فقیه نوبری ,سعید
20 آذرماه 1339 ه ش در محله "نهر" تبريز و در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد . از كودكي علاقه خاصي به آموزشهاي اسلامي و شركت در هيئت هاي حسيني و جلسات قرآن داشت . با شركت در هيئتها و جلسات مذهبي ,درس اخلاص و استقامت در راه عقيده را از مكتب قرآن و خط خونبار امام حسين ( ع) فرا مي گرفت .درنوجوانی مؤد ب ، فكور و خوش برخورد بود. دوستانش را خودش انتخاب مي كرد و با هركس رابطه دوستي برقرار مي ساخت آنچنان جاذبه اي به وجود مي آورد كه جدایی ودوری از اوغیر ممکن بود.
دوران دبستان را در سال 1346آغاز کرد . گذشته از لحاظ اخلاقي ، از نظر تحصيلي نيز معمولاً ممتاز و نمونه بود .
فعاليت سياسي را از دوران نظري در دبيرستان آغاز کرد و نقطه شروع آن شهادت حاج سید مصطفي خميني بود . با گوش دادن به نوار سخنرانيهايي كه در اين رابطه در تهران و در قم ايراد شده بود ، سعيد وارد صحنه مبارزه گرديد و در رده پخش كنندگان اعلاميه ها و اطلاعيه هاي مهم و حساس نهضت اسلامی امام خمینی قرار گرفت . با ماجراي كشتار رژيم در شهر مقدس قم ، فعاليتهاي او نيز شدت بيشتري يافت و همراه ديگر دوستانش در به وجود آوردن حماسة 29 بهمن تبريز سهيم بود . پس از آن در تعطيلي مدارس و تظاهرات پراكنده و گسترده دانش آموزان نقش فعال داشت . تقريباً به صورت منظم در مسجد شعبان تبريز كه مهمترين پايگاه انقلاب در تبريز بود ، حاضر مي شد . وقتي مبارزه گسترش بيشتري يافت او نيز همراه امت حزب الله تبريز به حركتش شدت بيشتري بخشيد و بارها تا مرز دستگيري و شهادت پيش رفت.
سر انجام با آمدن امام و سرنگوني رژيم طاغوت و برقراري حكومت اسلامي شاهد نتيجه زحمات فراوان امت اسلامي ايران شد.
سال 1357 كه سال پيروزي انقلاب بود ومدارس بازگشائي شدند , سعيد نيز تحصيلش را ادامه داد .او آن سال درسوم درس می خواند و همراه عده اي از یاران دبستانی خود ، انجمن اسلامي دبيرستان را تشكيل دادند.
این انجمن از همان آغاز سدي در مقابل رشد گروهكهاي منحرف كه در آن دبيرستان زمينه نسبتاً مناسبي براي فعاليت داشتند ,بوجود آورد. به طوريكه وقتي منافقين و ديگر گروهكهاي محارب ساير دبيرستانها را به تعطيلي مي كشاندند در دبيرستان مهر همه كلاسها داير و درس خوانده مي شد . همين وضع در سال چهارم نظري نيز ادامه داشت . سعيد علاوه بر تحصيل ، در كانون نهضت اسلامي در محل ستاد منطقه 5 فعلي سپاه كه مركز فعاليتهاي اسلامي بود شركت داشت و در بخش كانون دانش آموزان مسلمان فعالیت می کردو با نهادهاي انقلابي ارتباط داشت . با اينكه سال آخر بود و حجم درسها خيلي زياد بود ، براي خدمت بيشتر به انقلاب و انسجام بيشتر فعالیتهای انقلابی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي پيوست .
ابتدا به صورت عضو ذخيره و سپس نيمه وقت به عضويت سپاه در آمد و بعد از اخذ ديپلم ,تمام وقت در سپاه مشغول خدمت گرديد . مدتي در اطلاعات سپاه و سپس در واحد تبليغات و انتشارات در کارانتشار نشريه سپاه تبريز همراه سه تن ديگر از همرزمانش كه دو نفرشان شهيد شده اند مشغول همكاري شد . بعد از اينكه احساس شد با وجود مجله پيام انقلاب انتشار نشريه ضرورت چنداني ندارد ، به بخش مخابرات رفت و در مسئوليتهاي مختلفي فعاليت نمود .
جنگ تحميلي شروع شد و سعيد براي شركت در سركوب متجاوزين و دفاع از اسلام و انقلاب اسلامي به سوسنگرد رفت و همراه رزمندگان ديگر همچون شهيد توانا و شهيد كريم مسافري و ديگران, حماسه سوسنگرد را با دستان خالی و ابتدایی ترین سلاحها در مقابل متجاوزین مسلح به انئاع سلاحها را به وجود آوردند.
در حمله هاي محدودي مانند حمله 29 اسفند ماه 1359 و 31 ارديبهشت 1360 در سوسنگرد شركت نمود.ا و مسئول مخابرات اين محدوده بود . در اين ميان آنچه همه را به شگفتي وا ميداشت فكر و كارداني سعيد بود . با اينكه هيچ تجربه قبلي نداشت ، ارتباطي برقرار كرده بود كه در اثر آن مسئولين مخابرات جنوب مدتها دست از سعيد بر نمي داشتند و اصرار داشتند كه در مخابرات باشد . پس از آن سعيد براي مرخصي به تبريز آمد ولي موقع بازگشت مسئولين اجازه ندادند و حدود 2 ماه اورا در تبريز نگه داشتند اما عشق و شور حسيني نگذاشت كه بيش از آن او را نگه دارند و دوباره به جبهه رفت.او اين بار به جبهه مريوان در غرب کشور رفت. در آن موقع سپاه مي خواست يك سري عمليات برون مرزي در داخل خاك عراق انجام دهد تا آن مناطق را نا امن کند و از چند جهت ضربه هايي به دشمن وارد گردد اين كار بسيار مشكل بود و زحمات فراواني به دنبال داشت .
