عاشورا
اين قافله رسيده که مهماني اش کنند
رفع ملال اين ره طولاني اش کنند
وقت است کوفيان که به آمين بيشتر
قرآن گرفته، آيينه گرداني اش کنند
او را نوشته اند بيا تا که صبح و شام
در کوفه طوف طلعت نوراني اش کنند
زينب ز راه آمده، اما نيامدند
زن هاي کوفه تا که گُل افشاني اش کنند
بايد به مقدمش همه قرباني آورند
نه اين که تشنه باشد و قرباني اش کنند
در آسمان دور و برش پرسه مي زنند
آن سنگ ها، که سجده به پيشاني اش کنند
آنان که نان سفره شان بغض مرتضي ست
انکار آيه هاي مسلماني اش کنند
کم کم غروب مي رسد و فکر سبقتند
تا جا به روي سينه ي قرآني اش کنند
با دست هاي خوني خود، دست مي دهند
وقتي به روي ني، سر روحاني اش کنند
آن دور تر به قاب نگاه کبوتري
با نعل هاي تازه، بياباني اش کنند
دزدان گوشواره و معجر چه بي حيا
آتش نثار خيمه سلطاني اش کنند
ناموس کبريا و نگاه حراميان...
خنده به حال بي سر و ساماني اش کنند
بي رحم ها! چرا دگر انگشت مي بُرند
تاراج اگر نگين سليماني اش کنند
اينجاست کربلا که در آغوش رمل ها
خون گريه مهر و ماه، به عرياني اش کنند...