عرفان حسيني
به نام حضرت حق، به نام قريب و سلطان، به نام شهيد و شاهد، به نام عزيز و رافع و به نام دوست مطلق انسان حضرت سبحان، سبحاني كه در وهم نگنجد و هيچ خيالي و انديشهاي بدانجا راهي ندارد كه او باعث است؛ باعثي كه همه خير است و خيري كه همه از فيض است و فيضش همه از رحمت و رحمتش بر آنان قرارگيرد، آن رحمت خاص برآنان كه دل در گرو اسماء الحسني دارند و اينان آل محمدند و محمد، يعني ولايت مطلق، ولايتي كه از سوي اوست و صراطش به سوي او. با درود و سلام بر محمد مصطفي ختم رسل، اشرف الانبياء و حبيب اله العالمين و با درود و سلام بر آل او كه اينان همه بيانگر صفات حقند در كسوت انسان و آن كرامت كه خداوند بيان فرمود كرمنا بني آدم به اينان بود نه بر فرعون و شداد. اينان همگي كرامتي هستند از سوي حضرت حق بر آدميان و ما چه ناسپاس، با درود و سلام بر علي مرتضي سيد الاوصيا و آن چهرة راستين حضرت حق، وجه الله كه به تنهايي تمامي كرامتها به او ارزاني شد و او عرش نشين هميشة دوران است در نزد حق و با سلام بر بيبي دو عالم فاطمة زهرا، بروز عصمت ولايت.
سخن از شجاعتهاست، كرامتها، سخاوت، عزت، شهامت، هدايت، مروت در كشاكش دهر و عبادت در جمع و در خلوت، رافت به دوست و دشمن و رشادت براي آزادي و شهامت ايستادگي و رعايت اخلاق و جوانمردي در برخوردها؛ ايثار است در مقام توحيد و عدالت و عصمتي است عظيم كه اينان همه از بينشي والا و عرفاني در خور عارف همة دوران حسين بن علي (ع) مظهر حريت و آزادگي كه ايثارش همه از حريت و بالاترين بروز اخلاق همان آزادگي كه حسين مظهر آزاده بودن است.
گفته شده علمي و پژوهشي بيان شود ولي در مقام بيچارگي و عجز در مقابل حسين و كار حسين، عقل كي بدانجا راه يابد كه با علم سخن گويد و چه جستجويي در مقام، فقط مقام يك روز حسين در عاشورا، كدام كاوش و كنكاشي در بروز تمامي صفاتش در يك روز و در تنهائيش در عاشورا ميتواند بيانگر جز به جز تنفس حسين باشد، در اشتياقش به وصال كه يار ما از بر دوست بود و مشتاق پرواز به بر دوست. كدام رساله، كدام پژوهشي ميتواند بيان كند اين اشتياق را مگر اينكه دل به عشق بسپاريم و در مقام عشق بنشينيم و از دل بگوئيم و با دل از دلدار ورنه حديث عقل كي تواند مقام عاشق پاكبازي را تصور كند، اگر بيان كند چو در اين مقام دردي نيست و از دل نيست بر دل ننشيند، كار حسين ابتدايش همه عرفان است و عشق، اين عرفان و عشق است كه از عصمت به پا خيزد تا عصمت نباشد، چگونه دل ماواي معشوق شود.
پس سخن آغاز كنيم نه از سر تحقيق و نه از سر كتاب، از زبان جاني كه پيوند ازلي با مبداء دارد و از سوي اوست و ميگويد و ميبيند پاكي ها را. از حيات حسين، حيات ظاهري كه در كتب بسيار نوشتهاند كه در شعبان متولد شد، با پيامبر بود، با مادرش زهرا بود، در كنار پدر تلمذ كرد، در كنار برادر ايستاد و پيمان برادر را به آخر برد. همة اينها در كتب دوست و دشمن آمده است، از زبان گاندي و دگرمورخين، پس زواياي ناگفتة حسين كجاست و اين معمايي است، حسين كيست؟ نميگوئيم كه بود كه حسين هميشه هست، حسين بوده و هست و خواهد بود و اين انكار برندارد كه در نهاد تمامي آدميان فطرتي نهفته، چه بدانند و چه ندانند، از حريت. پس كار حسين از هجرتش از مدينه به مكه و آنگاه به كربلا تمامي اين صفات عاليه در اين هجرت بروز كند. بگذريم از آنچه كه قبل از آن بروز كرد، كرامت حسين از هجرتش تا به كربلا و عروجش به بر دوست.
آن شب، شبي بود به اندازة شبهاي يلداي افتاده به جان آدميت، حسين بر مزار مهر غريبانه مينالد، چرا كه عزم سفر دارد از مدينهَ النبي؛ نه از سرگريز بلكه از دوست شنيده بود هاجروا وجاهدوا، آن زمان كه محمد از مكه به مدينه هجرت كرد شبانه و چه سخت است كه حسين همين هجرت آغاز كند، از مدينه به مكه. هزار سخن در اين هجرت است در اين حركت، مگر چه ديده بود، مگرچه شده بود كه بايد شهر پيامبر را ترك ميكرد. او به عينه ميديد ابرهاي سياه جهالت بازگشته به سوي بلاد اسلام براي ريزش بيعدالتيها، بيانديشگيها و ميديد ابرهاي كينة دوران جاهليت، اين بار لباس دين بر تن كردهاند تا انتقام خويش از محمد بگيرند، نداي محمد در گوشش بود كه گفته بود، حسين مني و انا من حسين.
آري حسين از محمد بود و اين كلام محمد بر دل حسين امانتي سپرده بود كه بايد به آن وفا ميكرد و آن خود محمد بود، محمد خود را به حسين سپرده بود و محمد در دينش و در استواري فرهنگ و كتابش زنده بود و حسين ميديد آيات قرآن را وارونه ميخوانند و بر اسلام لباسي وارونه پوشاندند كه چهرة محمد گم شده بود و زخمهاي عداوت و جهالت اشراف را در آن ميديد و بر مزار محمد تجديد پيمان كرد و آنگه به سوي مكه از راه هميشگي بدون گريز و فرار، تا بگويد در معنا صراط من، صراط مستقيم است، هرگز گريز ندارد. با خود انديشه ميكرد، بايد محمد بماند و ميبينيم كه تا كنون مانده، زماني محمد از آزار مكيان به انصار مدينه پناه برد و اين بار حسين از جور يزيديان به سوي مكه ميرفت ولي ديديم در آنجا هم نماند، چون حسين ديد، آن بلد ايمن به ناامني مبدل شده، ديد كعبه درونش بتي نيست ولي مردم دوباره به جهل و بت پرستي باز گشتهاند، ديد طواف كعبه ميكنند، طواف كعبهاي را كه باز در خيال خويش در آن بت استوار كردهاند. ديد سه بت بزرگ قد علم كردهاند، دگر لات و هبل و عزي جان گرفته اند به صورت زور و زر و تزوير و حسين ديد دوباره بتها علم شدهاند، از آنجا هم رفت تا كعبة دگر بسازد عاري از هر بتي، عاري از هر تزويري، آمد به نينوا و در اين مكان كعبة دگر ساخت، كعبة دگر.
