راسخون

نامه های خوانده نشده؟؟؟؟!!!!

bigharar کاربر طلایی3
|
تعداد پست ها : 2301
|
تاریخ عضویت : آذر 1392 

نامه های خوانده نشده
مردی همسر و سه فرزندش را ترک گفته و در پی روزی خود و خانواده اش، راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و دوری او برایشان بسیار دشوار بود... مدتی بعد، پدر نامه ای به همسر و فرزندانش فرستاد. نامه که به خانه رسید، بچه ها یکی یکی آنرا در دست گرفته و بوسیدند و گفتند: این نامه از طرف عزیز ترین کسمان است. سپس بدون اینکه پاکت را باز کنند و نامه را بخوانند، آنرا در کیسه مخملی زیبایی قرار دادند.

هر چند وقت یکبار هم نامه را ازکیسه درآورده و به آن چشم می دوختند. سالها گذشت...پدر برای دیدن همسر و فرزندانش به خانه برگشت ولی به جز یکی از پسرانش کسی را در خانه نیافت.
از او پرسید: مادرت کجاست؟
پسر: مدتی پس از رفتنت سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم حالش وخیم تر شد و مرد.
پدر: چرا؟! مگر نامه اولم را باز نکردید؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی گذاشته بودم!!
پسر: نه... نامه را باز نکردیم.
پدر: برادرت کجاست؟
پسر: بعد از فوت مادر کسی نبود که زیر پر و بالش را بگیرد و نصیحتش کند.او هم قاطی دوستان ناباب و گمراهی شده و روز و شب را با آنان می گذراند...پ
در: مگر نامه دومم که در آن از او خواستم پیش من بیاید و با دوستان ناباب نگردد را نخواندید؟!
پسر: نه...
پدر:این دیگر چه وضعیتی است ! خواهرت کجاست؟
پسر: باهمان پسری که از مدتها خواستگارش بود ازدواج کرد.الان هم اصلا احساس خوشبختی نمی کند و زندگی سختی دارد.
پدر با عصبانیت تمام گفت: یعنی او هم نامه من را نخواند؟! من که در نامه هایم نوشته بودم این پسر آدم آبرو دار و خوشنامی نیست و من با ازدواج او با دخترم مخالفم!
پسر: نه... نامه ها را بوسیده و در یک قوطی مخملی، تمیز و مرتب نگهداری کرده ایم... اما تاحالا هیچ کدام را نخوانده ایم.

به حال این خانواده فکر کردم و اینکه چگونه از هم پاشید و خوشبختیش را از دست داد، آنهم فقط به خاطر اینکه بچه ها نامه های پدرشان را نخواندند و به بوسیدن و تقدیسش اکتفا کرده و به آنچه پدرشان درآن نوشته عمل نکردند.سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت.وای بر من...

رفتار من با نامه های خدا دقیقا مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است


فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ ﴿۴۹﴾كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّسْتَنفِرَةٌ ﴿۵۰﴾فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ ﴿۵۱﴾


چرا آنها از تذكر روى گردانند (۴۹)
گويى گورخرانى رميده‏اند (۵۰)
كه از مقابل شيرى فرار كرده‏اند (۵۱)



بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ أَن يُؤْتَى صُحُفًا مُّنَشَّرَةً (۵۲)

بلكه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه جداگانه‏اى از سوى خدا براى او فرستاده شود



كَلَّا بَل لَا يَخَافُونَ الْآخِرَةَ ﴿۵۳﴾كَلَّا إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ ﴿۵۴﴾فَمَن شَاء ذَكَرَهُ ﴿۵۵﴾وَمَا يَذْكُرُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ هُوَ أَهْلُ التَّقْوَى وَأَهْلُ الْمَغْفِرَةِ ﴿۵۶﴾

چنين نيست كه آنان مى‏گويند بلكه آنها از آخرت نمى‏ترسند (۵۳)
چنين نيست كه آنها مى‏گويند آن قرآن يك تذكر و يادآورى است (۵۴)
هر كس بخواهد از آن پند مى‏گيرد (۵۵)
و هيچ كس پند نمى‏گيرد مگر اينكه خدا بخواهد او اهل تقوا و اهل آمرزش است (۵۶)

 

برگفته از فرهنگ نیوز (نوشته شده توسط : سید مصطفی صادقی)

mohammad98 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6815
|
تاریخ عضویت : بهمن 1391 

ممنون

خیلی مطلب خوبی بود ...

fateme74 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3243
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

خیلی قشنگ بود ممنون

jaberyan کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 141
|
تاریخ عضویت : بهمن 1390 

تکان دهنده برای کسانی که قابلیت تکان خوردن را دارند بود .

fateme74 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3243
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 
کاش بودی و می دیدی کار من به کجا کشیده ...
مدتیست این ادمهای اطرافم از من خواسته ی غیر ممکن دارند...

