكندم ، اما او را نيافتم ، نمي دانم كه چطور شد كه متوجه پشت سر شدم ، او را در آخرين صف نماز جماعت ديدم ؛ پيش خود گفتم كه « شايد دير رسيده باشد ... » اما بعدها هم او را هميشه در صف هاي آخر ديدم.
بعد ها متوجه شدم كه وي به خاطر تواضع و فروتني و اخلاصي كه دارد ، رعايت مي كرده و در صف آخر مي ايستاده است.
(عبدالله منصوري بيگدلي ، شهيد مهدي ناصري ، سايت ساجد)
راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
درسال 1363 در « جزيره مجنون » در خدمت شهيد بزرگوار « مهدي ناصري » بودم. در اولين نماز جماعتي كه به هنگام صبح در يكي از سنگرهاي دسته جمعي برپا شده بود ، در پايان نماز ، نگاهم را براي جستجوي برادر « مهدي ناصري » در صف اول ، افكندم ، اما او را نيافتم ، نمي دانم كه چطور شد كه متوجه پشت سر شدم ، او را در آخرين صف نماز جماعت ديدم ؛ پيش خود گفتم كه « شايد دير رسيده باشد ... » اما بعدها هم او را هميشه در صف هاي آخر ديدم.
بعد ها متوجه شدم كه وي به خاطر تواضع و فروتني و اخلاصي كه دارد ، رعايت مي كرده و در صف آخر مي ايستاده است.
(عبدالله منصوري بيگدلي ، شهيد مهدي ناصري ، سايت ساجد)