انفاق 4
راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
مدتي بود كه به حاج يدالله مسؤوليتهاي مهمي سپرده بودند و او فرماندهي قسمتي را به عهده داشت. گاهي او براي ديدار از خانه و اقوام، به زادگاه خود مي آمد. من در خانه خواهرم مشغول جوش دادن آهن بودم. به محض اين كه يدالله از ماشين پياده شد، كنار ما امد. آن موقع او مسؤول بود و با چند نفر از برادران ديگر آمده بود. خلاصه، همه كنار ما آمدند. پس از چند لحظه، طاقت نياورد و گفت: «برو كنار! اين كار، كار تو نيست. برو! ببين، آمپر دستگاه روي چند است؟»
بعد خودش آمپر دستگاه جوش را بالا برد و با همان شدت و فشار، جوش داد. به خواهرم كه داخل خانه بود گفتم: «بيا! مسؤول سپاه دارد خانه تو را درست مي كند!» گفت: «كي؟» بعد كه گفتم كي آمده، كلي تعجب كرد.
يك روز ديگر هم به خانه ما رفته بود و ديده بود مادرم براي جابه جا كردن كيسه هاي سيمان و بردن آنها تا پشت بام، احتياج به كمك دارد. من آن روز در خانه نبودم. باز هم او آستين بالا زده و در مدت كوتاهي، تمام كيسه ها را جابه جا كرده بود.
(ميربزرگي ، شهيد يد الله كلهر)