از من می خواهند تو را فراموش کنم...فراموش...

اصلا من نمی دانم فراموشی یعنی چی؟...
اینها نمی دانند نفسهای من وابسته به نفسهای توست...
اگر تو را فراموش کنم...دیگر نفس های من باز دمی نخواهد داشت...

من که گله ای ندارم...از این دلتنگی...از این دوری...از این نخواستن ها....


من که به بودن تو قانع ام...به نفس کشیدنت...به خندیدنت...به خوب بودنت...
خوشبختی تو رو خواستن خواسته ی زیادیست عزیز من؟......
من با تو به خدا رسیده ام...حال از من می خواهند فراموشت کنم...خنده دار است...


فراموش کردن تو یعنی فراموش کردن خدا.......
سهم من از عشق تو رسیدن به خدا بود..چه چیزی بالاتر از این...
این روزها من همچنان دوستت دارم...

بیشتر از دیروز...کمتر از فردا...
fateme74 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3243
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 
کنار پنجره اتاقم می شینم و به ستاره های آسمون خیره می شم ...
بدون اینکه خود بفهمم اشکام گونه هامو خیس می کنه ، چشمام یه جا و دلم یه جای دیگه ....
از این زندگی خسته و دلگیر ام ....

می خوام برم ... برم به یک ناکجا آباد .... جایی که مقصدشم معلوم نیست ....
 
عميق ترين درد زندگي مردن نيست ...
ناتمام موندن قشنگترين داستان زندگيه که مجبوري آخرش رو با جدایي به سرانجام برسوني
عميق ترين درد زندگي مردن نیست ...

به فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگيه ....
 
بازم دلتنگی ... بازم گریه های شبانه ..... سخت دلتنگم ، بيقرار و بي تاب ...
 
كجاست اون لبخندهاي عاشقونه ات تا باز ديونه شم ....
چرا ديگه درد دلي براي گفتن نداري
 
چرا قلب عاشقم و در انتظار چشمهات مي سوزوني .....
 
اونقدر دلتنگ چشمهاتم كه نمي تونم تو هيچ چشم ديگه ای نگاه كنم ....
 
اونقدر بيقرارم كه هيچ اتفاقي ، دل غمگينم و شاد نمي كنه ....
 
براي گريه ، شونه هاتو كم دارم ، شونه هايي كه بارها و بارها تو خواب و خيال ، تكيه گاه دل عاشقم بود
 
براي عاشقي ، نگاههاي زيباتو كم دارم ، نگاههايي كه تنها دليل زنده موندنم شد ....
 
چرا ديگه براي غصه ها ، اشكها و دلتنگي هام جوابي نداري ...
 
شب دراز و من هنوز هم تو انتظار نسيم صبحم ....
 
اي دل ديوانه ي من با غم هات بساز و با اشك هات بسوز ،
ولی ..... دم نزن ........

 

del_aram کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 149
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 


نامه های خوانده نشده
مردی همسر و سه فرزندش را ترک گفته و در پی روزی خود و خانواده اش، راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و دوری او برایشان بسیار دشوار بود... مدتی بعد، پدر نامه ای به همسر و فرزندانش فرستاد. نامه که به خانه رسید، بچه ها یکی یکی آنرا در دست گرفته و بوسیدند و گفتند: این نامه از طرف عزیز ترین کسمان است. سپس بدون اینکه پاکت را باز کنند و نامه را بخوانند، آنرا در کیسه مخملی زیبایی قرار دادند.

هر چند وقت یکبار هم نامه را ازکیسه درآورده و به آن چشم می دوختند. سالها گذشت...پدر برای دیدن همسر و فرزندانش به خانه برگشت ولی به جز یکی از پسرانش کسی را در خانه نیافت.
از او پرسید: مادرت کجاست؟
پسر: مدتی پس از رفتنت سخت بیمار شد و چون پولی برای درمانش نداشتیم حالش وخیم تر شد و مرد.
پدر: چرا؟! مگر نامه اولم را باز نکردید؟ برایتان در پاکت نامه پول زیادی گذاشته بودم!!
پسر: نه... نامه را باز نکردیم.
پدر: برادرت کجاست؟
پسر: بعد از فوت مادر کسی نبود که زیر پر و بالش را بگیرد و نصیحتش کند.او هم قاطی دوستان ناباب و گمراهی شده و روز و شب را با آنان می گذراند...پ
در: مگر نامه دومم که در آن از او خواستم پیش من بیاید و با دوستان ناباب نگردد را نخواندید؟!
پسر: نه...
پدر:این دیگر چه وضعیتی است ! خواهرت کجاست؟
پسر: باهمان پسری که از مدتها خواستگارش بود ازدواج کرد.الان هم اصلا احساس خوشبختی نمی کند و زندگی سختی دارد.
پدر با عصبانیت تمام گفت: یعنی او هم نامه من را نخواند؟! من که در نامه هایم نوشته بودم این پسر آدم آبرو دار و خوشنامی نیست و من با ازدواج او با دخترم مخالفم!
پسر: نه... نامه ها را بوسیده و در یک قوطی مخملی، تمیز و مرتب نگهداری کرده ایم... اما تاحالا هیچ کدام را نخوانده ایم.