حسين اندوهگين از اينكه ميديد امانت محمد، كرسي ولايت به دست بوزينگان افتاده همان خوابي كه محمد ديد كه بوزينگان از منبر او بالا مي روند وجبرائيل به او گفته بود كه اينان بني اميهاند و وارثين بني اميه. مكه را ديد، كعبه را از نظر گذراند، از سويي اگر بيعت ميكرد، افتخار ظاهري فرزندي رسولالله را داشت و حرمت امت به اينان و دنيا را داشت و آخرت خويش با عبادتش و امامت ظاهري بر امت، ولي آيا حسين ميتوانست ببيند. خود را ميديد و شهر پيامبر را، حرمتش را و دين ظاهري مردم كه آرام آرام از بين ميرفت ولي چه ميكرد با كلام محمد، چه ميكرد در برابر درد فاطمه، چه ميكرد با تنهايي حسن، چه ميكرد با گريستنهاي علي در چاه و ستمهايي كه كشيد براي دين محمد، براي استواري آدميت و انسانيت، براي عدالت و ارزشها. خود را ديد، از او هرگز خودبيني برنيايد، شگفت انگيز است اگر بگوئيم خودبيني بر او چيره گشت، اين خودبيني زيبا بود، چه زيبائي؟ كه از براي عشق خويش به دلدار و وصال حق، خود و اهل بيت به قربانگاه برد و اين زيباترين خودبينيها بود، خود بيني كه همه رنگ همه بيني داشت و حق، از اين خودبيني از اين خودنگري و از اين خود خواهي، همه رحمت و بركت باريد بر امت اسلام و تنها غروري بود كه گفت مرگ سرخ به از زندگي ننگين است و اين برنيايد مگر از مقام عصمت، اين عصمت و پاكي است كه عشق به پاكي عرضه ميدارد آنچنان كه جان دهد، اين عصمت است كه درد همگان ديد، درد همگان را در لحظة آخرين افول دين محمد. اينجا طلوع ديگري، كعبة ديگري، كار دگر. چه خواستند كه بگوئيم، صفات عاليه كدام است؟
حسين با يك كار همه را بروز داد، شهادتش بيان كرد شجاعتش را، نه گفتنش كرامتش را، شهادت اعوان و انصار سخاوتش را در برابر حق، آنچنان سخاوتي كه در اينجا خدا مديون حسين شد. آنچنان با شهادتش عزيز شد كه تاج عزت بر سر جامعة آدميت نهاد، اينجا دوباره صداي خدا برخاست، فتبارك الله احسن الخالقين و بيان كرد شهامتش را، شهامتي كه از عصمت او سرچشمه ميگيرد و عصمت همان نفس مطمئنه است كه در حسين بود، چون اگر در او پلشتي بود يقيناَ ترسي هم بود. هدايت كرد خفتگان را، بيدار كرد در مسيرش از مدينه تا كربلا و راه نمود راه آزادي و چون از سر رضاي دوست بود همة افعالش عبادت بود. آنگه كه در كشاكش نبرد به دشمن ميبخشيد جان او را رافت او بود و آن زمان كه به تنهايي در خانة زين نشست، بي يار و ياور و قلبش نلرزيد و شادابتر شد از رشادتش بود و خود به بلا سپرد تا جهل مردم در جهل نگه داشته شده را به دانايي و تفكر تبديل كند و كارش چراغ شبزدگان شود. ايثار كرد، ايثار اينكه من بروم، ترك ديار و يار و كاشانه كنم، از جان بگذرم تا آدميان در اقصي نقاط دنيا در دانايي و عدالت بمانند، در آزادي و عزت بمانند و اين نيست مگر ايثار. در وفاداري و پيمان، وفاي به پيمان، پيمان با محمد، پيمان با مادر، پيمان با پدر و پيمان ازلي خويش با حضرت حق كه جز او رب نگيرد و چه خوش اين پيمان به سر برد. اين پيمان و اين ايثار و اين همه كرامت از خلق عظيم بود و خلق عظيم محمد بود و محمد خود گفت براي اخلاق آمدهام و حسين اخلاق را به زيبايي نشان داد، حتي آنجايي كه فرزندش به دشمن ناسزا گويد، او نهي كند كه ناسزا نگو و اين باز ادب و اخلاق است. بالاترين اخلاق حسين حريت او بود، حريت يعني رها بودن، رها بودن از چه؟ رهايي از كه؟
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزاد است
حسين در مقابل حضرت حق دگر خود را نميديد، تعلقي به هيچ چيز جز او نداشت و آنگاه كه ندا داد هل من ناصراً ينصرني منظورش اين نبود كه ياريش دهند، ياري دگران حسين را، آزاد زيستن مردمان جواب گويد و اين آزادگي بود و هست كه آزادي را براي ابناء بشر به ارمغان ميآورد تا ولي آزاده نباشد، آزادي به امت ندهد. آزاده از چه؟ از خود و از رنگ دنيا و اين صفت حسين است و بارزترين صفت او كه صفات عاليه دگر به پيش ميآورد.
بالاترين صفت آزادگي است اين آزادگي باعث ايجاد اخلاق، عصمت، كرامت، ايثار، عبادت، عرفان، صداقت، رافت، عزت، سخاوت و هدايت ميشود، آن ندا كه به گوشش رسيد از محمد، آنگاه كه محمد پشت به ديوار كعبه داد و گفت قولوا لاالهالاالله تفلحوا، حسين در كربلا تكيه داده بر شمشير گفت، پس رسالت محمدي كرد و آنگاه كه در پيكار با اهريمنان ميايستد، كار علي كند.
آنگاه كه درمقام پاكي واخلاق بر ميآيد كار فاطمه ميكند، آنجا كه تنها ميماند و اهل كوفه ميبيند و زخم اينان كار حسن و نمازش در عاشورا، عبادت سجاد و سجدهاش در آخرين لحظه بر خاك كه باز در سجدة خونين خويش با نداي رضاً به قضائك و آنجا كه بر زين نشسته و بيان معارف ميكند از براي قوم جاهل، كار محمد بن علي، درمقابل دشمن بي هيچ تزوير و ريايي ميايستد، صداقت جعفر دارد و آنگاه كه بر بلايا صبر ميكند و خشم نميگيرد كار موسي بن جعفر، آنجا كه تن به رضاي حق ميدهد كه علي بن موسي و آن زمان كه آب به سپاه دشمن ميدهد، قبل از ورود به كربلا كار جواد ميكند و آن زمان كه خود و خاندانش را معرفي، هدايت علي بن محمد ميكند و آن زمان كه درمحاصرة دشمن است كار حسن عسكري ميكند و چون مرگ سرخ را مي پذيرد تاج عزت بر سر مينهد و او در هر زمان كار مهدي كند.
