ميخر
|
ميخر
|
| مرد کارگرى يک روز رفت پيش يک نفر به (برکاري) ـ جلو دست کسى کار کردن. و قرار گذاشتند که هر کس از کارش پشيمان شود آن يکى هفت پوست از پشتش که پشيمان شده بردارد. روز بعد که کارگر به صحرا رفته بود يک نان و کاسهاى ماست برايش فرستادند و گفتند بايد طورى اين نان را بخورى که لَت (تکه پاره) نشود و طورى از اين ماست بخورى که کَل (شکسته) نشود. |
| کارگر هر چه فکر کرد ندانست که چطور بخورد. خيلى هم گرسنهاش بود تا غروب که برگشت به خانه به مرد صاحبکار که اسمش دوخا بود گفت: 'چرا اين نان و ماست را برايم فرستادى صحرا و گفته بودى طورى از آن بخورم که لت نشود و طورى از اين ماست بخور که کل نشود' . |
| دوخا به او گفت: 'مگر پشيمان شدهاي؟' |
| کارگر گفت: 'بله پشيمان هستم با اين وضع که نمىشود کار کرد' . |
| بنابراين دوخا هفت پوست از پشتش برداشت و او را بيرون کرد. اين کارگر خواهرزادهاى داشت بهنام (ميخر) با زحمت زياد خودش را به خانهٔ او رسانيد و ماجرا را برايش تعريف کرد. بعد با دائىاش رفتند و خانهٔ دوخا را ياد گرفت و پيش دوخا رفت و گفت: 'کارگر نمىخواهي؟' |
| دوخا گفت: 'چرا مىخواهم' . |
| قرار گذاشتند که هر کس پشيمان شود، هفت پوست از پشتش بردارند. دوخا همان کار هميشه را تکرار کرد و روز بعد نان و ماستى براى ميخر به صحرا فرستاد و به ميخر گفت: 'بايد طورى از اين نان و ماست بخورى که کل نشود' . |
| ميخر هم گذاشت وسط نان را درآورد و دروش را انداخت گردن الاغ. ماست را هم خورد و کاسه را شکست و آن را هم انداخت به گوش الاغ. غروب که شد و ميخر به خانه آمد، دوخا گفت: 'ميخر چرا اين کار را کردي؟' |
| ميخر جواب داد: 'مگر تو نگفتى طورى نان را بخورم که لت نشود و طورى از اين ماست بخورم که کل نشود. من هم همان کارى که تو گفتى کردم مگر بد کردم؟' |
| دوخا گفت: 'نه خيلى کار خوبى کرده بودي' . |
| چند روز از اين ماجرا گذشت و دوخا يک روز به طويله رفت تا سرى به گاو و گوسفندهايش بزند ديد که اصلاً زير پاى گاو و گوسفندها پاک نشده. و آنها از گرسنگى و تشنگى حال ندارند. عصبانى شد و گفت: 'ميخر چرا زير پاى حيوانها را پاک نکردهاي، به آنها کاه و آب هم ندادهاي. اين که کار کردن نشد وقتىکه خودم به طويله مىرفتم آنقدر کاه برايشان مىريختم که از چشم و دماغشان کاه در مىآمد و آنقدر زير پايشان را تميز مىکردم که مىشد روغن بريزى و بليسي' . |
| ميخر گفت: 'تا فردا بروم طويله' . فردا که به طويله رفت اول زير پاى حيوانها را قشنگ پاک کرد و بعد هم تمام گاو و گوسفندها را بريد و سرشان را توى آغل گذاشت و چشم و دماغشان را پر از کاه کرد و دو تا خيک روغن را هم ريخت توى طويله و آمد بيرون داد زد: 'آهاى دوخا بيا ببين زير حيوانها را چقدر خوب تميز کردهام و از آنها چقدر خوب پذيرائى کردهام' . |
| دوخا آمد و تا اين وضع را ديده آه از نهادش برآمد و خيلى ناراحت شد ولى جرأت نمىکرد که بگويد پشيمانم. |