سعيد تمامي اين مشكلات را به جان خريد و براي انجام اين مأموريت خود را آماده ساخت و در اثر شجاعت و لياقتي كه داشت فرمانده عمليات برون مرزي سپاه در مريوان شد و مأموريت هاي خوبي انجام داد . از جمله در حمله به جاده تداركاتي پادگان سيد صادق و حلبچه عراق تعدادي از نیروهای دشمن را به هلاكت رساند و به قسمتي از پادگان سيد صادق عراق نيز حمله كرده بود
سعيد می گوید:
"در این عملیات با آرپي جي 7 به داخل اتاقهاي سازمان امنيت حلبچه زديم و فرار كرديم. بعد از سه ماه و نيم به پادگان خود بازگشته و پس از ده روز مرخصي دوباره همراه عده اي از برادران در تاريخ 12/9/1361 به جبهه هاي جنوب اعزام شديم. اين در حالي بود كه از حمله پيروزمندانه طريق القدس 4 روز گذشته بود و عمليات ادامه داشت ."
سعيد با پافشاري فراوان ، به دليل اينكه مدتي در مخابرات نبوده است ، اجازه گرفت كه در قسمت عمليات خدمت نمايد . به دليل لياقت قابل توجهي كه داشت معاون دوم فرمانده گردان امام سجاد ( ع) شد . بعد از آن برای شركت در عمليات فتح المبين به شوش رفت و در این عمليات شركت نمود . پس از اتمام حمله و تثبيت مواضع گرفته شده كه همه نيروها به مرخصي رفته بودند ، سعيد به خاطر احساس مسئولیت وعلاقه فراواني كه به جنگ داشت در منطقه ماند. مي گفت: "برويم و طريقه پدافند در تپه هاي ماهور و كوهستاني را ياد بگيريم تا در عمليات كوهستاني در آينده استفاده كرده و تمامي نقاط اشغالي را از دست متجاوزين خارج سازيم."
در این زمان دوباره از ستاد عمليات جنوب ، یا همان قرارگاه کربلا, براي شناسائي عمليات بيت المقدس ,به اوحكمي دادند و بازهم مأموريت او در سوسنگرد بود . سعيد براي شناسايي اين مناطق سر از پا نمي شناخت و شب و روز در فعاليت بود . دوست همرزمش مولوي ميگويد: "يادم مي آيد براي شناسايي پشت دشمن لازم بود از آبهای هورالعظيم بگذريم . براي عبور از هور بايد با قايق مي رفتيم و چون شناسايي بود و نبايد سر و صدا ميشد حدود 3 يا 4 كيلومتر راه را با قايقي كه پارو ميزديم رفتيم.
اين شناسايي پس از 4 شبانه روز نتيجه خوبي داد و در طرح مانور عمليات نيز نقش تعیین کننده داشت.
در عمليات بيت المقدس در تيپ عاشورا باهم بوديم و چون درآن موقع تيپ پس از مرحله اول به صورت احتياط در آمد ، از فرمانده تيپ اجازه گرفتيم و براي شركت در عمليات بعدي در تيپهايي مانند المهدي و كربلا شركت كرديم . در مرحله سوم عمليات كه آزاد سازي خرمشهر بود ، در حين عمليات با موتور ميرفتيم كه گلوله هاي توپ و تانك از هر طرف به زمين مي خورد و هر آن احتمال داشت مجروح شويم. سعيد در پوست خود نمي گنجيد و هر لحظه خدا را شكر مي كرد. به شوخي مي گفت: اگر اين بار نيز سالم به تبريز برويم مي گويند چرا اينها زخمي نمي شوند در حين صحبت گلوله توپي در چند متري به زمين خورد و ديدم سعيد مجروح شده است. با اينكه مجروح بود جهت ادامه مأموريت راه را ادامه داديم و پس از اتمام مأموريت تركشي را كه از ناحيه پا به ايشان اصابت كرده بود در آوردند."
بعد از 4 روز استراحت دوباره فعاليت خود را در منطقه عملياتي ادامه داد . در عمليات مسلم بن عقيل و عمليات والفجر 1 معاون فرمانده مخابرات لشگر عاشورا بود. در عمليات والفجريك از ناحيه سينه مجروح شد اما پس از مداوای اولیه با اصرار و پا فشاري در محور يك لشگر مشغول خدمت شد . در عمليات والفجر 4 نيز حضور داشت.
او شبها برای شناسایی به مواضع عراقی ها میرفت وبا اطلاعات ارزشمندی بر می گشت.
