ملکجمشيد (۲)
|
ملکجمشيد (۲)
|
| ديو با نعرهاى بلند در حالىکه سوار ابر سياهى بود به باغ آمد و وارد تالار شد، نگاهش را به هر طرف انداخت و گفت: 'آدم مادام اييسى گلير، شاقلى بادام اييسى گلير' . بعد گفت: 'هن يمنى ديشيون ديين گلير' . بعد سرش را پايين انداخت و ملکجمشيد را ديد گفت: 'آهان حالا فهميدم' . بعد ملکجمشيد را روى دستش بلند کرد و بالا گرفت. گفت: 'تو همان ملکجمشيدى که دست مرا زخمى کردى حالا چطورى بزنم زمين و داغونت کنم' . ملکجمشيد گفت: 'اگر مرا از اينجا بيندازى به من چيزى نمىشود ولى اگر کمى بلند کنى و بعد زمين بزنى حتماً مىميرم' . ديو قهقهاى زد و ملکجمشيد را بلندتر برد. ناگهان ملکجمشيد خود را به تاقچه انداخت و طلسم را از آنجا برداشت و ديو تا خواست دستش را بهطرف او دراز ملکجمشيد شيشه را با قدرت و قوت زياد به زمين زد. ناگهان طوفان شروع شد همه جا لرزيد و ملکجمشيد از تاقچه افتاد. ديو هم چند بار چرخ خورد و افتاد و مرد. کمى که گذشت همه جا آرام شد و ملکجمشيد از جايش بلند شد و بهطرف زيرزمين رفت. همه دخترها عقلشان را بهدست آورده بودند و ناله مىکردند. ملکجمشيد با شمشير خود زنجيرها را پاره کرد و دخترها را آزاد کرد تا پيش پدر و مادر خود برگردند. همه دخترها دست ملکجمشيد را بوسيدند و رفتند ولى سه تا از اين دخترها که دختر جوان اولى هم با آنها بود گفتند: 'اى جوان هر جا مىروى ما را هم با خودت ببر' . |
| ملکجمشيد که در دل به دختر جوان که اسمش دلشاد بود احساس علاقه مىکرد قبول کرد و با آنها به ته چاه آمد. جواهرات زيادى هم با خودشان آوردند و طناب را تکان دادند. برادرهاى ملکجمشيد که صداى زنگ را شنيدند بهطرف چاه رفتند و طناب را بالا کشيدند. ملکجمشيد جواهرات را بالا فرستاد و برادرها با تعجب مىپرسيدند که اينها را ملکجمشيد از کجا پيدا کرده! براى چندمين بار که طناب را بالا کشيدند دخترى را ديدند که زيبا بود ولى لاغر و مريض بود. بعد دختر ديگرى را بيرون آوردند و هر دفعه با تعجب بيشتر مىپرسيدند توى چاه چه چيزهائى بوده. ملکجمشيد وقتى خواست دلشاد را بالا بفرستد دلشاد گفت: 'اى ملکجمشيد تو اگر مرا اول بفرستى برادرانت حسودى خواهند کرد و تو را در ته چاه باقى خواهند گذاشت' . ملکجمشيد گفت: 'من نمىتوانم تو را توى اين چاه بگذارم و خودم بالا بروم. تو برو و مطمئن باش که من هم مىآيم' . دلشاد به ناراحتى از ملکجمشيد جدا شد و با طناب از چاه بالا رفت. وقتى دلشاد به بيرون چاه رسيد ملکمحمد و ملکاحمد که در دل دو دختر اولى براى خودشان نامزد کرده بودند با ديدن او پشيمان شدند و فهميدند که اين را ملکجمشيد براى خودش نامزد کرده است و او را آخر از همه بالا فرستاده و وقتىکه ملکجمشيد را بالا مىکشيدند همين که به نصفه به ته چاه رسيد، با هم پچپچى کردند و طناب را پاره کردند و ملکجمشيد به ته چاه افتاد. ملکجمشيد فهميد که برادرانش به چه علت او را به ته چاه انداختند ولى چون به دلشاد قول داده بود نشست و فکر کرد که چه بايد بکند که بتواند برود پيش دلشاد. |
| از آنطرف برادرها از دخترها پرسيدند که کجا بودهاند و در چاه چه خبر بوده. دخترها هم همهچيز را به ملکمحمد و ملکاحمد گفتند و دو برادر دخترها را به قصر بردند. پادشاه با خوشحالى به استقبال پسرانش آمد ولى ملکجمشيد را که نديد تعجب کرد و علت را پرسيد. برادرها در حاليکه اشک مىريختند گفتند: وقتى ملکجمشيد را از چاه بيرون مىآورديم طناب که بىدوام شده بود بريده شده و به ته چاه افتاد و مرد. پادشاه خيلى ناراحت شد و بعد از چند ماه عزادارى دو دختر را به عقد پسرانش درآورد و دلشاد را به حرامسراى خود فرستاد. اما دلشاد درخواست شاه را قبول نکرد و به انتظار ملکجمشيد نشست. |
