راسخون

☻☻☻ هر روز 5 دقیقه خنده ☻☻☻

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

 مشتری شکموی هتل، به رستوران رفت تا صبحانه بخورد. پیش خدمت پرسید: «برای صبحانه چی میل دارید قربان؟» مشتری گفت: «پنجاه تا تخم مرغ برایم نیمرو کنید!... برای من نوشیدنی چی می آورید؟» پیش خدمت گفت: «برای شما یک نوشیدنی خوب داریم: هواشناسی اعلام کرده امروز صبح سیل می آید! 

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

سر مهربان داشت نوارخالی گوش میداد و بلند بلند گریه میکرده، بهش میگن چرا گریه میکنی؟
میگه: دلم واسه خواننده‌اش میسوزه، طفلکی لال بوده!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

 مسافر تاکسی به راننده گفت: «آقای راننده، شما می توانید اسم چندتا از شاعران مهم ایران بگویید؟»
 راننده گفت: «بله قربان... حافظ، سعدی، فردوسی، مولوی، عطار، خاقانی...» مسافر حرف راننده را قطع کرده گفت: «خیلی ممنون... می خواستم سر خاقانی پیاده شوم، اسمش را یادم رفته!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

 یه پسره به دوستش میگه: بیا بریم دریا.
دوستش میگه: نه اگه غرقشم مامانم منو میکشه!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

  خانم خیلی مهربان و دختر کوچولوی خیلی مهربانش به پارک آمده بودند. آن ها از اغذیه فروشی پارک یک پیتزا خریدند اما کلاغ ها و گربه ها آمدند و بیشترش را خوردند.
خانم گفت: «حالا که همه سیر شده اند، بقیه اش را می گذاریم لب پنجره تا برادر و پدر بی زبانت بیایند بخورند!»

 

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

 طرف جلوی یک عابر بانک ایستاده بود و التماس می‌کرد: تو می‌تونی دو میلیون تومان به من قرض بدی، می دونم که داری، کمکم کن، به خدا بهت بر می گردونم!

 

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

  قاضی: چرا با سر زدی توی صورت دوستت؟

متهم: جناب قاضی! خودش می‌خواست، هر وقت من را می‌دید،می‌گفت یک سری به ما بزن!

 

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

* غضنفر می ره رستوران می گه: جوجه دارین؟

گارسون:آره
می گه: دونش بدین نمیره!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

 *حیف نون می ره هتل. صبح روز اول می ره توی رستوران هتل صبحانه بخوره می بینه روی تابلو نوشته: از ساعت 7 الی 11 صبحانه... از ساعت 11 الی 5 ناهار و از ساعت 5 الی 11 شب شام سرو می شود...
پیش خودش می گه: پس من کی وقت کنم برم شهر رو ببینم؟

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

 *معلم: نام پدرت چیست؟
دانش آموز: پدرم نام های مختلفی دارد. من به او می گویم بابا، مادرم می گوید پدر بچه ها، نوکرمان می گوید آقا و بقال محلمان می گوید بدحساب!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

 *اولی: من هر وقت چیزی در کله ام فرو رود، دیگر بیرون نمی آید و فراموش نمی کنم.
دومی: پس چرا پولی را که از من قرض گرفتی، یادت رفته و پس ندادی؟
اولی: برای این که پول در جیبم فرو رفت نه در کله ام!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 


 *دو هندوانه فروش نزدیک به هم بساط کرده و مشغول فروش هندوانه بودند.
اولی فریاد می زد: بیا که هندوانه دارم، قند عسل، نبات، قرمز قرمز، بیا بیا به شرط چاقو، هندوانه فروش دومی بدون این که فریاد بزند، خطاب به عابران می گفت: هرچی اون می گه منم دارم!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

*از خسیسی پرسیدند: تو در دنیا چه آرزویی داری؟
 گفت: آرزو دارم کچل شوم و دیگر پول سلمانی ندهم!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

 *یکی از قبایل آدم خوار مرد کله تاسی را دستگیر می کنند و نزد رئیس خود می برند و از رئیس می پرسند با این مرد تاس چه کنیم؟ رئیس می گوید: از او تاس کباب درست کنید!

emamedavazdah کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6316
|
تاریخ عضویت : مرداد 1388 

رسیدم خونه بابام گفت باز چی مصرف کردی؟ گفتم ببین، بهونه می‌ خوای بگیری بحثش جداست، ولی من نه دیر اومدم، نه لباسم بو میده نه چشام قرمزه، پاک پاکم.
گفت حرفت درست ولی موتور رو وسط خونه پارک نمیکنن