راسخون

☻☻☻ هر روز 5 دقیقه خنده ☻☻☻

hosinsaeidi کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 23619
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

صبح دل انگیز تابستانی خود را با لبخند آغاز کنید و به ریش مشکلات بخندید تا چهره اتان خندان و زیبا شود .

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

مردی سوار اتوبوس دو طبقه می شود. هرچه اصرار می کنند به طبقه بالا برود، نمی رود و می گوید:دفعه پیش که سوار شدم، فهمیدم که طبقه بالا راننده ندارد!

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

آموزگار:بچه ها توجه کنید! بعضی از کلمه ها با «ان» و «ها» جمع بسته نمی شوند. مثل «درس» که می شود «دروس» حالا یکی از شما مثال دیگری بزند.

احمد:آقا اجازه! مثل خرس که جمع آن می شود خروس! 

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

دو نفر به شکار رفته بودند. اولی خرگوش دید، تفنگ را برداشت و خرگوش را هدف قرار داد.

ناگهان دومی به او گفت:«صبر کن، توی تفنگ فشنگ نگذاشته ای.»

اولی با ناراحتی جواب داد:ول کن بابا، حالا وقت این حرف ها نیست. تا بخواهم فشنگ بگذارم، خرگوش در رفته است.

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

کاراگاهی یک شب شرلوک هلمز، کاراگاه مشهور و دستیارش واتسون در چادری خوابیده بودند. نیمه شب، هولمز، واتسون را بیدار کرد.

هولمز:واتسون، به ستاره های بالا سرت نگاه کن و بگو برداشتت چیست؟

واتسون:من میلیون ها ستاره می بینم و اگر میلیون ها ستاره وجود داشته باشند و اگر فقط چند تا از آن ها سیاره ای مثل زمین ما باشد، پس امکان وجود حیات در چنین سیاره هایی هست.

هولمز:واتسون، تو عجب آدم نادانی هستی! یک نفر چادرمان را دزدیده است، همین. 

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

فرهاد گریه کنان پیش مادرش آمد. مادر پرسید:چی شده فرهاد، چرا گریه می کنی؟

فرهاد جواب داد:داشتم قفس قناری را تمیز می کردم یک دفعه دیدم قناری ام گم شده است.

مادر با تعجب پرسید:با چی قفس را تمیز می کردی؟ و فرهاد با خونسردی پاسخ داد:با جارو برقی.

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

فرصت
شخصی با دوست خود وارد رستوران شد، پیشخدمت جلو آمد و پرسید:چی میل می فرمایید؟

آن شخص پاسخ داد:کمی به ما فرصت دهید تا صحبت هایمان تمام شود. پیشخدمت کمی فکر کرد.

گفت:فرصت داشتیم، اما مشتری های دیگر خوردند و تمام شد. چیز دیگری بفرمایید تا بیاورم.

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 


هذیان
پزشک:بیماریش خیلی شدید است. آیا هذیان هم می گوید؟

پرستار:بله، اتفاقاً چند دقیقه پیش از این که شما تشریف بیاورید می گفت:الان عزرائیل می آید.

oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 
oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 
oskoui کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 2920
|
تاریخ عضویت : بهمن 1394 

خال خالی گفت بند کفش بابای من خیلی زور دارد.
دوستش پرسید از کجا می دانی ؟
فسقلی جواب داد آخه دیروز بند کفشه رفت زیر پای بابام پرتش کرد روی زمین.

farnaz_s کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7586
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 

پسره رفته خواستگاری
رفتن تو اتاق با هم حرف بزنن، دختره میگه
من قصد ازدواج ندارم! 😉😉

 

پسره هم کم نمیاره
میگه: 
منم همینطور...
فقط اومدم خونه تون موز بخورم 😂😂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

farnaz_s کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7586
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 

یارو میره خواستگاری🚶

ازش میپرسن: شغلتون چیه؟🤔

روش نمیشه بگه چوپونم ...🙈


میگه: دامنه کوه نمایشگاه گوسفند دارم...! 🐑 😂😂😂
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

farnaz_s کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7586
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 

مرده از ترس زنش اسم زن دومشو تو گوشیش A10A سیو کرده....

بعد از تحقیقات عظیم ، محققان دریافتند منظورش آتنا بوده...!!!!😳😳
والا انیشتین هم چنین نبوغی نداشته که اینا دارن...!!!😂😂

farnaz_s کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 7586
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 

 

نمونه یک شوهر رمانتیک:
زن: عزيزمممم شام بريم بيرون؟ 😍
.

.


.
مرد: باشه، عزيزم سفره رو بنداز توحياط !! 😂😂