راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
مرحله دوم عمليات « كربلاي 5 » بود و ما راهي خط بوديم . گلوله توپ و خمپاره از هر طرف مي باريد ، يكي از گلوله ها هوا را مي شكافت و به ستون نزديك مي شد كه ناگهان در دل تاريكي ، سرم را پايين گرفتم تا تركش نخورم ، « آقامهدي » گفت : « احمد! تو چرا ؟! اگر قرار باشد من و تو سرمان را پائين بياوريم پس بقيه نيروها ... ؟ » يك لحظه به خود آمدم كه « او كيست؟ در چه فكر است و من در كجايم ... ؟! ».
آن شب را فقط خدا مي داند كه با همين يك جمله او چگونه روحيه اي در من زنده شد كه حدوداً دوازده كيلومتر از بين دشمن و موانع مصنوعي كه ايجاد كرده بود با جمع گردان گذشتم ، و اصلاً رعب و وحشتي تا اجراي كامل ماموريت ، در من پيدا نشد.
فرداي آن روز ، در زير آتش سنگين دشمن « آقامهدي » را ديدم كه تسبيح در دست و ذكر گويان ، بدون توجه به تمام مشكلات و آتش ها ، با خداي خويش راز و نياز مي كند و بر او توكل دارد. در دل خداي را شكر كردم كه فرمانده اي چون او داريم كه همچون سرداران صدر اسلام ، بي هراس از خطر دشمن است و به قدرت هاي الهي اتكا دارد.
(احمد جمالي ، شهيد مهدي ناصري )