در این عملیات منطقه هنوز پاكسازي نشده بود و تپه اي كه قرار بود از زير آن خاكريز زده شود ,در دست دشمن بود. سعید براي گرفتن آن تپه با تعدادی نيروي عملیات مي كند و خودش نيز از ناحيه بازو مجروح مي شود . به خاطر اينكه هنوز مأموريتش تمام نشده بود عليرغم اصرار شديد دوستانش به عقب بر نمي گردد وبا آن حال مأموريت را ادامه مي دهد . ساعت 5/5 يا 6 صبح در وضعي بوده كه بازويش را بسته و قادر به حركت دادن آن نبوده است . مولوي ,یکی از همرزمان اوهر قدر اصرار ميكند كه برگردد پاسخ مي دهد كه تو خود مأموريت ديگري داري و بايد به آن برسي ، من خودم بايد اين مأموريت را تمام كنم .اوسرانجام در مرحله دوم عمليات والفجر 4 ساعت7 صبح با تركش ديگري شربت شهادت مي نوشد.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران تبریز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد وسپاس فراوان خدای مستضعفین را که یکبار دیگر عنایتی بزرگ برایم کرد تا بتوانم انشا الله در عملیاتی که در حال انجام شدن می باشد شرکت کنم و بقول امام کبیرمان بتوانم از این نعمت بزرگ الهی که همانا نبرد با کفار و دشمنان اسلام و مسلمین است بهره مند شوم تا با این عمل خود و دیگر همرزمانم بتوانیم سرزمین پر خون کربلا و به دنبال آن سرزمین مقدس قدس و کعبه را از دست نوکران آمریکا و شوروی و دیگر جهانخواران خارج و به آغوش گرم اسلام و مسلمین برگردانیم.
سلام و درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی که در سایه رهبری های الهام گرفته از وحی الهی پرچم خونین اسلام را در دست گرفته و ندای اشهد ان لا اله الا الله و محمد رسول الله (ص)را بر تمام جهان سر می دهد و سلام و درود بر ملت قهرمان و مومن ایران که در زیر سایه رهبری های پیامبر گونه امام بزرگوار انقلاب اسلامی را در کشور خود تحقق بخشیدند و سعی در صدور و جهانی کردن این انقلاب عظیم اسلامی می کنند.
سلام بر شما پدر و مادر عزیزم که همیشه در تربیت من کوشش کرده اید و از انحراف من به راههای غیر مکتبی جلوگیری کردیدو فرزندی مسلمان تقدیم انقلاب اسلامی دادید.حال که من توانستم قطره ای از شربت شهادت بنوشم و با اینکه خود را اصلا لایق نمی دانم در جوار شهیدان تاریخ قرار گیرم،به هیچ وجه ناراحت نباشید و مبادا که به خاطر من ذرّه ای گریه کنید و عوض گریه برایم کمک کنید و از خدا بخواهید که این شهادت مرا نیز قبول کند و گناهان مرا ببخشد و تنها تقاضای عاجزانه ای که از شما و دیگر نزدیکان دارم و امیدوارم جداً به آن عمل شود این است که نه تنها به خاطر اینکه شهیدی داده اید از اسلام و انقلاب طلبکار نشوید بلکه خود را بدهکار و مدیون انقلاب و جمهوری اسلامی بدانید زیرا که فرزندتان توانسته است به بزرگترین آرزوی زندگانیش که همانا شهادت است برسد.
از برادرم حسین و خواهرم می خواهم که اگر خواسته باشید روح مرا شاد کنید همیشه در راه مستقیم الله حرکت کنید و در تمام طول زندگانی تابع ولایت فقیه باشید.
در خاتمه از تمامی نزدیکان و مخصوصاً برادران پاسدار خداحافظی می کنم و امیدوارم که همگی مرا حلال کنید تا مقداری از بار سنگین گناهانم سبکتر شود .
مقداری پول دارم که آنها را برای کمک به دولت جمهوری اسلامی که سعی و تلاش فراوان جهت برقراری این جمهوری دارند بدهید و کتابهایم را اگر برادر و یا خواهرم استفاده نکنند به کتابخانه سپاه بدهید و اسلحه کلتی که دارم متعلق به بیت المال است که به سپاه دهید تا در هر کدام از هسته های مقاومت صلاح باشد مورد استفاده قرار گیرد.
والسلام. خدایا خدایا ترا به جان مهدی تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. سعید فقیه نوبری
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده وهمرزمان شهید
انگار كوهها بر شانهام نشسته است. حالى مثل حيرت مرا در خود گرفته است يعنى ديگر سعيد را نخواهم ديد؟ يعنى سعيد رفته است؟ يعنى سعيد شهيد شده است؟ ولى اينجا، اين خانه قديمى پر از رايحه سعيد است، اينجا شميم شهدا موج مىزند.
اكنون سعيد آرام و بىصدا در تابوت آرميده است و شهيدان ديگرى نيز همراه با سعيد باز آمدهاند. تابوتها روى هم چيده شده است. سعيد را صدها بار ديدهام. صدها خاطره از سعيد دارم، از زمان تحصيل، از روزهاى پرآشوب انقلاب، از روزهاى پر خطرى كه سعيد اعلاميهها و نوارهاى امام را پخش مىكرد، از شهر، از سال 57 ... سالى كه گروهكهاى راست و چپ با تبليغات رنگارنگ خود )دبيرستان مهر(را آلوده مىكردند و سعيد بود كه بچههاى حزباللَّه را جمع كرد و )انجمن اسلامى( داير شد و به بركت همين انجمن اسلامى بود كه وقتى گروهكها دبيرستانهاى ديگر را به تعطيلى كشاندند، دبيرستان مهر همچنان آغوش خود را به روى طالبان علم و ايمان گشوده بود... سعيد را صدها بار ديدهام و اكنون حسرتى غريب در سينهام موج مىزند: ديدى سعيد! حتى نتوانستم براى آخرين بار ببينمت، حتى نتوانستم از تو خداحافظى كنم سعيد!..
