احساس پاک ...
گریه، شاید زبان ضعف باشد،
شاید کودکانه، شاید بی غرور،
اما هروقت گونه هایم خیس می شود
می فهمم نه ضعیفم ، نه کودکم ،
بلکه پر از احساسم ...
در کودکی ...
پاکن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهایمان از کاه بود
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم
با وجود سوز و سرمای شدید
ریزعلی پیراهنش را می درید
کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم ...