روز به روز دورتر
می‏شود آسمان، طفلکی
باران خسته می‏شود


هوا گرفته بود، باران
می‏بارید، کودکی آهسته گفت
خدایا گریه نکن، درست می‏شود


چقدر دزدیدن نگاه از چشمان
تو لذت‏بخش است، گویی
تیله‏ای از چشمم به دلم می‏افتد
بانو با مردی که تیله‏های
بسیار دارد، می‏آیی؟


خدایا آن‏گونه زنده‏ام بدار
که نشکند دلی از زنده بودنم
و آن‏گونه بمیران مرا که
کسی به وجد نیاید از نبودنم


در زمین عشقی نیست که
زمین‏ات نزند، آسمان را دریاب


همه چیز را فروختم جز آن
صندلی که جای تو بود، شاید
آن روز که برگشتی خسته باشی