خدا می داند ...
برای دلجويی و کمی شادی شايد
که سهم از دست رفته مان بود
جلوتر رفتم
.
.
پرده ای که باد برد
دری که بهم خورد
آسمانی که غريد
واتاقی که برای لحظه ای روشن شد
دلم می خواست بخوابم
بی اعتنا باشم
ملافه ها مرا فرو دهند
.
.
خدا می داند آن شب
آسمان چقدر باريد....
...
شوق ديدار خداراست،بگذار بيست شويم،
فصل باران دل آراست ،بگذار خيس شويم.
زين همه رحمت وباران همه ي دشت مصفّا،
جشن گلهاي شكوفاست،بگذارخيس شويم.
اگر هم آتش لطفش،بوسه زد سينه ي ما را،
آه تبدار گواراست،بگذار خيس شويم.
اگر هم از عطش يار،سينه ها سوخت به مجمر،
فصل باران گل آراست ، بگذار خيس شويم.
گونه گر سرخ شد از بوسه ي تبدار گلِ ناز،
شوق باران بهاراست،بگذار خيس شويم.