زندگی و گذر عمر
زنـدگی و گـذر
عمـر گرانـمایه ...
به چه سانی طی شد؟
همه تقصیر من است ...
اینکه خود می دانم که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی
به فراغت به نشاط
فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است
بگذارید بخندد شادان
این ز چه رو نتوان خندیدن
همه شادی دیدن
که شد خوابیدن
به فراغت ، به نشاط
همه گفتند کنون جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد، کامرانی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
اکنون باید فکر فردا بکند
بشود فکر فردا بکند
رفت ، بگذرد امروزش همچنین فردایش
که به چه سان دی بگذشت
به چه ها مصرف گشت
دمی عمر بگذشت به بیحاصلی و دمی
تا به خدا پیش برد
آن کسانی که نمی دانستند جوانی
یعنی چه راهنمایم بودند
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش ، فکر یک زندگی
بی جنجال فکر همسر باشم
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگی فکر خود بودن
و
غافل ز جهان نیست
این است رفیق:
پای بند هواها گسلم
با دلی آسوده فارغ از شهوت
و آز و حسد و کینه و بخل
زهد در ره کشف حقایق کوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
شمع راه دیگران گردم وبا شعله خویش
چنین زاید و بی جوش و خروش
ای صد افسوس که چون عمر
گذشت معنی اش فهمیدم
چه ترتیب گذشت:
نوجوانی بــــــاطل
وقت پیری غــــافل
نوجوانی شهـــوت
در کهولت حسرت
خوب خدااینگونه خواسته بنظرم درجوانی هم اگرازشهوت جلوگیری کنیم مردانیتموواثبات کردیم که دیگرنیازی به حسرت دردوران کهولت نمی باشد.
تا حالا شده سرما بخوری وبینی ات تا اطلاع ثانوی مسدود باشد
تا حسرت یک نفس کشیدن عمیق ، آن هم از راه بینی را بکشی ؟
جوانی را هم باید از دست بدهی تا بفهمی تو چه نعمتی غرق بودی ؟
مثل ماهی که وقتی می آید بیرون آب وبه پشتک زدن می افتد،
تازه می فهمد که چه نعمتی را از دست داده است.
حسابش را باید پس بدهی روز قیامت ازت سوال میکند
که موقع جوانی چکار میکردی ؟
حیف نیست این سرمایه را که خدا مجانی به تو بخشیده است
را راحت از دست بدهی ؟؟؟؟؟!!!!!!!!
برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم
اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم، احتیاج به جوانی دارم
فــــــــــــــرزندم !
حرمت دست های پینه بسته ام را نگه دار ...
روزی همین دست ها نان آور خانه ای و در دست های معشوقی بوده است ..
و این است گردش روزگار