ديگر سعيد هم چندان براى خداحافظى وقعى نمىنهاد. وقتى به جبهه مىرفت طورى خداحافظى مىكرد كه انگار جاى نزديكى مىرود. ديگر ما هم به سفرهاى سعيد عادت كرده بوديم. جبهه رفتنش براى ما عادى شده بود. از هنگام تأسيس سپاه، سعيد پاسدار شده بود و از زمان آغاز جنگ پيوسته به جبهه مىرفت. در اسفند ماه 1359، بيست سالگىاش با حماسههاى سوسنگرد در آميخت و از آن پس تا لحظه شهادت ميدان نبرد را رها نكرد؛ در مسؤوليت عملياتهاى برون مرزى سپاه مريوان تا )سيد صادق( و )حلبچه( عراق پيش رفت، در عمليات طريقالقدس به عنوان معاون گردان امام سجاد حماسهها آفريد، حماسههايى كه تا فتحالمبين، بيتالمقدس، مسلمبن عقيل، والفجر 1 و والفجر 4 امتداد يافت...
اين بار عازم جبهه است، حالى ديگر دارد، در نگاه معصومش اسرارى نهفته است كه هنوز براى ما مكشوف نيست. از همه خداحافظى مىكند و باز هم سخنانى را كه در موقع اعزام به جبهه مىگفت،
تكرار مىكند: خود را بدهكار و مديون انقلاب و جمهورى اسلامى بدانيد، انقلاب را حفظ كنيد و پيرو خط امام باشيد...
اكنون سعيد بازگشته است، يعنى سعيد را باز آوردهاند. چرا كه او ماندن در جبهه را بر هر جاى ديگر ترجيح مىداد، چه اشتياقى داشت به جهاد، به ستيز مستمر...
مىدانست كه عملياتى بزرگ انجام خواهد شد، به هر عذر و بهانهاى بود،)مخابرات( را رها كرده و از سوسنگرد به شوش آمده بود تا در عمليات شركت كند.
فتحالمبين آغاز شد. قرار بود گردان ما از عقبه دشمن عمل كند، پس از ساعتها پيادهروى نبرد را از )ميشداغ( شروع كرديم. شب تا صبح جنگيديم، صبحى كه براى ما صبح ديگرى بود. دشمن روى بر هزيمت داشت و منطقه در تسلط ما بود. همراه با سعيد وارد سنگرى شديم كه سنگر فرماندهى عراقىها بود. در گوشه و كنار سنگر انواع و اقسام ابزار و وسايل به چشم مىخورد. در گوشهاى تعدادى كتاب روى هم ريخته بود. سعيد به طرف كتابها رفت. از ميان كتابهاى غبار گرفتهاى كه معلوم بود هرگز كسى لاى آنها را نگشوده يكى را برداشت و به من داد. كتاب دعا بود... هنوز هم وقتى آن كتاب را وا مىكنم، ياد سعيد در دلم جان مىگيرد.
وقتى عمليات فتحالمبين با پيروزى به پايان رسيد، اغلب نيروها عازم مرخصى شدند. اما سعيد در منطقه ماند، مىگفت: هنوز قسمتهايى از خاك كشور ما در اشغال دشمن است، از اين پس بايد طريقه جنگ در تپههاى ماهور و كوهستان را ياد بگيريم تا در عملياتهاى آينده بتوانيم دشمن را از كشور خود بيرون كنيم.
عمليات به پايان رسيد، اغلب نيروها عازم مرخصى شدند، اما سعيد در منطقه ماند و اكنون سعيد را آوردهاند، غرق خون...
يادت هست سعيد؟ يادت هست!.. وقتى براى شناسايى عقبه دشمن مىرفتيم، بىسر و صدا پارو مىزديم و قايق چون قويى سبكبال در آغوش هورالعظيم پيش مىرفت. سه چهار كيلومتر پارو زديم. تو از شادى در خود نمىگنجيدى. هر لحظه ممكن بود به دام كمينهاى دشمن بيافتيم اما تبسمى كه از لبانت محو نمىشد، نشان مىداد كه تو خطر را، مرگ را و دشمن را به بازى گرفتهاى...
يادت هست سعيد؟! آزادى خرمشهر را مىگويم، عمليات بيتالمقدس را. مرحله سوم عمليات بود. با موتور پيش مىرفتيم و گلولههاى خمپاره و توپ از چپ و راست همراهىمان مىكردند. دل به خدا سپرده بوديم. بايد پيش مىرفتيم، و موتور در ميان انفجارهاى مداوم توپ و خمپاره پيش مىرفت و تو، باز از شادى در خود نمىگنجيدى. در ميان انفجارهاى مداوم زمزمهات را مىشنيدم: الحمدللَّه، الحمدللَّه. مىخواستى قدرى از سرور درونىات را به من ببخشى: مىدانى! اگر اين بار هم به سلامت به تبريز برگرديم، مردم مىگويند آخر اينها چرا زخمى نمىشوند! و در اين لحظه گلوله توپى در كنارمان فرود آمد. گرد و غبار كه فرو خوابيد، دانستم كه تركشى در پايت جا گرفته است. زخم پايت را بستى و گفتى: مأموريتمان را ادامه مىدهيم.
موتور پيش مىرفت و من فكر مىكردم كه اگر پاهايمان بريده شود و سرهايمان نيز، اين راه ادامه خواهد يافت.
زخم مىخوردى و از جبهه برنمىگشتى تا عمليات به سرانجام رسد. در والفجر يك هم سينهات را شكافتند اما با همه اصرار فرماندهان و دوستان در خط ماندى تا عمليات تمام شود.