ياد حسين آزادي به ارمغان آورد و اين كار مهدي است؛ حسين يك تنه كار همه كرد ودر دعاي وارث ميخوانيم كار همة انبياء كرد.
حال به يكايك صفات ميپردازيم تك به تك، اگر او ياري كند، اگر او بخواهد.
حسين و ايثار
پيامبر فرمود: در ميان شما مينهم كتاب و عترت را و اين دو از هم جدا نمي شوند تا كنار حوض كوثر به من واصل شوند و آنگاه كه اين اشارت ميكرد، دو انگشت اشارة دو دست را كنار هم نهاد تا نشان دهد به يك اندازه و در يك سويند. براي شناخت عترت بايد كتاب را ديد و براي شناخت كتاب بايد جرعه نوش معرفت عترت بود و اين دو بي يكديگر شناخته نشوند و آن زمان كه پيامبر در بستر بود، اولين پاية جدايي بين عترت وكتاب را با كلام حسبنا كتاب الله آغاز كردند و عترت را به مهجوري كشاندند و با مهجوري عترت، كتاب نيز عنقريب هجران شد و توطئه از آنجا آغاز شد و اين ستمي بود كه به اهل بيت شد و نهايتاً ضربهاي كه بر امت فرود آمد. بعد از اين زمان هر كس فتوايي به راي ميدهد كعبالاحبارها، ابوهريرهها. علي آن زمان خانه نشين شد و اين آغاز حركتي ددمنشانه و ديو سيرتانه بود، چون دانسته بودند اگر كتاب و عترت با هم جمع آيند، جايي براي دنيا پرستان زر اندوز نماند و اين ستم از زمان واپسين محمد آغاز شد و حسين شاهد بود و ميديد و حسين خود در جنگ صفين شنيد و ديد اين تفرقة بين كتاب و عترت را آنجا كه قرآن بر نيزه كردند تا بر علي بشورند و علي ندا داد كه قرآن ناطق منم؛ ولي افسوس، حسين به عينه ميديد مردم در لواي توحيد خوارجي، نداي حسبنا كتاب الله دارند ولي از معناي آن كه عترت است بيخبر و اين بيخبري آنقدر كه علي خانه نشين شد و خانة كوچك علي يعني معناي قرآن با علي و عترت مأنوس. جماعت دوباره به جهل برگشته به دست سياست بازان سياست پرداز، قرآن برگرفتند عليه قرآن و عترت؛ حسين خود را ميديد در تاريك و روشني روز الست در خمخانة وحدت با حق، عترت را در آنجا ميديد، آن خانه كه در ازل اول بنا شد، خانة ولايت بود و عترت. در آن زمان نداي حق را لبيك گفت و اينك به ياد آوري آن روز، كتاب، آن كتابي را كه محمد گفت فرهنگ است وانديشه، كتابي است صادق كه كتابي است هادي و كريم و كتابي است مجيد و انسان خدايي ساز و كتابي است عليه بديها مبارز و عترت بروز كتابند و آن صفاتي كه در كتاب است عترت بروز دهد. حسين ميديد اينك از قرآن براي محو محمد استفاده كنند، حتي راه حديث را ببندند كه سيرة نبوت است و ديد بر منابر سب علي كنند كه ولايت را مخدوش كنند، ولايت انسان كامل، ولايت منتخب به دست حق، براي دنياي خويش و حسين ميديد تفرقه بين قوم را، از آن زمان كه ما بين كتاب و عترت فاصله افتاد بين امت تفرقه پيش آمد و هر زمان اين تفرقه بيشتر و اين شكاف عميقتر، دوباره حماقتها و جهالتها سر برآورند و وحدتي را كه محمد ارمغان آورده بود به چندگانگي تبديل. حسين ميديد آنچنان وقيحانه ما بين اين دو كه محمد ثقلين نام نهاد فاصله انداختند كه توازن به هم ريخت و آنچنان زيركانه و منافقانه كه در خانة علي شكستند تا فاطمه سقط كند تداومي از عترت را. اول ما بين كتاب و عترت، آنگه ما بين فاطمه و علي و آنگه ما بين علي و امت و امت سر در گم. آنگاه كه ما بين علي و امت فاصله افتاد، يقين بدان ما بين كتاب و امت نيز فاصله افتاد و به بيراهه رفتن آغاز شد. دروازة ملل گشوده شد ولي در اين وسعت دوباره جاهليتها رو ميكرد، دروازة ملل گشوده شد، ثروت انباشته شد، دوباره جهل و بيدردي و باز چندگانگي، پيكار از بهر قدرت و مردم در اين بين قرباني شدن، استثمار شدن و استحمار شدن. حسين ميديد تمامي اين زوايا را و ميديد تنهايي عترت و قرآن ناطق را و از سويي بيعدالتيهايي كه اندك اندك به نام دين سر بر ميآورد و اسلام به آرامي تغيير جهت ميدهد و ميديد امت ميخواهند به نام اسلام به جايگاه اولين برگردند. حسين با خود در انديشه بود، انديشة قالوا بلياي الست خويش با رب خويش و حسين ميديد، خليفهاي به نام خليفة رسول در پي مال دوستي، قومگرايي و قبيلهگرايي خون مردم در شيشه ميكند و ميديد، اصحاب پيامبر را، اصحاب راستينش، علي خانه نشين، ابوذر تبعيد، ياسر به ضرب و جرح خاموشي گرفته و باز ميديد امت واحد به تفرقه افتاده شام به دست بني اميه، مصر به دست عمرو عاصها و اسلام در اين خلافتها رخت بربسته و پدر را ميديد، يكه تاز ميدان ايمان و توحيد را در مقابل ياران قديمي، طلحه و زبير. ميديد زن پيامبر را در مقابل پدر، چه پيش آمده؟ چرا ياران قديمي به روي هم شمشير ميكشند، باز به عقب برگشت، باز كلام حسبنا كتاب الله به گوشش رسيد بي عترت، دردي سينهاش را فشرد و حسين باز ميديد گريههاي پدر را بر سرچاههاي مدينه و كوفه كه كتاب را كردهاند بهانهاي از براي بيعدالتيها و ميديد نام محمد هست ولي دين محمد رو به افول، پدر را ديد در جنگ صفين، نداي آنكه منم قرآن ناطق و مردم جاهل به رويش تيغ ميكشند، دگر ما بين قرآن و عترت تيغ نهادند تا بتوانند بر مقام و بقاي خويش بايستند زورمداران و كينه جويان زخم خوردة قديمي. باز پدر را ديد سيلي پدر را برگونههاي خويش از بيعدالتيها، اينجا درد عظيم تفرقه بين كتاب و عترت را ميديد قلبش پريشانتر ديدهگانش اشكبار و باز ميديد از كتاب بي عترت خوارج علم شدند، از عبادت پيشانيها پينه بسته و نداي هيچ حكمي جز حكم خدا نيست سر دادند و آنگاه پدر خويش را در محراب به خون افتاده به دست دينداران جاهل. اين چه زيبا بود براي آنانكه خواستند قسطي در جامعه نباشد و به سود آنان تمام شد. حسين باز ميديد پيوند اولين خود در روز الست با محمد و علي و باز صداي محمد بود در غدير و ديد فاجعه است، فاجعه پيش آمده و قرآن آلت دست است و ميديد گفتة حق را كه اعلام كرده بود هيچ چيز باعث برتري نيست مگر تقوا ولي باز اشرافيت و قومگرايي سر برآورده و چون چنين شده دستهاي ظلم نيز برون آمده و آنقدر تفرقه شديد كه حتي دوستان پدرش به ظاهر حسن را تنها ميگذارند و ميبيند كه برادر زخمهاي تنهايي و بدنامي به جان ميخرد تا اين وحدت از هم نگسلد. حسين ميديد و شاهد هميشه بيدار اين حادثهها بود، محمد نداي وحدت سر داد پدر براي اينكه اين وحدت از بين نرود سكوت كرد و برادر تن به صلح داد ولي، اين باز برادر بود كه در خانة خويش نيز شهيد تفرقة در بين امت شد و زهر جفا از دست همسر نوشيد و حسين سوگوارانه و دردمندانه مينگريست و چون برادر پيمان بسته بود با معاويه و چون خود پيرو ولايت برادر بود تا معاويه زنده بود پيمان برادر محترم داشت. حسين ميديد آنان كه خود را اميرالمومنين ناميدند در ناز و نعمت و در تمامي گناهان غرق و امت متفرق و در فقر، ميديد به همه چيز عمل شود جز به دستور دين و ميديد حاكم بر مسلمين خود جائر است. آنگاه دگر طاقت نياورد اين خاطرات را از نظر گذراند و ديد اگر دستي بر نيايد دگر هيچ چيز باقي نماند و ميديد اسلام دين يك قوم نيست بلكه خواهان ابناء بشر است، خواهان سعادت فرزندان آدم است.
تنش لرزيد و فاصلة بين كتاب و خويش ديد كه انداختهاند و كس درك اين مطلب نكند زين رو حركتي، گذري، آري حسين به پا خاست تا فاصله بين كتاب و عترت را با خون پر كند و خود در آن ميان بنشيند، هوشيار كند، بيدار كند، دانا كند و انسان را دعوت به آزاده بودن كند كه انسانها را يادآوري كند در ساية علم به كتاب و عشق به عترت كه علم و عشق دو بازوي تواناي سعادت بشرند. قرآن علم است و عترت عشق، علم بي عشق فساد آورد، عشق بي علم به گمراهي رود و هرگاه اين دو در كنار يكديگر نشستند صراط مستقيم پديد آيد و از اين پيوند، ايثار نقش گيرد و چون اين نقش پذيرفت منيتها برود و چون منيت نبود همه وحدت آيد به پيش.
آري حسين ديد، پس كاري بايد كه دنيا به هم زند، بر اين همه تفرقه بتازد به شب تاريك جهالت يورش برد تا قرآنخوانان و قاريان را به عترت دعوت كند، فرياد زند يا ايها الناس، تا بين كتاب و عترت تفرقه هست بين شما جدائيست و چون بين شما جدايي هست ظلم سر بر آورد، چو ظلم سر بر آورد فقر به پيش آيد چو فقر به پيش آيد فحشا آيد و چون فحشا به پيش آيد انسان بميرد و چون انسان مرد دگر زندگي نيست؛ رمز سخن پيامبر اين بود. حسين ميديد ولايتش، ولايت نه از سوي مردم كه از سوي حق است و با او پيمان بسته، پس بايد به پاخاست تا كرامت انساني بروز دهد تا انسانها را به انسانيت خويش دعوت كند و حسين چنين كرد برپاخاست، كمر راست كرد، قدمها استوار به اطراف خويش نگاه كرد، ديد كسي نيست، حكومت به دست وارثين شجرة خبيثه است به دل خويش نگريست، همه عشق ديد به حق و عشق به حق را در سينة بيكينه ديد، در سينة دردمند خويش ديد و عشق را در رستگاري آدميان ديد و بقاي آدميت را در جمع بين كتاب و عترت ديد. از مدينه خارج شد با عزمي مصمم به سوي مكه آن جايي كه جدش نداي توحيد سرداد به طواف كعبهاي رفت كه بتهايش را پدرش شكسته بود ولي دردمندانه ديد، بتهاي سنگي جان گرفتند تا محمد را ذبح كنند تا ولايت را به محراب بكشند، ميخواهند كه محراب نماز دروغين خويش را بر جنازه دوستان خدا بنا كنند، از آنجا هم رخت بر بست ديد كعبه محل اجتماع متدينين جاهل شده و اندك دانايان نيز در تقيهاند و به گوشهاي خزيده عشق به عترت را از ترس قرآنخوانان پنهان كرده، اين فاصله چه قدر شد كه حسين بايست كعبة دگر بسازد، ديد لباس احرامشان همه يك رنگ ولي دلها همه متفرق، ميديد نداها يك نواخت ولي هدفها متفرق و حسين غمگينتر از هميشه از مكه خارج شد، به سوي كربلا. مگر نه اين است كه ابراهيم زن و فرزند بيابان نهاد تا كعبه بنا شود، اين بار حسين زن و فرزند به كربلا برد تا كعبهاي دگر بنا كند، كعبهاي از ايثارها، جوانمرديها، وحدتها و پاكيها، كعبهاي در مكاني با دوستاني كه در كنار كتاب و عترت ماندند. حسين از مكه خارج شد تا بگويد حج بي ولايت، حج نيست و حسين از مكه برون شد تا بگويد كعبة دگر براي بقاي آدميت و ديد آدميت چه اندك.
حسين متحير، چه شده؟ من مسلمانم همه مسلمان، چرا مسلمانان مرا ميكشند، مگر من مسلمان نيستم و ديد ريشه در جهل مردم دارد و فساد حكومت زمان و اينجا حسين بنيانگذار مذهبي است، مذهب كتاب و عترت، علم و عشق و نهايت، مكتب ايثار و اين مقام ايثار بود.