| دوخا و زن دوخا غمگين و ناراحت نشستند و فکر کردند که چکار بکنند تا از دست ميخر راحت شوند. در اين موقع يک دختر بچه هم داشتند که هى نق مىزد و تقاضاى بيرون رفتن مىکرد. زن دوخا به ميخر گفت: 'اين بچه را ببر بيرون' . |
| ميخر دختر را بيرون برد و به او گفت: 'دختر پدرسوخته اگر اينجا بشاشى مىکشمت' . |
| دختر به خانه آمد و دوباره از مادرش خواست که او را بيرون ببرد. زن دوخا عصبانى شد و به ميخر گفت: 'اين بچه را ببر بزن به ديوار تا شش تکه شود' . |
| ميخر هم موى دختر را گرفت و تا آنجا که قدرت داشت زدش به ديوار که ديگر صداى دختر بالا نيامد. بعد آمد خانه و نشست. |
| زن دوخا گفت: 'ميخر پس دختر کو؟' |
| ميخر گفت: 'مگر شما نگفتى بزنش ديوار منم زدمش ديوار مرد' . |
| زن دوخا گفت: 'من از غصه و ناراحتى گفتم' . |
| ميخر گفت: 'چه شده حالا مگر پشيمان شدهاي؟' |
| زن دوخا گفت: 'نه، نه خوب کارى کردهاي' . |
| بعد ميخر خودش را به خواب زد که آنها خيال کنند خوابيده در اين موقع دوخا به زنش گفت: 'اين همه ضررى که به ما مىزند براى اين است که پشيمان شويم و هفت پوست از ما بگيرد. تا خواب است بگذاريمش و برويم' . |
| ميخر که اين حرفها را شنيد آهسته برخاست و خودش را به درون خيکى پنهان کرد. وقتىکه به راه افتادند هنوز از کوچه سوم نگذشته بودند که سگها به آنها حمله کردند و دوخا با افسوس گفت: 'چه مىشود که ميخر اينجا بود' . |
| ميخر هم از توى خيک بيرون آمد و گفت: 'اى دوخا غصه نخور اينجا هستم' . |
| سپس بهطرف سگها حمله کرد و آنها را دور کرد. هنگامى که ميخر سرگرم دعوا با سگها بود، دوخا به زنش گفت: 'امشب که ميخر خوابيد او را به آب مىاندازيم' . |
| ميخر که خيلى زيرک بود اين حرف را شنيد. در کنار جوئى جا انداختند تا بخوابند. |
| دوخا به ميخر گفت: 'تو مثل پسر ما هستى بيا وسط ما بخواب' . |
| ميخر خود را به خواب زد تا هر دوى آنها خوابشان برد و خوابيدند آنگاه آهسته برخاست و زن دوخا را جاى خودش خوابانيد و خود جاى زن دوخا خوابيد. دوخا نصفههاى شب بيدار شد و به خيالش که اين ميخر است دست و پاى زنش را گرفت و به آب انداخت. صبح ناگهان متوجه شد که بهجاى ميخر زنش را به آب انداخته است.خيلى ناراحت شد و با ناله به ميخر گفت: 'ميخر ضرر خودت را به ما زدي. مرا راحت بگذار تا به راه خودم بروم' . |
| ميخر گفت: 'دوخا مگر پشيمان شدهاي؟' |
| دوخا گفت: 'بله پشيمانم، پشيمانم' . |
| آنگاه ميخر گفت: 'پس بايد هفت پوست بدهي' . |
| دوخا با ناراحتى گفت: 'بعد از اين همه بدبختى بايد هفت پوست را هم بدهم' . |
| ميخر گفت: 'مگر تعهد نبستهاي؟' |
| آنگاه هفت پوست از پشت دوخا برداشت و او را ميان صحرا رها کرد و به خانهٔ دائىاش رفت. هفت پوست دوخا را انداخت جاى هفت پوست کندهٔ دائىاش. |
| - ميخر |
| - افسانهها و متلهاى کردى ـ ص ۱۹۶ |
| - على اشرف درويشيان |
| - نشر چشمه، چاپ سوم ۱۳۷۵ |
| - به نقل از: فرهنگ افسانههاى مردم ايران ـ جلد چهاردهم، على اشرف درويشان ـ رضا خندان (مهابادي)، نشر کتاب و فرهنگ. چاپ اول ۱۳۸۲ |