| بشنو از ملکجمشيد. وقتى حيله برادرانش را ديد فهميد که کارى نمىتواند بکند، بلند شد و از باغ خارج شد. در صحرا رفت و رفت تا از دور درختى را ديد و گفت بهتر است بروم و کمى در سايه آن درخت استراحت کنم ولى هنوز نزديک درخت نرسيده بود که ديد مار بزرگى مىخواهد بچههاى عقابى را که بالاى درخت لانه دارد بخورد و جوجهها فرياد مىکشند. ملکجمشيد شمشيرش را بيرون کشيد و بهطرف مار حمله کرد. اول سرش را از بدنش جدا کرد و بعد بدنش را تکهتکه کرد و زير درخت خوابيد. عقاب وقتى به لانه خودش برگشت ملکجمشيد را خفته ديد. با خودش گفت حالا فهميدم کى جوجههاى مرا مىخورد. و مىخواست بهطرف ملکجمشيد حمله کند که جوجهها داد زدند: مادر اين کار را نکن اين جوان ما را از دست اين مار نجات داد. عقاب که سر مار را ديد فهميد بچههايش راست مىگويند. |
| آفتاب به روى ملکجمشيد افتاده بود و عقاب براى اينکه ملکجمشيد ناراحت نشود بال خود را باز کرد و به روى او سايه انداخت. بعد از مدتى ملکجمشيد از خواب بيدار شد، ديد عقابى سايه به او انداخته است. همهچيز را بهخاطر آورد و از عقاب تشکر کرد. عقاب گفت: 'تو جان بچههاى مرا نجات دادى و بهخاطر همين کار من دو سه تا از پرهاى خودم را به تو مىدهم هر وقت احتياج به کمک داشتى يکى از آنها را به آتش بگير من حاضر مىشوم' . ملکجمشيد پرها را گرفت و گفت: 'حالا از تو خواهش مىکنم مرا به نزديکترين شهر برساني' . عقاب، ملکجمشيد را به پشت خود سوار کرد و رفت و رفت تا در شهرى پايين آمد و ملکجمشيد را زمين گذاشت و رفت. ملکجمشيد کمى در شهر قدم زد و ديد گرسنه است. در کوچکى را ديد که پيرزنى در مقابلش نشسته جلو رفت و سلام کرد. پيرزن با مهربانى جوابش را داد. ملکجمشيد گفت: 'مادر من گرسنه هستم و کمى نان مىخواهم' . پيرزن او را داخل و مقدارى غذا برايش آورد. ملکجمشيد غذا را خورد و گفت: 'مادر يک کمى هم آب بده' . پيرزن رفت و برگشت کاسهاى را بهدست ملکجمشيد داد. ملکجمشيد ديد آب کثيفى است و بوى بد مىدهد گفت: 'مادر اين آب را از کجا آوردي؟' پيرزن با خجالت گفت: 'پسرم اين شهر يک چشمه بيشتر ندارد و از بدبختى اژدهاى بزرگى در دهانه اين چشمه خوابيده و مردم در بىآبى زندگى مىکنند. اين اژدها بايد روزى يک دختر جوان را بخورد و وقتى مشغول بلعيدن دختر است مردم مىتوانند مقدارى آب بردارند. من هم که پير هستم نمىتوانم به چشمه بروم و هميشه بىآب هستم. |
| اين کاسه را هم که مىبينى پر از ادرار است و براى اينکه از تو که مهمانم هستى خجالت نکشم آن را آوردم' . ملکجمشيد گفت: 'مادر ناراحت نباشيد به خواست خدا من به جنگ اژدها مىروم و او را مىکشم' . پيرزن گفت: 'اى پسر تمام پهلوانهاى شهر نتوانستهاند به اين اژدها نزديک بشوند و امروز آخرين دختر شهر يعنى دختر حاکم را براى اژدها خواهند برد' . ملکجمشيد يا خدائى گفت و شمشيرش را برداشت و بهطرف چشمه روان شد. مردم با تعجب او را نگاه مىکردند ولى ملکجمشيد همچنان مىرفت تا اينکه چشم اژدها به او افتاد دهانش را باز کرد و با نفسهايش ملکجمشيد را بهطرف خود کشيد. ملکجمشيد شمشير عريان را از دو سر بهدست گرفت و لبه تيز آن را بهطرف جلو گرفت و با نفسهاى اژدها جلو رفت. رفت و رفت تا رسيد به دهان اژدها و اژدهاى بىخبر از همهجا با تمام قدرت ملکجمشيد را قورت داد و شمشير ملکجمشيد از دو طرف دهان اژدها را بريد تا رسيد به انتهاى دم اژدها. خون تمام چشمه را پر کرد و اژدها همانجا مرد و مردم را از شر خود راحت کرد. مردم که اژدها را مرده ديدند بهطرف چشمه راه افتادند و ظرفهايشان را پر کردند. از طرف ديگر دختر حاکم را با دبدبه و کبکبه در حاليکه حاکم و زنش گريان و نالان به دنبالش مىآمدند بهطرف مکان اژدها مىآوردند. |