وصف حال خود با شعر
و مهمتر از همه حتما شرکت کننده باشید و حستونو با شعر بیان کنین
بن بست / بن بست
انتها ..............
سقوط ،سکوت
انقضا..............
گاهی تمام شبانه روزت میشود.../همه دغدغه ات..........
گاهی آنقدر از خودت هم خسته ای
که پشت به پشت آینه میکنی و با خودت / از خودت بد میگویی.....
و گاهی............... خودت از بوی گـَـندِ خودت فرار میکنی
به انقضا میخوری،پشت تمام چراغ قرمز ها.......
گناهِ تو نیست!
آدمها حوصله حرف دل، ندارند......
گناه تو نیست....
وقتی گذشت.......................................... .............!
همچنان پکرم............به دنبال یک نفرم
اونم برای تورمنت........تا که بشه
نتونستم قافیه براش پیدا کنم بگین اضافه کنم.......
همیشه که شاد باشی نمیشود ...
همیشه که بخندی نمیشود ...
حس داری ...
دوست داری ...
آدم است دیگر ...
دلش هم گاهی میگرید ...
و چشمش هم گاهی ...
عادت کرده ام
کوتاه بنویسم
کوتاه بخونم
کوتاه حرف بزنم
کوتاه نفس بکشم
تازگی ها
دارم عادت می کنم
کوتاه زندگی می کنم
یا شاید
کوتاه بمیرم
نمی دانم
فقط عادت …
یــادهـا رفتند و ما هم می رویم از یـــادهــا
کـــی پر کـــاهی بماند در میان بــــادهــــا
باید ولم کنند ببارم برای تو
چیزی بجز ترانه ندارم برای تو
این را به پای آن بگذارم برای تو
اصلن نمی شود بشمارم برای تو
دریا نداشت دل بسپارم برای تو
یاری برای من تو و یارم برای تو
با آن صدای ناز برایم غزل بخوان
تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو
פֿوבم را
و בر چشمـانـم
تــو را تماشا مے ڪنم
از آب و آینـﮧ ها برخیز ی
بنشیــنے (؟)