اما سعيد، اكنون باز آمدهاى، از والفجر چهار، از تپه كلّهقندى... شهيد شدهاى و چقدر دلم مىخواهد بدانم كه چگونه شهيد شدهاى.
مرحله دوم عمليات والفجر چهار اجرا مىشد، نيمه شب بود كه سعيد خود را به منطقه داغ نبرد رسانيد. هنوز منطقه پاكسازى نشده بود و تپهاى كه قرار بود از زير آن، خاكريز زده شود، در دست عراقىها بود. بدون تصرف تپه، زدنِ خاكريز امكان نداشت. سعيد همراه با نيروهاى موجود براى تصرف تپه مذكور عمل كرد. جراحتى بر بازويش نشست، اما سعيد از پا نيافتاد و همچنان مىجنگيد. لحظهاى آرام و قرار نداشت. بچهها اصرار داشتند كه سعيد به عقب برگردد. مىدانستيم كه او تا جان در بدن دارد خواهد جنگيد. حوالى صبح ديگر حتى قادر به حركت دادن دستش نبود، گويى ديگر توان جنگيدن نداشت، مصطفى مولوى مىخواست به هر ترتيب ممكن او را به عقب برگرداند: سعيد! بايد برگردى عقب سعيد نمىپذيرد: تا تپه آزاد نشود برنمىگردم، مولوى اصرار مىكند. انگار سعيد ناراحت مىشود: تو مأموريت ديگرى دارى و بايد مأموريت خودت را انجام دهى، من هم بايد مأموريت خودم را تمام كنم.
حوالى ساعت 7:30 صبح روز دوم آبان ماه 1362 با اصابت تركشى مأموريت سعيد تمام مىشود؛
عاش سعيداً و ماتَ سعيدا
اكنون سعيد پس از سالها پيكار بىامان بازگشته است... شگفت بازگشتى! اناللَّه و انااليه راجعون... سالها با سعيد بودهام و اكنون سؤالى مدام در هزار توى ذهنم تكرار مىشود: به راستى سعيد كه بود؟
- سعيد نمونه صبر و استقامت بود.
شايد ديگر كسى صداى سعيد را نمىشنود، اما من صداى سعيد را از همه جا و در هر جا مىشنوم: حمد و سپاس خداى مستضعفين را كه يك بار ديگر عنايتى برايم كرد تا بتوانم در عمليات شركت كنم و به قول امام كبيرمان، بتوانم از اين نعمت بزرگ الهى ، كه همانا نبرد با كفار و دشمنان اسلام و مسلمين است ، بهرهمند شوم تا با اين عمل، خود و ديگر همرزمانم بتوانيم سرزمين پر خون كربلا و به دنبال آن، سرزمين مقدس قدس و كعبه را از دست نوكران آمريكا و شوروى و ديگر جهانخواران خارج كنيم و به آغوش گرم اسلام و مسلمين برگردانيم.
حال كه من توانستم شربت شهادت بنوشم ( با اينكه خود را لايق نمىدانم در جوار شهيدان قرار گيرم ) به هيچ وجه ناراحت نباشيد و مبادا به خاطر من گريه كنيد... از خدا بخواهيد كه شهادت مرا قبول كند.
تنها تقاضاى عاجزانهاى كه از شما پدر و مادر و ديگر نزديكان دارم و اميدوارم كه جداً به آن عمل شود، اين است كه نه تنها به خاطر اينكه شهيدى دادهايد، از اسلام و كشور اسلامى طلبكار نشويد، بلكه خود را بدهكار و مديون انقلاب و جمهورى اسلامى بدانيد، زيرا كه فرزندتان توانسته است به بزرگترين آرزوى زندگانىاش كه همانا شهادت است، برسد...
در راه مستقيم اللَّه حركت كنيد و در تمام طول زندگانى تابع ولايت فقيه باشيد.
انگار كوهها بر شانهام نشسته است. يعنى ديگر سعيد را نخواهم ديد؟ يعنى سعيد رفت؟
تابوتها روى هم چيده شده است. سعيد و بيش از چهل شهيد ديگر امروز بر شانههاى شهر تشييع خواهند شد. به تابوتها نگاه مىكنم. حيرتى سنگين مرا در خود گرفته است. درونم از زمزمه سرشار است: عجب سعيد! حتى براى آخرين بار نتوانستم ببينمت... ديدار به قيامت... صدايى مىشنوم: كدام شهيد را مىخواهى ببينى تعجب مىكنم.
تا دقايقى ديگر تابوتها را مىبرند. همه عجله دارند. همه در شتاب و تب و تاباند. با اينحال جواب مىدهم: مىخواهم سعيد را ببينم، سعيد فقيه را. در چند لحظه ميخهايى را كه بر تابوت كوبيده شده، مىكَنَد: بيا... بيا... شهيد را ببين و من براى واپسين بار چهره مهربان سعيد را مىبينم، خورشيدى خونآلود در تابوت آرميده است.
منبع:"آئینه آسمان"نشر کنگره بزرگداشت سردارانآامیران وشهدای آذربایجان شرقی
سالها پیش آقامهدی فرمانده نام آورلشکرعاشورا گفت : « افتخار است که نام این شهیدان را بنویسیم و بدانیم که دردنیا چه انسانهایی هستند و ...» خوشحالیم که صفحه پایداری ما امروز به کلام با صفای سرداربی نشان لشکر عاشورا رنگ و بویی دیگر گرفته است.
