راسخون

داستان آلزایمر مادر

maarej کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 1832
|
تاریخ عضویت : بهمن 1389 

چمدونش را بسته بودیم،
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
کمی نون روغنی، آبنات، کشمش
چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی ...
گفت: "مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه!"
گفتم: "مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن."
گفت: "کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه ها،
من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه؟ حالا میشه بمونم؟"
گفتم: "آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی!"
گفت: "مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!"
خجالت کشیدم ...! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
راست می گفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمی ریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت
گفت: "بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی."
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن."
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!"
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
"گاهی چه نعمتیه این آلمیزر!!"

mina_k_h کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 12298
|
تاریخ عضویت : خرداد 1390 

خیلی قشنگ بود....

گریه ام گرفت...

yousefimr کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 75
|
تاریخ عضویت : بهمن 1392 
انشالله که هیچ کس به این مرض مبتلا نشه...
mansoor67 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 3583
|
تاریخ عضویت : فروردین 1388 

باسلام و تشکر از این داستان بسیار زیبا خدا می داند وقتی این داستان را خواندم دلم شکست. کاش هیچ وقت به این روز نرسم که  این طور بامن رفتار شود . در این میان قدر پدر و مادر را دانستن مهم است.

چون می دانم این عکس العمل روزگار است از هر دست که دادیم از همان دست باز پس خواهیم گرفت مواظب اعمال خود باشیم . دعای پدر و مادر بسیار راهگشا ست . از آن غافل نباشیم .

rbahar91 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 1000
|
تاریخ عضویت : آذر 1390 

مادر  

واژه غیرقابل وصف

 

hasha88 کاربر تازه وارد
|
تعداد پست ها : 85
|
تاریخ عضویت : دی 1392 

به افتخار اون مادری که در اوج بیماری هنوزم به فکر خانوادش!

قربون همه ی مادرا

salamat595 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 19536
|
تاریخ عضویت : آبان 1391 

آدمها چقد نابودن خدایا عاقبت به خیرمون کن

sayyed13737373 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6674
|
تاریخ عضویت : فروردین 1392 

سلام

خیلی زیبا بود.و تاثیر گذار

گریه ام گرفت

ravabet_rasekhoon کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 8847
|
تاریخ عضویت : دی 1392 

یه جمله ای یه جایی خوندم که مضمونش این بود:

اگر 4 ساندویچ خوشمزه داشته باشین و شما 5 نفر باشین، مــــادر اولین کسی است که اون ساندویچ را دوست نخواهد داشت...

fateme74 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 3243
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

خیلی قشنگ بود وقتی داستانو خوندم دلم گرفت امیدارم واسه ما پیش نیاد

nazaninfatemeh کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 81124
|
تاریخ عضویت : خرداد 1389 

سرم را نه ظلم می تواند خم کند ،
                                     نه مرگ ،
                                            نه ترس ،
سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم می شود مادرم

maarej کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 1832
|
تاریخ عضویت : بهمن 1389 

داستاني بس زيبا و شگفت! اوج عطوفت و گذشت مادر!!