1)وقتی پیاده بری کربلا تازه میفهمی که روضه یعنی چی.
وقتی داخل یه موکب میشی تانمازبخونی و راه بیفتی وقتی بعدازنماز دعوتت میکنن بشینی وغذابخوری ومیشینی وهنوزیک ثانیه ازنشستنت نمیگذره که دوتاظرف پرازغذا میذارن جلوت اون موقع است که میفهمی عمه سادات چقدر غریب بوده.باخودت فکرمیکنی پس جد اینا کجابودن وقتی بچه های امام حسین گرسنه بودند و خانم زینب باید آرومشون میکرد.
2) آخ که دلم هوای پیاده روی از نجف تا کربلا رو کرده
وقتی میخواستیم از نزدیکی حرم امیرالمومنین (ع) پیاده روی رو به سمت کربلا شروع کنیم.
تماس گرفتم با خونه مادرم گوشی رو برداشت.
بعد از سلام و احوالپرسی
گفتم : یا علی گفتیم و عشق آغاز شد .
عازم کربلا هستم.
رفقایی هم که چندین بار اومده بودن ، میگفتن که هربار میگیم که آروم تر قدم برداریم و بیشتر از این پیاده روی و حالات معنویش استفاده میکنیم. ولی میگفتن هربار که قسمت میشه . انگار که یک چیزی تو رو میکشه به سمت خودش که دیگه پاهات دراختیار تو نیست .
قدم هات رو سریع تر بر می داری تا برسی به اون آرامش بخش کل.
خود مسیر پیاده روی و اتفاقاتی که میفته و چیزهایی که میبینی مثل این میمونه که داری ی روضه ی مصور رو نگاه میکنی.
ی زن و شوهری که عرب هم بودن؛ کنار جاده ایستاده بودن ؛ خانمه نشسته بود و کف پاهاش رو ماساژ میداد.
شوهرش، اومده بود جلوش ایستاده بود تا هم نامحرم به زنش نگاهش نکنه، هم آفتاب خیلی خانمش رو اذیت نکنه.
یاد حضرت زینب (س) افتادم تا قبل از رسیدن به کربلا و بعد از کربلا...
پدر و مادری با بچه اشون راهی شده بودن. بچه رو گذاشته بودن توی کالسکه.
روی کالسکه رو با چفیه پوشونده بودن تا صورت بچه نسوزه و گرما خیلی اذیتش نکنه.
الهی قربون اون خانم سه ساله برم که...
بار اولی بود که میرفتم کربلا
میخواستم روز عرفه کربلا باشم
مچ پای چپم خیلی درد گرفته بود ؛ طوری که از دوستام عقب موندم و نزدیکای کربلا خودم بودمو خودم
پیرزن ها و پیرمرد ها هم ازم جلو زدن و رد شدن.
اشک تو چشمام جمع شده بود.
یاد این شعر افتادم : الهی هیچ مسافری از رفیقاش جا نمونه...
پُرسون پُرسون نشانی حرم حضرت عباس (ع) رو گرفتم.
سرم پایین بود و لنگان لنگان قدم بر میداشتم.
از چندتا ایست بازرسی رد شدم.
سرم رو بالا آوردم ؛ چشمم خورد به گنبد حضرت اباالفضل (ع)؛ بغضی که تو گلوم بود رو نگهداشتم.
لباس ها خاکی ؛ صورت سوخته؛ تشنگی؛ پای مجروح
قبل از رسیدن به حرم ؛ رفتم برای تجدید وضو
موقع وضو گرفتن سه تا از جوونای ایرانی اومدن که وضو بگیرن.
یک دفعه یکیشون این شعر رو خوند:
کاش مثه دریا نبودی اینقدر زیبا نبودی
تا کسی چشمت نمیکرد
کاشکی اینقدر اباالفضل خوش قد و بالا نبودی
تا کسی چشمت نمیکرد.
کاش نمیرفتی دم آب کاشکی تو سقا نبودی
......
بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن.
دیگه نا نداشتم ؛
لنگان لنگان ؛ با چشمانی اشک بار خودم رو رسوندم به حرم
تا وارد حرم شدم .
مثل بچه ای که خودش رو میندازه تو بغل پدرش و های های گریه میکنه.
شروع کردم به گریه کردن.
گفتم : السلام علیک یا اباالفضل العباس
السلام علیک یا برادر زینب
السلام علیک یا عموی اکبر
السلام علیک یا عموی علی اصغر
السلام علیک یا برادر حسین
بیچاره اونکه حرم رو ندیده
بیچاره تر اون که دید کربلاتو
3)یاد چای تلخ کربلا یاد حال خرابمون جلوی شش گوشه یاد تمامی دوستان و اون لحظات و یاد....... بخیر
چه حال خوبی داشتیم افسوس...............................................
اولین بار نبود که کربلا میرفتم بار پنجمم بود خیلی از دوستان نیز همچنین ولی باید اربعین بری کربلا تا مثل ما باز امام حسین(ع) با لطف و کرم و مهمان نوازیش شرمندت کنه اون موقع است که میفهمی بزرگی یعنی چی یا به قول خودمونی مرام و معرفت مال خانواده امیراامؤمنین(ع) است وبس نمیدونم از کجا شروع کنم و با چی تمومش کنم از وجود حضرت زینب (س) که در تمامی این سفر در تمامی لحظات احساسش می کردیم از شش گوشه عزیز از حرم حضرت ادب ( ساقی عطشان) از فضای بین الحرمین از پناه حرم و....... خوندن کربلایی جعفر از حال معنوی تمام بچه ها و.......... واقعا نمیشه اون احساس رو بر زبان آورد والله زبان کم میاره مثل همیشه که در برابر سیدالشهداء کم میاریم فقط در یک جمله می گویم اربعین کربلا آدم رو ویران می کنه
تموم زندگیم مال حسینه دلم همواره دنبال حسینه