راسخون

☻☻☻ هر روز 5 دقیقه خنده ☻☻☻

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

‏من یه سال مدرسه ای میرفتم که بابام ناظمم بود
یه بار پدر یکی آومده بود گفت چرا بچه منو زدی؟
بابام گفت من بچه خودمم میزنم بعد صدام کرد گرفت جوری میزدم صدا سگ میدادم
طرف میگفت آقا غلط کردم ول کن بچتو •_•
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چند روز پیش داداشم سر کلاس انلاین بود(کلاس اوله)استاد ازش یه سوال پرسید بلد نبود جواب بده ایشون هم زبل خان سرشو صاف کرد که مثلا اینترنت ضعیفه تصویر وایساده حالا اینا به کنار بعد که تعریف میکرد میگفت فقط به دوربین نگاه می کرده که مردمک چشمش تکون نخوره
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

‏یه بار تولدم اونقدر کاسه بشقاب و پارچ آوردن جهزیم تکمیل شد به فکر افتادن شوهرم بدن.
⁦:-|⁩

فرستنده : (*_*)cutest.girl(*~*

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سلام

دیدین بعضیا به ماسک میگن ماکس

مامان بزرگم اینجوری میگه حالا اینو ول کنید

پسر عمم رو چیکار کنم که کلاس هشتمه و 13 سال سن داره اون به ماسک میگه ماکس

یکی بهم بگه چطوری بزنمش که مرگ طبیعی جلوه بده

فرستنده : LEGEND

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ب بابام میگم یه سال پیش اون پولی که بهت دادمو بده سربسرم گذاشت برگشتم گفتم
میدونی با اون پول سکه میخریدم الان چقد شده بود، برگشته میگه فک کن حالا سهام خریدی:(

فرستنده : پری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شوهر عمم هنوز معتقده اگه من با رفیقای ناباب نمی گشتم الا میتونستم پزشکی در بیام.


ولی هرچی بش میگم: اقا من اصلا رشتم ریاضی فیزیک بوده رتبه ۱ کنکور هم میشدم باز نمیتونستم پزشکی بیارم حالیش نمیشه

فرستنده : دلخسته عشق

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

+چرا صفحه گوشی رو نگاه می کنی لبخند می زنی ؟

-خو آدم وقتی جوک می خونه گریه نمی کنه که ، میخنده

+نه اگه کسی هست بگو بریم خواستگاری

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سطح تراز داداشم تو آزمونا یه دفعه خیلی بالا رفت. ماهم به شد تعجب کرده بودیم آخه از اون بزمجه واقعا بعید بود. بابام هم طی یه حرکت انتحاری موقعی که داشت آزمون میداد کنارش نشست که بفهمه آزمونو کلید میزنه یا چی؟
رسید به سوالای ریاضی و بابام بهش گفت حل کن دیگه
اونم با چشمای خمــــار زل زده بود به صفحه مانیتور و چش و ابروشو تکون میداد. چنتا سوالو همینجوری رد کرد تا اینکه بابام پرسید چیکار میکنی؟
گفت: دارم سوالارو تو ذهنم حل میکنم. 10 تا که شد همشو وارد پاسخنامه میکنم :)))
بابام رو به آسمون: خدایا مرسی ازت که پسر به این باهوشی بهمون عطا کردی 10 تا 10تا سوال تو ذهنش حل میکنه و جوابشونو حفظ میکنه واقعا دمت گرم -_-

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مامانم موقعی که حرف خصوصی با کسی داره: دخترم بیا گوشیمو بگیر برو تو تلگرام واسه خودت بخون
مامانم موقعی که میگم تو گوشیم تلگرام بریزم:تو این سن تلگرام میخوای چیکار؟

***

مامانم موقعی که سوال خصوصی ازش میپرسم:بچه ها تو این چیزا دخالت نمیکنن.
مامانم موقعی که میخواد کارای خونه رو بندازه گردنم:چرا بزرگ شدی هیچ کاری نمیکنی؟
یکی تکلیف منو مشخص کنه:((((

فرستنده : یه بنده خدا

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مادر خانوم: عزیزم چرا دختر عمو تو تحویل نمیگیری تازه از کرج رسیدن بعد این همه مدت
پدر جان : راست میگه دیگه (مادر بنده اگه اشتباهم بگه باز از نظر ایشون راست میگه دیگه)
بنده حقیر: باوش
رسیدیم به خونه عمه جان و منم تصمیم گرفتم گرم بگیرم..
منو دخت عمو در حالی که داریم دیگ به ترک دیوارم میخندیم و باهم حسابی جور شدیم ^_^ ‌
مادر و پدر گرام : چه خبر توووونههه **



:/

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زنعموم: چیکار میکنی با درسات ؟
بنده: خوبه –_– (خدایی جواب ای سوال چی میتونه باشه)
دخترش : مامااان چرا از من این سوالا رو نمیپرسی ؟
زنعمو جان: آخه تو درست خوبه عزیزم..

:/

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عموم داشت انتخابات امریکا رو تحلیل میکرد و خیلی جدی داشت میگفت بایدن با اختلاف برنده میشه. بعد یه دفعه گفت الان نقش تعیین‌کننده رو ایالت فلوراید داره. یه ربع داشتیم براش توضیح میدادیم که فلوراید تو خمیردندونه و اون ایالت فلوریدا ست:|||

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مامان وبابای شما هم وقتی میخان کاری براشون انجام بدین قربون صدقه تون میرن یا فقط بابا مامان من اینجورین؟
آدم احساس وسیله بودن بهش دست میده:-(






فک و فامیله داریم؟

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اقا یروز تو جمع فامیل صحبت خاطره ها بود یهو مادر بزرگم گفت:
یادتونه اونروز من تو خونه خودم بودم هیچ کدومتون نبودین0_o
ینی جمع منفجر شد بش میگفتم خب چطور باید یادمون بیاد وقتی نبودیم...
حالا اینکه گذشت ولی تا ی هفته با همه قهر بود ک چرا مسخره می کنید.
فک و فامیله داریم...

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

داستان های منو مامانم ۲:
اگه مادر شما یهو نمیاد تو اتاق و درو به سرعت نور باز نمیکنه تا ببینه
چه غلطی داشتی میکردی
باید به ایرانی بودنش شک کنید







داغ دیده ها لایک لطفا