غير ممکن
|
غير ممکن
|
| روزى بود، روزگارى بود. مردى بود که ثروت فراوانى داشت و تک و تنها در يک شهر زندگى مىکرد، و چون سن زيادى از او گذشته بود و براى جمعآورى اين ثروت هم زحمت زيادى کشيده بود، نمىخواست که آخر پيرى زن بگيرد و پسفردا که مرد، يک آدم غريبه مال و منال او را بخورد و به ريشش بخندد. |
| چه کار کند، چه کار نکند، که به فکرش رسيد بهتر است تمام داروندارش را بفروشد، با آن طلا و جواهر بخرد و در يک جعبه بگذارد. بعد جعبه را پيش قاضى شهر که به امانت (- داري) و درستى معروف بود، بگذارد و به زيارت خانهٔ خدا برود. |
| مرد با اين فکر تمام املاک و اموالش را فروخت. مقدارى از پولها را براى مسافرتش کنار گذاشت و بقيه را داد طلا و جواهر خريد. بعد آنها را داخل يک جعبه گذاشت. درش را بست. لاک و مهر کرد. به خانه قاضى برد. به رسم امانت آنجا گذاشت و راهى سفر حج شد. |
| اتفاقاً قافلهاى که اين مرد با آن زيارت خانهٔ خدا مىرفت، در راه گرفتار حادثه شد و دو سه روز بعد از موعد معين به مکه رسيد. مرد با خود فکر کرد: 'خوب. اگر حاجى نشده برگردم، مردم مسخرهام مىکنند و مىگويند عجب حجى بهجا آوردي! اگر هم برگردم و به دروغ بگويم حاجى شدهام که گناهکار مىشوم. پس بهتر است که امسال را همين جا بمانم و براى خود کار و بارى پيدا کنم تا سال آينده مراسم حج را انجام بدهم و به شهر برگردم.' مردان ديگرى که از آن شهر به حج رفته بودند برگشتند و گفتند که هيچيک از آنها فلانى را نديدهاند و نمىٔدانند کجا است. قاضى با خود فکر کرد: 'حتماً در راه مرده و چون ارثى ندارد، بد نيست طلا و جواهراتش را خودم به مصرف برسانم.' به اين جهت به سراغ جعبه رفت و کمکم تمام طلا و جواهرات توى جعبه را فروخت و پولش را خرج کرد. |
| سال بعد که باز عدهاى به مکه رفتند موقع برگشتن خبر آوردند که: 'فلانى را ديدم. حالش خوب بود به همه و مخصوصاً قاضى سلام رساند و گفت از سال گذشته تا حالا در آنجا بزازى مىکرده. حالا هم قصد داشت مغازهاش را بفروشد و تا چند روز ديگر به اينجا برگردد.' |
| قاضى را مىگوئى سخت ناراحت شد. چه کار کند چه کار نکند، که به خاطرش رسيد جعبهٔ خالى را با سنگ ريزه پر کند و بعد به همان صورت سابق، لاک و مهر شده، در گوشهاى بگذارد. |
| حاجى که از راه رسيد، پس از يکى دو روز به سراغ قاضى رفت. قاضى با خوشحالى از او استقبال کرد و جعبه را به او پس داد. مرد هم سوقاتىهائى را که براى قاضى آورده بود باز کرد، ديد که همهاش سنگ و شن است. ناچار به منزل قاضى رفت و اعتراض کرد. قاضى با حالت برافروخته گفت: 'مرد! خجالت نمىکشي؟ بعد از زيارت حج باز هم دروغ مىگوئي؟ من چه مىدانستم داخل اين جعبه چيست؟ مگر به چشم خودت نديدى که کسى به لاک و مهر آن دست نزده؟ |
| خلاصه قاضى آنقدر سر و صدا راه انداخت و به حاجى تهمتهاى ناروا زد که حاجى بيچاره غمگين و ناراحت از آنجا بيرون رفت و در کوچهها به راه افتاد. مثل ديوانهها راه مىرفت، مىخنديد، گريه مىکرد و شده بود بازيچهٔ بچهها بهطورى که همهٔ مردم از او قطع اميد کردند. |
| در همين روزها، مردى از مرکز براى تفتيش آمد و براى آنکه از وضع شهر و مخصوصاً رفتار قاضى با خبر شود تظاهر به ديوانگى کرد تا جائى که الاغ را سروته سوار مىشد، لباسش را پشتورو مىپوشيد و در کوچهها پسپس راه مىرفت. يکى دو روز که گذشت مفتش ظاهراً ديوانه و حاجى به هم برخورد کردند و موقعى که با هم دوست شدند، مفتش به حاجى گفت: 'ببين رفيق. من هم مثل تو ديوانهام، ولى اگر درد دلت را به من بگوئي، فکر مىکنم بتوانم کارى برايت انجام دهم.' |
| حاجى ابتدا خنديد ولى مفتش آنقدر اينطرف و آنطرف حرف زد و دليل آورد که حاجى قانع شد و ماجرا را تعريف کرد. مفتش گفت: 'غصهنخور که چارهٔ اين کار آسان است. چهل روز ديگر بيا و جواهراتت را پس بگير.' |
| حاجى خنديد و گفت: 'معلوم مىشود تو از من خيلى ديوانهتري' |
| مفتش لبخندى زد و گفت: 'نه برادر. من اصلاً نيستم، کما اينکه تو هم ديوانه نيستى و مىدانم که از شدت ناراحتى به چنين روزى افتادهاي. من مفتشم، ولى اگر مىخواهى جواهراتت را به دست بياوري، بايد قول بدهى که در اين باره به کسى چيزى نگوئي.' |
| حاجى که خيال مىکرد هنوز هم با يک ديوانه طرف است، با ناباورى سرى تکان داد و گفت، 'بسيار خوب رفيق. پس تا چهل روز ديگر خداحافظ' و از آنجا دور شد. |
| مفتش همان روز لباس رسمى پوشيد و ريش و سبيل مصنوعى را کند و دور ريخت و به ديدن قاضى رفت. ضمن صحبت با قاضى مرتباً دم از عدالت و تربيت مىزد و مخصوصاً به قاضى گوشزد مىکرد بچههايش را خوب تربيت کند. بعد هم به قاضى گفت: 'شنيدهام دو پسر خوب و با هوش داريد. در مرکز به من مأموريت دادهاند در اين يکى دو ماهى که در شهر شما مىمانم بهطور خصوصى به پسران شما راه و رسم قضاوت و عدالت را بياموزم تا بتوانيم در سالهاى آينده دو قاضى خوب و عادل مثل خود شما داشته باشيم و مردم از عدالت و انسانيت آنها بهرهمند شوند. فقط از شما خواهش مىکنم در اين چهل روزى که پسرانتان را به من مىسپاريد کسى مزاحم ما نشود و حتى خودتان هم آنها را نبينيد، چون در مرکز به من چنين دستور دادهاند.' |