حسين و عصمت
آنكس كه به مقام اين چنين ايثاري مينشيند يعني عدم وابستگي به غير حق، يعني نفسي رحماني و الهي و اين نفس به گناه آلوده نيست؛ ميداني كه سرچشمة خطا و گناه از خود خواهي و خود بيني است ولي در مقام عصمت خطايي نيست؛ گفتيم كتاب و عترت شكل هم و با هم، قرآن مطهر است و كلام حق، پس عترت نيز مطهر است و داراي عصمت. آنگاه كه مقام رسالت چنين توصيف كند، اگر قرآن نازل شدة حق است پس عترت هم نيز از سوي حق است و در اينجاست كه محمد رسالت دارد هم به قرآن هم به عترت، اگر اين دو ثقليناند هر دو از آسمان آمدهاند پس بر حقند، پس از جاي دگرند. آن زمان كه حق اراده برخلقت هستي داشت از ذات خويش جدا كرد عترت و در كنارشان كتاب. اينان مثل جمال او و در كنار او، مگر دعاي وارث نخواندهاي كه حسين وارث است از آدم تا خاتم، تا به علي و حسن، رمزي در اينجا نهفته است كه گفتيم اينان، كتاب و عترت، از روز ازل ثقلين بودند بر هستي، چو از الست بودند، از بر حق بودند؛ چه حادث بودند چه قديم، هر دو از بر حق آمدهاند و در بر حق جز معصوم ننشيند، اينان قرب نشينان حضرت دوستند كه با كتاب آمدهاند تا كتاب تأويل كنند. آن زمان كه حضرت حق اراده كرد ولايت آمد به پيش و اين ولايت را رسالتي بايد؛ هر لحظه به شكلي بت عيار در آمد. در كنار محمد هم ولايت آمد، هم كتاب؛ كتاب خط است و ولايت بيان كتاب و خود كتاب، زين روست كه محمد اين حديث گفت انبياء همه آمدند با توحيد و عدهاي با كتاب، محمد آمد با قرآن و عترت همانگونه كه قرآن پاك است عترت نيز هست كه محمد دركنار يكديگر اينها را معرفي ميكند و حسين از عترت است. عترت هرگز بيش از حد توان درك مردم بروز ندادند خويش را، چون اگر بروز ميدادند مطمئناً جز شيدايي و جنون ديده نميشد، زين رو هستي به اينجا نميرسيد، كتاب بيان عترت است و عترت بروز معناي كتاب. قرآن از بر حق، عترت از بر حق، قرآن و عترت با هم تا لب حوض رفاقتي تنگاتنگ دوستاني جدا ناشدني، عصمت اينان در همين روايت از پيامبر مشهود شود و دگر به هيچ چيز احتياجي نيست اگر در اينان خطايي بود بايد بپذيريم در قرآن نيز خطا هست و اين هرگز نميشود، چون كتاب كلام الله است؛ مگر نديدي و نخواندي كه خداوند عيسي را كلمه مينامد، فقط كلمه، ولي عترت در ثقل و راستاي كتاب يعني عترت كلام الله و هرگز در كلام الله خطايي نيست و پاكي و عصمت است.
پس حسين كلام الله است، حسين داراي عصمت است، حسين پاكي و صفاست بدون هرگونه خطا، كلام رسول است شبههاي نيست، اگر به عظمت قرآن شك كني به عترت هم شك كردهاي؛ اي غافلان كه عترت را پشت سر انداختهايد، قرآن را ضايع كردهايد، اي آنانكه بي عترت راه اسلام رفتهايد، بي قرآن چگونه رفتهايد. آري عصمت اينان از اينجا پيداست و ولايت مخصوص معصوم است كه خداوند عطا كرده، رمزي است كه شايد تاكنون درنيافته بودي، پيامبر رمزي گفت در حديث ثقلين تو درياب عظمت عترت را.
آنجا كه خداوند در قرآن به محمد گويد كه اگر قرآن بر كوهها نازل ميشد متلاشي ميشدند ولي در قلب نازنين تو جاي داديم، اين قرآن همان عترت است، قرآن كتابي است بر انس و جن، عترت اماماند بر انس و جن حال تمامي صفات عالية حسين را از اين مقام دريابيد. كدام صفات عاليه!؟ صفات جليله و جمالية حق، حق سبحان است و عترت سبحان و سبحان را جز معصوم نتواند بيان كند و سبحان را جز سبحان درك نمي كند. عترت كلامالله است و قرآن كلام الله، كلام الله بيانگر اسماء و صفات حق و اينان نشان دهنده، زين روست كه وجهاللهاند و وجهالله همه داراي عصمت.
آن زمان وحدت بود و در مقام وحدت حق تجلي كرد و هستي آغاز شد و همه چيز تكثير و مقام حوض، مقام وحدت است، مقام رسيدن كثرت به وحدت. عترت و قرآن با هم بودند در وحدت، در عالم رنگها جدا در كنار هم و با هم و باز در حوض يكي و آنان كه منكر اين عصمتاند منكر پاكي قرآنند و صداقت محمد. بازتر بگويم كتاب قرآن، نازل شدة كتاب مبين است. بارها گفته شده است كلمة نازل دو معنا دارد، كوچك شدن و فرستاده شدن يعني قرآن نازل شدة كتاب مبين است و مطمئناً عترت نيز كه مقام ولايت است نازل شدة ولايت مبين است، قرآن كتاب اكبر است كه بيانگر كتاب مبين و ولايت و عترت، اينان عالم اكبرند. پس بخوان اين حديث، اين عظمت و مرگ بر آنان كه عاصياند بر عترت، مگر نخواندهاي در قرآن هيچ خشك و تري نيست مگر در كتاب مبين «لا رطبٍ و يابسٍ الافي كتاب مبين». يعني در قرآن هم هست. واضح بگويم كتاب مبين و عالم اكبر هر دو يكي است و عترت را مقام اين چنين است و اين ولايت از سوي اوست كه همه پاكي است و هر كه بيولايت زيست حتي اگر عالم دهر و زاهد دهر شد از ايمان بويي نبرده و معرفتي نداشته، با اين حساب عصمت و عظمت حسين پيداست و عاشورا روزي بود كه قوم به قهقرا رفته قرآن را پاره پاره كردند و مطلقاً هرگز رستگار نخواهند بود.