به حال این خانواده فکر کردم و اینکه چگونه از هم پاشید و خوشبختیش را از دست داد، آنهم فقط به خاطر اینکه بچه ها نامه های پدرشان را نخواندند و به بوسیدن و تقدیسش اکتفا کرده و به آنچه پدرشان درآن نوشته عمل نکردند.سپس چشمم به قرآن روی طاقچه افتاد که در قوطی مخملی زیبایی قرار داشت.وای بر من...

رفتار من با نامه های خدا دقیقا مثل رفتار آن بچه ها با نامه های پدرشان است


فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ ﴿۴۹﴾كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّسْتَنفِرَةٌ ﴿۵۰﴾فَرَّتْ مِن قَسْوَرَةٍ ﴿۵۱﴾


چرا آنها از تذكر روى گردانند (۴۹)
گويى گورخرانى رميده‏اند (۵۰)
كه از مقابل شيرى فرار كرده‏اند (۵۱)



بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ أَن يُؤْتَى صُحُفًا مُّنَشَّرَةً (۵۲)

بلكه هر كدام از آنها انتظار دارد نامه جداگانه‏اى از سوى خدا براى او فرستاده شود



كَلَّا بَل لَا يَخَافُونَ الْآخِرَةَ ﴿۵۳﴾كَلَّا إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ ﴿۵۴﴾فَمَن شَاء ذَكَرَهُ ﴿۵۵﴾وَمَا يَذْكُرُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ هُوَ أَهْلُ التَّقْوَى وَأَهْلُ الْمَغْفِرَةِ ﴿۵۶﴾

چنين نيست كه آنان مى‏گويند بلكه آنها از آخرت نمى‏ترسند (۵۳)
چنين نيست كه آنها مى‏گويند آن قرآن يك تذكر و يادآورى است (۵۴)
هر كس بخواهد از آن پند مى‏گيرد (۵۵)
و هيچ كس پند نمى‏گيرد مگر اينكه خدا بخواهد او اهل تقوا و اهل آمرزش است (۵۶)

 

برگفته از فرهنگ نیوز (نوشته شده توسط : سید مصطفی صادقی)

 

خيلي تاثيرگذار بود ....

ممنون


janemaniali کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 29
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 

متاسفانه قرآن در بین ما مسلمانان محجور مونده

mansoor67 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3583
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

با سلام بسیار جالب و عبرت انگیز بود انشالله این نامه را سر هر کلاس که به روم می خوانم  تا درس عبرتی شود برای همه . موفق باشید.

mtd1995 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 84
|
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1392 

سخن حق جواب نداره....

aftab210 کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 423
|
تاریخ عضویت : مرداد 1391 

فیسبوک : آخرین بازدید ؛ ۱۰ دقیقه قبل

پلاس : آخرین بازدید ؛ ۸ دقیقه قبل

ویچت : آخرین بازدید ؛ ۱۲ دقیقه قبل

وایبر : آخرین بازدید ؛ ۱۴ دقیقه قبل

قرآن : آخرین بازدید ؛ رمضان سال گذشته!

اَلَم یَانِ لِلَذینَ اَمَنُوا اَن تَخشَعَ قُلوبُهُم لِذِکرِ اللَه

آیا هنوز وقت آن نرسیده است که دل های مومنان برای خدا خاشع گردد؟!

 

mmf5243 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 1189
|
تاریخ عضویت : فروردین 1393 

خیلی جالب بود تشکر....

setagheh کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 197
|
تاریخ عضویت : اسفند 1392 

باز هم مثل همیشه جالب بود .ممنون

mohsen_alavi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8348
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

خیلی ممنون از کاربر خوبمون آقای بیقرار بابت ارسال این پست زیبا و تکان دهندشون

nasimemahdi کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 46
|
تاریخ عضویت : فروردین 1393 

داستان سمبلیک بسیار جالبی است 

و نتیجه ای بسیار خوبتر از آن گرفته شد

ممنون از شما