جملات زیبا و اموزنده اخلاقی
تولد هر انسان همانند روشن شدن کبریتی میباشد٬
و مرگش خاموشی آن،
بنگر در این فاصله چه کرده ای؟
گرما بخشیده ای و یا سوزانده ای…؟
تـو کلاس درس خدا ، اونیکـه نـاشکری میکنـه رد میـشـه
اونیکــه نـالـه میـکـنـه تجـدیـد می شـه
اونیکه صبر میکنـه قبـول میـشــه
ولـی اونیکـه شکـر میکنـــه شــاگـرد ممتـاز میـشـه
دعـــا میکنــم همیشه شاگـــرد ممتـــاز خدا باشی
دعام کن تا منم همکلاسیت بشم
در حال قدم زدن در گوشه ای از پیاده رو بودم...
از دور مردی را دیدم که کیسه هایی سنگین در دست دارد
و هر از چندی کیسه ها را زمین می گذارد و نفسی تازه میکند...
به او نزدیک شدم و آرام گفتم :
مسیر من با شما یکی است...میتوانم کمکتان کنم ؟!
مرد با اضطرابی عجیـــــــب گفت : نه...نمیخوام ! مرسی !
از کنارش آرام گذشتم و همچنان که قدم میزدم در فکر فرو رفتم...
دلیل اضطراب مرد چه چیزی می توانست باشد ؟!
نتیچه ی تفکر : آنقدر تمرکز بر بدی کرده ایم که
هیچ درکی از خوبی برایمان نمانده...
هرگز شادي آدمها را از ميزان خنده هايشان نسنجيد
جوانمردی را دیدیم که در دستی آب داشت و در دستی آتش..
میگفت میروم که آب بر دوزخریزم و آتش به میان بهشت کشم...
تا کسی خدا را نه از بیم آتش پرستد و نه از ذوق بهشت..
خدا را برای خدا باید خواست !
دنیاپرستان را بنگرید كه به چه دل بستهاند
و بر سر چه با هم نزاع دارند،
به دنیایی از كاغذ و مقوا و خانه عنكبوت ... !
"عارف بزرگ ایت الله بهجت (ره)"
بی آزاری بهترین دین است.
می خور و آتش اندر کعبه زن
ساکن بت خــــــــانه باش و مردم آزاری مکن
"حضرت مولانا"
به قومی مبتلا شدیم که فکر میکنند
خدا جز آنها کسی دیگر را هدایت نکرده!!
"بوعلی سینا"
جواني نزد شيخ حسنعلي نخودكي آمد و گفت :
سه قفل در زندگي ام وجود دارد و سه كليد از شما ميخواهم؛
قفل اول اين است كه دوست دارم ازدواج سالم داشته باشم؛
قفل دوم؛دوست دارم كارم پر بركت باشد؛
قفل سوم هم دوست دارم عاقبت به خير بشوم.
شيخ نخودكي فرمود : براي قفل اول نماز را اول وقت بخوان.
براي قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان.
و براي قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.
جوان عرض كرد سه قفل با يك كليد!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟
شيخ نخودكي فرمود : نماز اول وقت شاه كليد است...
در روزگاری که خنده مردم
بخاطر شکست توست ،
برخیز تا بگریند
غلامی کنار پادشاهی نشسته بود. پادشاه خوابش می آمد،
اما هر گاه چشمان خود را می بست تا بخوابد، مگسی بر گونه او می نشست
و پادشاه محکم به صورت خود می زد تا مگس را دور کند. مدتی گذشت،
پادشاه از غلامش پرسید:«اگر گفتی چرا خداوند مگس را آفریده است؟»
غلام گفت: «مگس را آفریده تا قدرتمندان بدانند بعضی وقت ها
زورشان حتی به یک مگس هم نمی رسد.»
جوامع الحکایات