راسخون

خاطرات مادربزرگ

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با سلام

امروز یاد مامان بزرگم و داستانهای جالب و خنده دارش افتادم از زمانهای قدیم

گفتم اینجا بزارم دورهمی بخندیم، در ضمن شما هم یادگاری یا دل نوشته و یا داستانکی از مامان بزرگاتون داشتید اینجا بزارید

ممنون

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ثبت خاطرات 

شب یلدا بود. همه میگفتند باید بزرگترها خاطره تعریف کنند. مامانبزرگ من هم بزرگترین بود تو جمع ما. مامانی خاطره تعریف کرد. قشنگ بود. آدمو میبره به سالهای گذشته. وقتی من تو این دنیا نبودم. وقتی مامانم کودک بوده. به فکر فرو رفتم...

تصمیم گرفتم خاطراتی که ازش میشنوم را یه جا ثبت کنم. به زمان مادربزرگم که کامپیوتر و وبلاگ نبوده. کاغذ هم عمرش کوتاهه برای نوشتن خاطره.

از خدا میخوام همه ی مادربزرگ، پدربزرگ ها را زنده و سالم نگه داره.

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رای گیری و انتخابات 

مادربزرگ ما را برد به حدود سال 1349 و تعریف کرد:

"یه روز تصمیم گرفتیم بریم میدان تجریش برای زیارت. با بچه ها سوار تاکسی شدیم و رفتیم. توی خیابون ولیعصر که بودیم جلوی ماشینمون را گرفتند. فهمیدیم اون روز انتخاباته. ازمون خواستند که رای بدیم و برگه های رای را دادند. بدون شناسنامه! ما هم رای دادیم!"

ازش پرسیدم به کی رای دادین؟ مامانی اسم یادش نبود .

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زیارت 

مامان بزرگ یه روز داشت از تفریحاتشون میگفت. انگار دور و بر سال 1350یا 51 را تعریف میکرد.

"یه روز تصمیم گرفتیم با بچه ها و 2-3 خانواده از اقوام همگی سوار ماشین دربستی بشیم و بریم تفریح. رفتیم شاه عبدالعظیم. راه دور بود و توی راه بهمون خوش گذشت. تهرون مثل این روزا شلوغ نبود. قبل از ظهر رسیدیم. نهار اونجا موندیم و رفتیم توی یکی از کبابی های دور و بر حرم غذا خوردیم. خیلی بهمون چسبید. تا ساعتی بعد از ظهر ماندیم و قبل از غروب رسیدیم خونه. همه از زندگی ساده اما بهمون خیلی خوش گذشت.همه از زندگی ساده اما شادشون راضی بودن."