یه تخته و یه گچ.....
گاهی وقت ها هم بهشت میتواند :
زیر پای یک پـدر باشد...!
راز جوانی من در این است که :
هر روز چیز تازه ای یاد میگیرم......!
همیشه اسیر دیواری هستیم که :
با آجرهای نادانی آنرا ساخته ایم ...!
برای دیدنت زمان تعیین نمی کنم ...!
آخر که میدانم که ساعت حسود من خواب می ماند
صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیست
وقتی به خدا * پناهنده * میشوید
عجیب است دریا ...!
همینکه غرقش میشوی تو را پس میزند ...
درست مثل بعضی از آدمها ...!
باخدا باش پادشاهی کن
بی خدا باش هر چه خواهی کن
تو پادگان آموزشی یه جایی یکی نوشته بود:
بی جهت دلها مکدر میشود
آنچه باید آن شود، آن میشود
اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه پايان من است
گفتی چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی میکنم از پنجره سر
اندوه که خورشید شدی تنگ غروب
افسوس که مهتاب شدی وقت سحر
من سبز مي شوم حتي اگرتو مانع روييدنم شوي
من غنچه مي دهم حتي به زخم تبر عادتم دهي
اما به حرمت عشق تو گل نمیدهم
چون واقفم كه تو زيبا ترين گلي
ای گل تاره که بویی ز وفا نیست تو را
خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را
من سبز مي شوم حتي اگرتو مانع روييدنم شوي
من غنچه مي دهم حتي به زخم تبر عادتم دهي
اما به حرمت عشق تو گل نمیدهم
چون واقفم كه تو زيبا ترين گلي
به خاطر دوست هر کاری بکنی، کم است!!! ولی دوست داریم تا دوست .....