در سورة بقره ميخوانيم:“ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين” و عترت باعثان هدايتند. يك كلام، هدايت براي آنان است كه دل درگرو عترت دارند و با عترتاند و پيروان آنان و اين انديشة شيعه را پايدارتر كند، قرآن هدايت كند و هم وزن او عترت هدايت كند. آري و بنابر همين حسين در پي هدايت بود و كار خويش تا به آخر برد هر قدمش و هر نفسش از بهر هدايت بود همان گونه كه هر كلام قرآن از براي هدايت است. زين روست كه گفتيم حسين خود ميدانست كه كيست و چيست و او در پي اين بود كه به راه پاكيها هدايت كند و اصل اسلام را كه نهي از منكر و امر به معروف بود كه يكي از كارهاي قرآن نيز همين است انجام دهد و به نيكي به پايان برد و تا آخرين لحظه حجت بر آنان تمام كرد به هدايتي از سر خيرخواهي، از سر رحمانيت و از سر عشق. هدايت حسين همان هدايت محمد بود؛ محمد به پاكي هدايت كرد و حسين ديد به قهقرا رفتن امت، هدايت به دين محمد كرد زين روست كه پيامبر فرمود:“حسينُ مني و انا من حسين.” آري دين محمد اگر ماند از هدايت حسين بود كه به جان خريد. اين به ظاهر است ولي آنجايي كه كتاب گويد: متقين آنانند كه به غيب ايمان دارند، اهل دل دانند كار حسين و محمد را از ازل تا به كنون.
آن زمان كه كودك بود با برادرش حسن، راه وضو ساختن آموختند به پيرمردي و نشان دادند كه هاديانند تا آن زمان كه جان بر سر اين هدايت نهادند. گفتيم مقام اين ولايت و عترت همان قرآن است، قرآن خيرخواه مردم و عترت نيز اين چنين. قرآن نازل شده بر همگان و عترت نيز اين چنين هر دو در پي هدايت، حتي آخرين دم نيز دست از صداقت و هدايت برنداشت. اگر كعبه بنا شد از براي وحدت مسلمين، حسين كربلا را علم كرد از براي آنان كه به غيب ايمان دارند، يعني مومنون. كعبه از براي مسلمين است و كربلا از براي مومنين، هيچ كتاب را خواندهاي، گويد بگوئيد اسلام آوردهايم نگوئيد ايمان آوردهايم. مسلمين آنانند كه به كتاب بي عترت معتقدند و مومنين آنانند كه به كتاب و عترت با هم معتقدند زين روست كه علي، اميرالمومنين است. اين نيز رمزوارة حضرت حق است و محمد مصطفي كه علي اميرالمومنين است نه اميرالمسلمين، چرا كه مومن مسلمان است ولي مسلمان ممكن است مومن نباشد و حسين به اين سمت هدايت كرد. آري هدايت، هدايت به سوي حقيقت است به سوي ايمان و حسين چنين كرد كربلا را علم كرد تا دوستان و مومنين بدانند كه مومنين با مسلمين در طواف كعبه شريكند ولي مومنين درطواف كربلا تنهايند. هدايت حسين از مكه آغاز شد، ديد به گرد كعبه ميگردند بي عترت، راه خود جداكرد تا كعبة دگر بسازد براي مسلمين مومن و بنايش را بر خون و دل نهاد و هدايت كرد، هر كه راه ما بپيمايد دمي آسوده نباشد و بنازم جمال محمد را كه با يك جمله، چه رموزي را آموخت به مومنين.
به خاطر همين است كه حسين وارث تمام انبياست از براي هدايت كار آدم كرد، هدايت نوح، نيايش داود، حشمت سليمان، عبادت وتقواي يحيي، قهر موسي، لطف عيسي، اخلاق محمد، ولايت علي، كرامت حسن و عصمت زهرا. آري حسين در هدايت وارث آدم است تا خاتم، پس، السلام عليك يا وارث محمد حبيب الله.
به نام حضرت هو و به نام الله و به نام اول و آخر و با استعانت از او و با درود و سلام بر محمد و آل او.
حسين و شجاعت
شجاعت با عشق حق بودن است، عصمت است و اعتماد به خويش و بالاتر از آن، عشق. در مقام شجاعتش بايد، اينها را به تفسير نشست، حق بودن. اين باور و اعتمادي از شهود و درك است و اين شهود و درك از كودكي، با محمد بودن، با زهرا و با علي بودن. حق بودن از ايمان اوست و ايمان به آنچه كه محمد گفته بود، لازم به ذكر است اينها كه گفته ميشود از ظاهر و كار ظاهر است ورنه حسين خود در عالم الست، اول جرعه نوش محبت حق است و خود ميدانست، ولي چون اكثرهم به اين منطق ناآشنا، بايد از اجتماع گفت و سياست، روابط مردم و علم قال امروزه. حسين در تن چون مردم بود ورنه منِ حسين دردانة خانة يار است وبس و يار همه روزه با او سخن دارد. حسين خود ميدانست كه حجت است و خود ميدانست كه ولي است و امام انس و جان وخود ميدانست وجهُ الله است و اينها را قلب عاشق حسين گواهي ميدهد، احتياج به اثبات ظاهري نيست. حسين حق بود چرا كه فرزند رسولالله بود و در دامن او پرورش يافته بود، حسين حق بود كه با نجواي محمد پرورش پيدا كرد، حسين حق بود كه از دامن فاطمه به پا خاست، فاطمه كه كوثر است و سيده النساء العالمين، حسين حق است كه اين مادر پرورشش داد در تقوا و پاكي، حسين حق است چرا كه علي پدر اوست، حسين حق است چرا كه ديد حقانيت محمد و فاطمه و علي، حسين حق است چرا كه دست پرورده محمد و علي و فاطمه است حسين حق است، اگر حق نبود محمد از گريستنش آشفته نميشد. حسين حق است كه در كودكي بر آن كس كه بر منبر جدش نشسته بود، ميگويد: «از آن منبر فرود آي كه جاي تو نيست.» حسين حق است چون با كرامت حسن دمساز بود حسين حق است و خود ميدانست كه به سيرة محمد است و پدرش، اگر حق نبود اين چنين استوار نبود؛ استوار بودنش تا آخرين لحظه دليل بر حقانيت اوست، حسين حق است، چون آزادي ابناء بشر خواست، حسين حق است كه اگر حق نبود به تنهايي در مقابل دشمن نميايستاد، او ميدانست كه حق است و اين حق شجاعتش را باعث بود و حقانيت از باور عصمت است، مطمئناً هر آنكس كه پاك نباشد و عصمتي در او نباشد شجاع نميتواند باشد، اين پاكي است كه شجاعت ميآورد، چون فرد ناپاك قلبش لرزان است از كردة خويش و اين پاكي اعتماد ميدهد، حسين در خلوت و جمعش اين پاكي را داشت و اين پاكي همه از دولت ايمان او بود به محمد و دين محمد و كتاب محمد و چون مومن بود عامل نيز بود و چون عامل بود، به ايمان خويش مطمئن، زين رو سر فرود نياورد، چون بيانش متين، رفتارش متين و اين از دولت ايمان بود و ايمان را به نهايت رساند و آن عشق است. حسين از سينة عاشق شير نوشيد كه فاطمه عاشق ولايت بود و عشق حسين را به حضرت حق ميبينيم، اگر عشقي نبود ايماني نبود و اين عشق است كه شجاعت، ايمان وايثار ميآورد و حسين عاشقي بود كه عشق خويش را اثبات كرد كه حسين در ساية محبت محمد و در ساية عشق زهرا عاشقي را تلمذ كرد، عشق به كه؟ عشق به علي كه علي ولي الله است، از كجا ميشود فهميد؟ از آنجا كه نام تمامي فرزندان، علي ميگذارد به كوري چشم دشمنان و با اين كار نشان ميدهد عشق به ولايت، عشق به رسالت است و عشق به رسالت عشق به حق است.
