راسخون

شعر

alirezaHmzezadh کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 2471
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 

دوران فـراق پسر فــــاطمــــه تاکی؟

ای غصّـــه اسلام هم آغـــوش تو مهدی

ای نالۀ خامــوشان در گـوش تو مهدی

ای پــرچم ثارالله بــر دوش تـو مهدی

ای خـون دل واشک بصر نوش تو مهدی

ای موسی عمـران چه شود تا به مصافی

چـــون سینۀ دریادل فــرعون بشکافی

ای نام تو ذکـر خوش شام وسحـر ما

ای خاک رهت مــادرمـا وپـــدر مـا

ای باغ تـو را لاله زخــون جگـر ما

ما منتظـر استیم وتـوئی منتظَر ما

باز آ که چـراغ همه رخسار تـو باشد

میثـم صله ی شعـرش دیدار تو باشد

alirezaHmzezadh کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 2471
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 

من را نمی شناخت کسی اینجا، گم نامم و به نام تو می نازم

شادم که مثل عده معدودی،شعری برای نام نمی سازم

 

 

شعرم برای توست شعاری نیست،کشتی برای موج سواری نیست

باور مکن که دل به زمین دادم،وقتی تویی بهانه پروازم

 

 

هر جا که نام نامی تو آنجاست،قلبم بهانه غزلی دارد

این سوز ریشه ای ازلی دارد،پس با غم عزیز تو دمسازم

  

شعرم اگر چه هیچ نمی ارزد،سوزانده است نام و نشانم را

می سوزم و به هیزم ابیاتم،بیتی به عشق شعله می اندازم

  

یا صاحب الزمان و زمین موعود،دانای هرکه آمد و هر چه بود

گم نامم و تویی تو،که می دانی،تنها به نام سبز تو می نازم

 

 

alirezaHmzezadh کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 2471
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 

دل ما و صفای بارانت، از دعای تو سبز و سیرابیم
«و من الماء کل شئ حی» همه مدیون حضرت آبیم

از زلال تو روشنیم ای آب، دل به دریا که می‌زنیم ای آب
موج در موج شرح دلتنگی ست، لب هر جوی اگر که بی‌تابیم

دجله هر شب هزار و یک قصه از نیستان سامرا دارد
مثل ما که هزار و یک سال است زائر غصه‌های سردابیم

بی‌ تو یک روزِ خوش نبود و نرفت آبِ خوش از گلویمان پایین
یا سرابیم بی تو در پوچی یا که در خواب خویش مردابیم

کی بتابی تو یک شبِ بی ابر، بر شبستان حوض کوچک‌مان؟
و ببینیم باز هم با تو، غرقِ تسبیح موج و مهتابیم

گفته پیری که از بلندی کوه، جویبار دل تو جاری شد
ما که یک عمر رفت و در خوابیم «مگر این چند روز دریابیم»

آمدی بغض کوچه‌ها وا شد، اشکها قطره قطره دریا شد
با شما هر جزیره خضراء شد، در بهارت چه سبز و شادابیم

alirezaHmzezadh کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 2471
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 

بسم الله

خدا بي نهايت است و لا مكان و بي زمان

اما به قدر فهم تو،كوچك مي شود

و به قدر نياز تو ، فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو ، كارگشا مي شود

و به قدر نخ پيرزنان دوزنده ، باريك مي شود

و به قدر دل اميدواران گرم مي شود

 

يتيمان را پدر مي شود و مادر

بي برادران را برادر مي شود

بي همسر ماندگان را همسر مي شود

عقيمان را فرزند مي شود

نا اميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريكي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

و محتاجان به عشق را عشق مي شود

 

خداوند همه چيز مي شود همه كس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاكي دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس

 

بشوييد قلب تان را از هر احساس ناروا

ومغزتان را از هر انديشه ي خلاف

و زبان تان را از هر گفتار ناپاك

و دست تان را از هر آلودگي در بازار

 

و بپرهيزيد

از ناجوانمردي ها

ناراستي ها

نامردمي ها!

 

چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند

چگونه بر سر سفره ي شما

با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند

وبر بند تاب ، با كودكان تان تاب مي خورد

و در دكان شما ، كفه هاي ترازوتان را ميزان مي كند

ودر كوچه هاي خلوت شب ، با شما آواز مي خواند

 

مگر از زندگي چه ميخواهيد

كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟

كه به شيطان پناه مي بريد

كه در عشق يافت نمي شود

كه به نفرت پناه مي بريد؟

كه در حقيقت يافت نمي شود

كه به دروغ پنا ه مي بريد؟

كه در سلامت يافت نمي شود

كه به خلاف پناه مي بريد؟

و مگر حكم زيستن را از ياد برده ايد

كه انسانيت را پاس نمي داريد؟!

 

                                                               صدر المتالهين(ملا صدراي شيرازي

alirezaHmzezadh کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 2471
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 

شعر علامه میر جهانی برای امام زمان(عج)

يا رب زغمش تا چند اشکم ز بصر آيد

بنشسته سر راهش ، شايد  ز سفر آيد

تا چند بنالم زار  شب تا سحر از هجرش

كوكب شِمُرم هر شب ، شايد كه سحر آيد

هر دم كه رخش بينم خواهم دگرش ديدن

بازش نگرم شايد يك بار دگر آيد

 از ديده نهان اما اندر دل من جايش

 او را طلبم هر شب شايد كه ز در آيد

با كس نتوانم گفت من راز درون خویش

كز درد غم هجرش دل را چه به سر آيد

مي سوزم و مي سازم از درد فراق اما

تير غم او بر دل افزون ز شمَر آيد

"حيران" به فغان تا کی با محنت و غم همدم

یارب نظری کان شاه از پرده بدر آید