سردار مولوی متن سخنان شهید باکری را به ما سپرد تا از زاویه بیان این شهید بزرگوار به شهدای دیگر لشکر عاشورا از جمله شهید فقیه .
«اگر ما شهید دادیم ، در مقابل هر شهید ما چند عراقی کشته شدند . طبق آیه « فیقتلون و یقتلون » و بعد از کشتن چند نفر سپس خودشان به شهادت می رسیدند و این را واقعاً بدانید که شهادت چیزی نیست که آدم بتواند بدون هیچ اراده و اقدامی به دست آورد و آن اراده از طرف خداوند تعیین شده ، اگر قرار باشد که ما بمیریم با این آتش و تیر و امثال اینها ، می میریم ! به صحنه های عملیات بیایید و نگاه کنید و آن انسانی که قرار است حفظ بشود و اراده شده که حفظ بشود ، هیچ اراده ای نمی تواند جلوی آن را بگیرد. اگر مقرر شده که به شهادت برسد ، هیچ اراده ای نمی تواند جلوی شهادت او را بگیرد ! آن برادرانی که شهید شدند، من بگویم که آنها چه کسانی بودند ؟
« سعید فقیه » این برادر در شدت عملیات ,مأموریتی را که برایش مشخص کرده بودیم رفت و برادران تعریف می کردند : خاکریزی بود که زیر آتش دشمن و رزمندگان بود . قرار بود که این را بزند . شب ساعت 2 یا 3 بود که یک جراحتی برمی دارد و خونریزی می نماید . برادر دیگر به او می گوید تو زخمی شده ای برو پشت و من کار تو را انجام می دهم. می گوید : آن مأموریتی که به محول شده انجام دهم ، تا نفس دارم بایستی جاناً این کار را انجام بدهم . باباجان ، از تو دارد خون می رود و احتمالاً ضعف بیاورد برای تو ، شاید یک اتفاقی بیفتد . قبول نمی کند . می ایستد و مجدداً با ترکش دوم شهید می شود. ببینید که چه انسان باعظمتی است ؟ با مقاومت ، شجاعت و شهامت ؟ آن چنان جاهایی می روند که کاری انجام دهند! اگر بتوانید انگشت خود را روی آتش بگیرید و شاهد باشید که باید بسوزد . جوانان شما این مراحل را گذرانده اند. در جایی می روند قرار می گیرند که جای انبوه آتش دشمن است. حال اگر این را به عقل واگذار کنیم ، عقل می گوید که در اینجا مرگ است و مرگ صددرصد! ولی این می گوید که کاری که به محول کرده اند و این مأموریتی که برای من داده اند، دستوری که داده اند در این آتش قرار گرفته و می رود در زیر آتش ، مأموریتش را انجام می دهد و آخرش هم شهید می شود. توجه کنید به شهامت و شجاعت . اینگونه انسانها و پای بندی آنها نسبت به اسلام ! و یا برادر « شاپور برزگر » که فقط یک دست داشت، یک دست او قبلاً قطع شده بود. ببینید که حضرت ابوالفضل چه ها تربیت کرده برای شماها! جوانان شماچه هستند ؟ من به فرمانده تیپش گفتم که آقا این را نگذار برود ، چون این با یک دست که نمی تواند جنگ کند، در بی سیم به من گفت بیا و نگاه کن که چگونه دارد می جنگد؟ قبول نکرد. چرا؟ مگر حضرت ابوالفضل با یک دست نتوانست جنگ کند تا من هم نتوانم ؟
چه شجاعت ها و چه شهامت ها از خود نشان داد! یک دستی به دشمن حمله کرد.آیا این کم چیزی است؟ انسانها را یاد نکنیم؟ افتخار نکنیم به چنین انسانهایی؟
امام حسین که سرور شهدا است ، به اسلام شهید داد و خود نیز تقدیم اسلام شد ، به ماها افتخار است که نام این شهیدان را بنویسیم و بدانیم که در دنیا چه انسانهایی هستند این انسانها برای ما افتخار هستند .
این « اسد قربانی » که یک پایش را ازدست داده بود و معلول بود به سختی راه می رفت . ولی موقعی که مأموریتی از جانب اسلام برایش تعیین می شد این پرواز می کرد و لنگی پایش در پروازش اثری نداشت. سخت ترین مأموریت ها را انجام می داد. فرمانده گروهان ویژه شهادت بود. ما به اینها می گفتیم که ای برادر، اگربروید صددرصد شهید می شوید، اما ...»
انگار کوه ها بر شانه ام نشسته است. حالی مثل حیرت مرا در خود گرفته است یعنی دیگر سعید را نخواهم دید؟ یعنی سعید رفته است؟ یعنی سعید شهید شده است؟ ولی اینجا، این خانه قدیمی پر از رایحه سعید است، اینجا شمیم شهدا موج می زند.
اکنون سعید آرام و بی صدا در تابوت آرمیده است و شهیدان دیگری نیز همراه با سعید باز آمده اند. تابوت ها روی هم چیده شده است. سعید را صدها بار دیده ام. صدها خاطره از سعید دارم، از زمان تحصیل، از روزهای پر آشوب انقلاب، از روزهای پر خطری که سعید اعلامیه ها و نوارهای امام را پخش می کرد، از شهر، از سال 1357.... سالی که گروهک های راست و چپ با تبلیغات رنگارنگ خود «دبیرستان مهر» را آلوده می کردند و سعید بود که بچه های حزب الله را جمع کرد و «انجمن اسلامی» دایر شد و به برکت همین انجمن اسلامی بود که وقتی گروهک ها دبیرستان های دیگر را به تعطیلی کشاندند، دبیرستان مهر همچنان آغوش خود را به روی طالبان علم و ایمان گشوده بود...