شجاعت حسين از عشق او بود و عشق او از حقانيت او آن چنان شجاعي كه هيچ گونه خللي در حركتش ديده نشد، آن چنان شجاعتي كه از خود نامي به جاي گذاشت شجاعه الحسينيه تا كنون نه ديدهايد و نه شنيدهايد كه عزيزان همه بر خاك بيني ولي در مقابل دشمن در خود ضعفي نبيني و اين كار عشق بود. كار حسين وارونه بود كه هر عزيزي به خاك ميافتاد او برافروختهتر و شادابتر، با همتتر و جنگ آورتر ولي، چه زيباست كه از سر خشم و كينه نبود كه شمشير ميزد از پيِ هدايت و اين باز حقانيت او را اثبات ميكند، اين كار دركربلا، كار علي است در مقابل عمرو بن عبدود، آنگاه كه عمرو بن عبدود در مقابل علي ايستاد پيامبر گفت تمامي كفر در مقابل تمامي ايمان ايستاده، آنگاه كه علي خواست سر دشمن جدا سازد جسارت كرد به روي علي و او برخاست قدمي چند زد تا سر او به خاطر خدا ببرد نه به خاطر خشم و در كربلا نيز حسين چنين كرد. عزيزان بر خاك ديد و يك تنه در مقابل دشمن ايستاد و باز به هدايت پرداخت و اين گونه نشان داد كه بي كينه شمشير ميزند كه حسين اسلام مجسم بود آن روز.
ماندهايم از علي آموزيم اخلاص عمل يا از حسين كه در اين وادي هر دو يكي بودند، اين شجاعت حسين اندكي. آن چنان شجاعي كه نترسيد از عاقبت كمك به دشمن آنجا كه سيراب كرد دشمن را با اينكه ميدانست بر ضد او آمدهاند. اعتماد به نفس، اعتماد به كار خود و شجاعت، بروزش در صبر اوست، صبر از كودكي تا شهادت پدر و از شهادت پدر در زمان امامت برادر و بعد از آن يك تنه در مقابل دنياي دشمنان ايستادن، آن چنان كه از مرگ اسلحه ميسازد بر ضد دشمن، كار حسين، كاري بود كه كسي قبل از او نكرد و بعد از او هم نكند كه از خون اسلحه بسازد تا دشمن را مقهور كند. اين شهادت از همان مقام حريت است و حريت همه از عشق به حق و عشق به حق ميسر نشود مگر حق عاشق شود و از براي شجاعت حسين همين بس كه به تنهايي براي نهي از منكر و امر به معروف به پا خاست با نداي زيباي اگر دين محمد جز با كشته شدن من زنده نميماند، پس اي شميشيرها مرا فرا گيريد و كلامي زيباتر به برادرش محمد حنفيه مگر نه اين است كه مرگ بر اولاد آدم نوشته شده، پس چه مرگي بالاتر از مرگ با عزت و اينكه مرگ بر گردن آدم چون گردن بندي است بر گردن تازه عروس، پس از چه بايد ترسيد.
آنگاه كه حسين ديد دلها با اوست و شمشيرها عليه او و ديد كه زور، زر و تزوير، مردمان را بر عليه او شورانده پا وا پس نكشيد و بر راه خويش راهي، زماني او بود و برادرش و اينك او تنهاتر از هميشه و خود با درايت و هوشياري ميديد مرگ خويش را ولي عزم آن داشت كه اين مرگ آغاز روشنايي باشد و ديد در مقابل دشمن تا بن دندان مسلح و بيشمار لشگر جز جان خود و ياران اندك، سلاحي ندارد. بر ياران خويش هم اميدي نبسته بود كه كراراً خود به آنها گفته بود اينان مرا ميخواهند نه شما را، چه شجاعتي بالاتر از اين كه يك تنه در مقابل امت به بيراهه افتاده بايستد و سخن خويش بگويد چه در مدينه، چه در بين راه، چه در بين دشمنان و كثرت دشمن، او را به هراس نيندازد و او را متزلزل نكند و گامي عقب نگذارد و چه شجاعتي برتر از اين كه بر مرگ خويش آگاه ولي آن را حربة كارزار خويش ميكند، او شجاعتش در بيانش براي دفاع از حريم اسلامِ راستين محمد و در حقانيتِ ولايت پدر و برادر پيداست. آنگاه چون به عمل برآيد ميبينيم چه عاشورايي به پا ميكند. آنگاه صبرش از شجاعتش والاتر، آنگاه كه تك تك عزيزان بر زمين ميافتادند او مصممتر و دلش محكمتر و اين از دوستيش بود با حق؛ او پذيراي هر بلايي بود چون توانش را در خود ميديد. او آگاهانه قدم برداشت و حركت كرد، نه بي خبر و اتفاقي؛ او ميدانست چه ميكند و چه بايد بكند، چون بر بلنداي درايت و از خود وارستگي رسيده بود و چنين ادراكي، شجاعتي براي عمل به علم خويش ميخواهد و حسين عمل كرد و با همة تنهايي كسي از او نالهاي نشنيد.
آنجا كه بر خانة زين نشست و بر افق خيره گشت ميدانست عاقبت كار خويش، محكمتر بر زين نشست، قبضة شمشير محكمتر در دست فشرد و آن چنان جنگاوري به نمايش گذاشت كه متحير كرد همه را از جوانمردي كه عزيزان از دست داده و اين چنين استوار و پا بر جاي مانده و در صدايش لرزشي نديدند و صورت را شادابتر و زيباتر ميديدند، آن چنان به خويشتن مطمئن و استوار كه دشمن به وحشت افتاد از اين همه اراده، او اراده كرده بود تا بر هم زند اساس حكومت نامردمان را و نهي او از منكر آگاهانه و بينشمندانه، نميتوانست چنين كند مگر با بروز آن و عمل به آن، هستند انديشمنداني كه عامل نيستند، هستند گويندگان ايدهآلها و خود عامل نيستند؛ آنان كه دعوت به نيك كردند و خود عمل كردند به تمامي يقيناً محمد بود و آل محمد و حسين زيباترين چهرة اين عاملان به وعده و عاملان به گفتار. چهرة زيباي عزت همه حسين بود كه با به خون نشستنش شعار خويش را جامة عمل پوشاند چون به خود و كار خود يقين داشت و اين يقين، اساس كاخ پوشالي حاكم زمان را به همريخت و پايههاي ظلم آيندگان را متزلزل و نداي زيبايش فريادي بود هر چند بر سر آن قومنما، درسي است به تمامي آيندگان اگر دين نداريد و به روز آخرت ايمان نداريد، لااقل در زندگاني دنيا آزاده باشيد.