سعید را صدها بار دیده ام و اکنون حسرتی غریب در سینه ام موج می زند: دیدی سعید! حتی نتوانستم برای آخرین بار ببینمت، حتی نتوانستم از تو خداحافظی کنم سعید! ....
دیگر سعید هم چندان برای خداحافظی وقعی نمی نهاد. وقتی به جبهه می رفت طوری خداحافظی می کرد که انگار جای نزدیکی می رود. دیگر ما هم به سفرهای سعید عادت کرده بودیم. جبهه رفتنش برای ما عادی شده بود. از هنگام تاسیس سپاه سعید پاسدار شده بود و از زمان آغاز جنگ پیوسته به جبهه می رفت. در اسفند ماه 1359، بیست سالگی اش با حماسه های سوسنگرد در آمیخت و از آن پس تا لحظه شهادت میدان نبرد را رها نکرد، در مسئولیت عملیات های برون مرزی سپاه مریوان تا «سید صادق» و «حلبچه» عراق پیش رفت، در عملیات طریق القدس به عنوان معاون گردان امام سجاد (ع)حماسه ها آفرید، حماسه هایی که تا فتح المبین، بیت المقدس، مسلم بن عقیل، والفجر یک و والفجر چهار امتداد یافت...
این بار عازم جبهه است، حالی دیگر دارد، در نگاه معصومش اسراری نهفته است که هنوز برای ما مکشوف نیست. از همه خداحافظی می کند و باز هم سخنانی را که در موقع اعزام به جبهه می گفت، تکرار می کند: خود را بدهکار و مدیون انقلاب و جمهوری اسلامی بدانید، انقلاب را حفظ کنید و پیرو خط امام باشید....
اکنون سعید بازگشته است، یعنی سعید را باز آورده اند. چرا که او ماندن در جبهه را بر هر جای دیگر ترجیح می داد، چه اشتیاقی داشت به جهاد، به ستیز مستمر...
می دانست که عملیاتی بزرگ انجام خواهد شد، به هر عذر و بهانه ای بود، «مخابرات» را رها کرده و از سوسنگرد به شوش آمده بود تا در عملیات شرکت کند.
فتح المبین آغاز شد. قرار بود گردان ما از عقبه دشمن عمل کند، پس از ساعت ها پیاده روی نبرد را از «میش داغ» شروع کردیم. شب تا صبح جنگیدیم، صبحی که برای ما صبح دیگری بود. دشمن روی بر هزیمت داشت و منطقه در تسلط ما بود. همراه با سعید وارد سنگری شدیم که سنگر فرماندهی عراقی ها بود. در گوشه و کنار سنگر انواع و اقسام ابزار و وسایل به چشم می خورد. در گوشه ای تعدادی کتاب روی هم ریخته بود. سعید به طرف کتاب ها رفت. از میان کتاب های غبار گرفته ای که معلوم بود هرگز کسی لای آنها را نگشوده یکی را برداشت و به من داد. کتاب دعا بود.... هنوز هم وقتی آن کتاب را وا می کنم، یاد سعید در دلم جان می گیرد.
وقتی عملیات فتح المبین با پیروزی به پایان رسید، اغلب نیروها عازم مرخصی شدند. اما سعید در منطقه ماند، می گفت: هنوز قسمت هایی از خاک کشور ما در اشغال دشمن است، از این پس باید طریقه جنگ در تپه های ماهور و کوهستان را یاد بگیریم تا در عملیات های آینده بتوانیم دشمن را از کشور خود بیرون کنیم.
عملیات به پایان رسید، اغلب نیروها عازم مرخصی شدند، اما سعید در منطقه ماند و اکنون سعید را آورده اند، غرق خون...
یادت هست سعید؟ یادت هست! ... وقتی برای شناسایی عقبه دشمن می رفتیم. بی سر و صدا پارو می زدیم و قایق چون قویی سبکبال در آغوش هورالعظیم پیش می رفت. سه چهار کیلومتر پارو زدیم. تو از شادی در خود نمی گنجیدی. هر لحظه ممکن بود به دام کمین های دشمن بیافتیم اما تبسمی که از لبانت محو نمی شد، نشان می داد که تو خطر را، مرگ را و دشمن را به بازی گرفته ای....
یادت هست سعید؟ ! آزادی خرمشهر را می گویم، عملیات بیت المقدس را. در مرحله سوم عملیات بود. با موتور پیش می رفتیم و گلوله های خمپاره و توپ از چپ و راست همراهی مان می کردند. دل به خدا سپرده بودیم. باید پیش می رفتیم، و موتور در میان انفجارهای مداوم توپ و خمپاره پیش می رفت و تو، باز از شادی در خود نمی گنجیدی. در میان انفجارهای مداوم زمزمه ات را می شنیدم: «الحمدالله، الحمدالله». می خواستی قدری از سرور درونی ات را به من ببخشی: «می دانی! اگر این بار هم به سلامت به تبریز برگردیم، مردم می گویند آخر اینها چرا زخمی نمی شوند!» و در این لحظه گلوله توپی در کنارمان فرود آمد. گرد و غبار که فرو خوابید، دانستم که ترکشی در پایت جا گرفته است. زخم پایت را بستی و گفتی: «ماموریتمان را ادامه می دهیم...»
موتور پیش می رفت و من فکر می کردم که اگر پاهایمان بریده شود و سرهایمان نیز، این راه ادامه خواهد یافت.
زخم می خوردی و از جبهه برنمی گشتی تا عملیات به سرانجام رسد. در والفجر یک هم سینه ات را شکافتند اما با همه اصرار فرماندهان و دوستان در خط ماندی تا عملیات تمام شود...
اما سعید، اکنون باز آمده ای، از والفجر چهار، از تپه کله قندی....شهید شده ای و چقدر دلم می خواهد بدانم که چگونه شهید شده ای.
مرحله دوم عملیات والفجر چهار اجرا می شد، نیمه شب بود که سعید خود را به منطقه داغ نبرد رسانید. هنوز منطقه پاکسازی نشده بود و تپه ای که قرار بود از زیر آن، خاکریز زده شود، در دست عراقی ها بود. بدون تصرف تپه، زدن خاکریز امکان نداشت. سعید همراه با نیروهای موجود برای تصرف تپه مذکور عمل کرد. جراحتی بر بازویش نشست، اما سعید از پا نیافتاد و همچنان می جنگید. لحظه ای آرام و قرار نداشت. بچه ها اصرار داشتند که سعید به عقب برگردد. می دانستیم که او تا جان در بدن دارد خواهد جنگید. حوالی صبح دیگر حتی قادر به حرکت دادن دستش نبود، گویی دیگر توان جنگیدن نداشت، مصطفی مولوی می خواست به هر ترتیب ممکن او را به عقب برگرداند: «سعید! باید برگردی عقب» سعید نمی پذیرد: «تا تپه آزاد نشود برنمی گردم»، مولوی اصرار می کند. انگار سعید ناراحت می شود: «تو ماموریت دیگری داری و باید ماموریت خودت را انجام دهی، من هم باید ماموریت خودم را تمام کنم.»
حوالی ساعت 30/7 صبح روز دوم آبان ماه 1362 با اصابت ترکشی ماموریت سعید تمام می شود، اوکه زندگی اش عین سعدت بود وشهادتش سعادت محض.
اکنون سعید پس از سال ها پیکار بی امان بازگشته است.... شگفت بازگشتی! «انالله و اناالیه راجعون» .... سال ها با سعید بوده ام و اکنون سوالی مدام در هزار توی ذهنم تکرار می شود: «به راستی سعید کو بود؟»
ـ «سعید نمونه صبر و استقامت بود.»
شاید دیگر کسی صدای سعید را نمی شنود، اما من صدای سعید را از همه جا و در هرجا می شنوم: «حمد و سپاس خدای مستضعفین را که یک بار دیگر عنایتی برایم کرد تا بتوانم در عملیات شرکت کنم و به قول امام کبیرمان، بتوانیم از این نعمت بزرگ الهی ـ که همانا نبرد با کفار و دشمنان اسلام و مسلمین است ـ بهره مند شوم تا به این عمل، خود و دیگر همرزمانم بتوانیم سرزمین پر خون کربلا و به دنبال آن، سرزمین مقدس قدس و کعبه را از دست نوکران آمریکا و شوروی و دیگر جهانخواران خارج کنیم و به آغوش گرم اسلام و مسلمین برگردانیم.
حال که من توانستم شربت شهادت بنوشم ـ با اینکه خود را لایق نمی دانم در جوار شهیدان قرار گیرم ـ به هیچ وجه ناراحت نباشید و مبادا به خاطر من گریه کنید... از خدا بخواهید که شهادت مرا قبول کند.
تنها تقاضای عاجزانه ای که از شما پدر و مادر و دیگر نزدیکان دارم و امیدوارم که جداً به آن عمل شود، این است که نه تنها به خاطر اینکه شهیدی داده اید، از اسلام و کشور اسلامی طلبکار نشوید، بلکه خود را بدهکار و مدیون انقلاب و جمهوری اسلامی بدانید، زیرا که فرزندتان توانسته است به بزرگترین آرزوی زندگانی اش که همانا شهادت است، برسد.....
«در راه مستقیم الله حرکت کنید و در تمام طول زندگانی تابع ولایت فقیه باشید...»
انگار کوهها بر شانه ام نشسته است، یعنی دیگر سعید را نخواهم دید؟ یعنی سعید رفت؟
تابوت ها روی هم چیده شده است. سعید و بیش از چهل شهید دیگر امروز بر شانه های شهر تشییع خواهند شد. به تابوت ها نگاه می کنم. حیرتی سنگین مرا در خود گرفته است. درونم از زمزمه سرشار است: «عجب سعید! حتی برای آخرین بار نتوانستم ببینمت ... دیدار به قیامت....»
صدایی می شنوم: «کدام شهید را می خواهی ببینی» تعجب می کنم.
تا دقایقی دیگر تابوت ها را می برند. همه عجله دارند. همه در شتاب و تب و تاب اند. با این حال جواب می دهم: « می خواهم سعید را ببنیم، سعید فقیه را.» در چند لحظه میخ های را که بر تابوت کوبیده شده، می کند: «بیا .... بیا... شهید را ببین» و من برای واپسین بار چهره مهربان سعید را می بینم، خورشیدی خون آلود در تابوت آرمیده است.
منبع:"گل های عاشورایی1"نوشته ی جلال محمدی,نشرکنگره ی شهدا وسرداران شهیدآذربایجان شرقی,تبریز-1383