حسين شجاع بود و نشان داد و شجاعت ميوة آزادگي است، آنكه به انقطاع رسيد و آنكس كه عزيز دانست خود را مطمئناً سر فرو نياورد به دنيا و عقبي، شجاعت حسين از آزادگي اوست كه خود را يله كرده بود از هر چه غير حق بود؛ چون حق را ميديد غير حق را نميديد، چون نسبت به حق با وفا بود در مقابل ناحق استوار و شجاع. شجاعتي كه حسين بيان كرد، شجاعت انساني است نه حيواني، هستند و بودند شجاعاني كه چه از بهر خود چه از براي حكومت و چه از براي جنايت خوب جنگيدند، آنها هم شجاع بودند و هستند، ولي شجاعت حسين همه از بهر حقيقت بود ورنه حسين در مقابل حقي را ناحق كردن ترسو بود. شجاع واقعي آن است كه از خود براي حق و براي احقاق حق بجنگد و بگذرد. معمولاً شجاعت از براي دفاع از خويشتن است در مقابل مرگ يا صدمه خوردن ولي حسين شجاعتش به استقبال شهادت رفتن است، زين روست كه شجاعه الحسينيه با دگر شجاعتها متفاوت است كه دليريِ مطلق است. زين روست به او سيد الشهدا گويند، سيدالشهدا نه فقط سيد بر شهيداني كه در زمان محمد بودند يا خود او. او برتمامي كشته شدگان در راه آزادي، در راه عدالت، حريت، منشهاي انساني در تمامي ادوار سالار است، چون به هر حركتي كه مينگري چه در اين زمان چه در گذشته ردپاي حسين را ميبيني، زين روست كه سالار شهيدان است، كه او الگو و اسوة همة حركتهاي رهايي بخش ميباشد، چه رهايي از خود، چه رهايي از بند ستم و چه رهايي از بردگي. او آقا و سرور تمامي مبارزين است، چون حركت او حركتي بود براي تمامي فصول و در تمامي ابعاد.
در كربلا ايستاد، در خون نشست تا بگويد در هر مسيري هستي بايد شجاعت از خود رستن داشته باشي و اين پيام حسين بود در درس شجاعت و استقامت كه هر كس سعادت خواهد، سعادت، همه در بي نيازي از خلق است و به پاي حق ايستادن و سعادتمند آن كس است كه شجاعت عمل دارد و هر آنكس كه عاشق نيست در اين وادي پاي ننهد. شجاعت حسين از آن مقوله شجاعتي بود كه براي خودنمايي و يا حفظ جان نبود و اين تهور و بيباكي بزرگي است كه نشان داد، شجاعتي كه خالصانه بود و فقط براي رضاي دوست. بنازم به اين دل و به اين دست و بازو.
بنا به همان حديث (ثقلين) مگر نيست!؟ «و ننزل القرآن ما هو الشفاء و رحمهٌ للمومنين و لايزد الظالمين الاخسارا» عترت، همان قرآن است كه شفائند و رحمت براي مومنين و براي آنان كه ظالمند جز خسران نميباشد آن كسان ظالمند كه بي عترت قرآن را پذيرفتهاند و اينان در خسران و بر خسرانشان افزوده ميشود و شفاء و رحمتاند بر مومنين، دستان سخاوت حقند بر مومنين و حسين رحمت و سخاوت حق است به همين آيه اگر متصل شويم شفا و رحمتاند دردهاي بي درمان آدميان را و رحمت از سخاوت آيد، دستي گشاده، دلي مهربان، قلبي تپنده از بهر محبت، نه تنها بر مومنين، بر دشمن نيز رحمت آرند و سخاوتشان بر غير مومنين هدايت از سوي آنان است و دستگيريشان كه از جهل برون آورند تا به سر چشمة خورشيد برند. همگان عادت كردهايم سخاوت را در بذل مال ببينم ولي حسين سخاوتمندانه اهل خود و جان خود براي هدايت مردم ميدهد تا مردمِ در تفرقه افتاده را سر و سامان دهد، بيدار كند، سخاوتي كه تا ابد آلاباد ادامه دارد در زماني كه در مدينه بود، همگان در تاريخ خوانديم بخششهاي او را ولي چرا هرگز نگفتند كه حسين از سر محبت، جان خويش در طبق اخلاص نهاد تا ابناء بشر راه رستگاري بيابند و آنكس كه راه رستگاري آموخت هم دنيايش آباد است، هم عقبايش و اين سخاوتِ شفاء و رحمت است بر آنان كه آموختند. آن مللي كه سيرة خود كردند كار حسين، سعادتمندند ولي آنان كه روي برتافتند ظالمانياند كه در جهل خويش ماندهاند و جز خسران نميبينند و زيباست كه سخاوت حسين همان هدايت اوست و هدايت او سخاوت او.
قرآن هادي است، عترت هادي و حسين هادي، كلام رسولالله است درحديث ثقلين از خود نگفتم پس با درود بر محمد كه از جهلم برهاند و با سلام بر علي كه در هدايت گوياي عدل بود و بيبي، پاكي عدالت و هدايت و حسن كرامت هدايت و حسين عشق به هدايت و اينان هرگز بر نيايد تا به كرامت نرسي و كرامت درنيابي، هيچ به آيه قرآن توجه كردهاي كرمنا بني آدم، بني آدم آنانند كه از پدر ارث برند و حسين وارث آدم بود پس همگان نيستيم. فرزند آدم آن كسي است كه از او ارث برد، فرزند راستين حسين است. پس اين همه انسان چه؟ هيچ، كرمنا بني آدم، آنان كه فرزند آدمند وه! چه اندكند. آيا هيچ گمان ميبري كه قرعون و شداد فرزند آدم باشند؟ سوالي است تو بگو. پس وارث آدم حسين است و كرامت به او داده شد، بزرگواري، بزرگي، جلال و سخاوت و شهادت، شجاعت، رشادت، هدايت، مروت و هر آنچه كه زيبندة دوست خداست. پس قرآن چه زيبا استعاره را بيان ميكند قرآن كريم و عترت كريم پس همه كرامت است و بزرگي.