تاریخ عاشورا
بندگيت به ز هر آزادئي
چاره كن اي چارة بيچارگان
چارة ما كن كه پناهندهايم
گر تو براني به كه رو آوريم
نقد غمت ماية هر شادئي
يار شو اي مونس غمخوارگان
در گذر از جرم كه خواهندهايم
چارة ما ساز كه بيياوريم
|
گرچه درباني ميخانه فراوان كردم
كه من اين خانه به سوداي تو ويران كردم |
دارم از لطف ازل منظر فردوس طمع
سايهاي بر دل ريشم فكن اي گنج مراد |
|
هين بگير از عفو ما خط جواز
روي نوميدي در اين درگه نديد غم مخور روبر كريم آوردهاي |
گفت باز آ كه در توبه است باز
اي در آكه كس ز احرار و عبيد گر دو صد جرم عظيم آوردهاي |
|
بر مردمان و ياغي حلال شد
از پا فتاده قامت هر نونهال شد |
لب تشنگان فاطمه ممنوع از فرات
از باد ناگهان اجل گلشن نبي (ص) |
|
وَ الْحائزوُنَ غَداً حِياضَ الْكَوْثَر
لَمْ يَسْمَعَ الا ذانُ صَوْتَ مُكَبَّرٍ |
الَسّابِقُونَ اِلَي الْمكارِمِ وَ الْعُلي
لَوْلاا صَوارِمُهُمْ وَ وَقْعُ نِبالِهِمْ |
|
وَلا قَبْلَهُمْ فيِ النّاسِ اِذْ اَنَا يافِعٌ
اَلا كُلُّ مَنْ يَحْمِي الدِمّارُ مُقارِعٌ وَ قَدْ نازَلوا لوْ اَنَّ ذلِكَ نافِعٌ |
فَلَمْ تَرَعَيْني مِثْلَهُمْ في زَمانِهِمْ
اَشَدَّ قِراعاً بالسُّيوفِ لَديَ الْوَغا وَ قَدْ صَبَروُ الِلّطَعنِ وَالضَّرْبِ حُسَّرا |
|
ثُمَ عُثْمانَ فَارْجِعُوا غارِ مينا
قُتِلوا حينَ جاوَزُوا اصِفّيناً مِنْهُمْ بِالْعَراءِ مايُدْ فَنُونا |
اَرْجِعُوا عامِراً وَرَدّوُاَزهًيْرًا
وَارْجِعُوا الحُرَّ وَ ابْنَ قَيْن وَ قَوْماً اَيْنَ عَمْروٌ وَ اَيْنَ بَشْرٌ وَ قَتْلي |
|
خَيْرَالْبَريَّهِ فِي الْقُبُورِ
مِنْ فَيْضٍ دَمْعٍ ذي دُروُرٍ وَالتَّأوٌُّهِ وَالزَّفيرِ فِي الحَرامِ مِنَ الشّهُوُرِ وَابْنَيْهِ عَلي حَرّ الْهَجيرِ تَجْري عَلي لَبَبِ النُّحُورِ مَعَهُمْ بِجَنّاتٍ وَ حُورٍ |
يا فَرْ وَ قُومي فَانْدًبي
وَاَبْكي الشَّهيدَ بِعَبْرَهٍ وَ ارْثِ الْحُسَيْنَ مَعَ التَّفَجُّع قَتَلوُا الْحَرامَ مِنَ الاَئمهَ وَ ابْكي يَزيدَ مُجَدَّلاً مُتَر مّلينَ دِمائُهُمْ يا لَهْفَ نَفْسي لَمْ تَفُزْ |
|
حَسْبي بِبَيْتي في عُلَيْم حَسْبي
وَلَسْتُ بِالْخَوّارِ عِندْالَنّكْبِ |
اَنْ تُنْكِروُني فَاناَ اْبُن كَلْب
اِنّي امُرَء ذوًمرَّهٍ وَ عَصْبٍ |
|
سَوْفَ تَرَوْني وَ تَرَوْنَ ضَرْبي
اُدْرِكُ ثاري بَعْدَ ثارِ صَحْبي لَيْسَ جِهادي فِي الْوَغي بِاللَّعْبِ |
اِنْ تَنْكُروُني فَانَا ابْنُ الْكَلْبِ
وَ حَمْلَتي وَصَوْلَتي في الْحَرْبِ وَ اَدْفَعُ الْكَرْبَ اَمامَ الْكَرْبِ |
|
ضَرْبَ غُلامٍ مُؤمِنٍ بِالرَّبّ
|
بِالطَعْنِ فيهِمْ تارَهً وَ الضَّربِ
|
|
فَاَبْشِري بِالرَّوْحِ وَ الرَّيْحانِ
|
اِلَيْكَ يا نَفْسُ مِنَ الرَّحْمنِ
|
|
كَيْ ما تَكُونُوا في رِضَي الرَّحْمنِ
في قَصْرِ دُرّ حَسَنِ الْبُنْيانِ |
صَبْرًا عَلَي الْمَوْتِ بَني قَحْطان
يا اَبَتا قَدْ صِرْتَ فِي الْجِنانِ |
|
صَبْرًا عَلَيْها لِدُخُولِ الْجَنَّهِ
يا نَقْسُ لِلرّاحَهِ فَاجْهَدِنَّهُ |
صَبْرًا عَلَي الاسْيافِ وَالاسِنَّه
وَ حُورِ عَيْن ناعِماتٍ هُنَّهٍ |
|
اِنّي لَدَي الْهَيْجاء لَيْتُ مُحْرِج
وَ اَترُكُ الْقَرْنَ لَدَي التَّعَرُّجِ |
قَدْ عَلِمَتْ سَعْدٌ وَحيُّ مَذْحِج
اَعْلُو بِسَيْفي هامَهَ الْمُدَجّح |
|
مِنْ فَرْغِ قَوْمٍ مِنْ ذُري بني اَسَدٍ
وَ كافِرٌ بِدينِ جَبّارٍ صَمَدٍ |
اِنْ تَسْاَلوُا عنّي فَاِنّي ذُولُبَدٍ
فَمَنْ بَغانا حائِدٌ عَن الرَّشَدِ |
|
وِ لَبانِهِ حَتّي تَسَرْبَلَ بالدَّمِ
|
ما زِلتُ اَرْ ميهْم بِثُغْرَهِ نَحْرِهِ
|
|
اَضْرِبُ في اَعْناقِكُمْ بِالسَّيْفِ
اَضْرِبُكُمْ وَلا اَري مِنْ حَيْفٍ |
اِنّي اَنَا الْحُرُّ وَ مَاْوَي الضَّيْفِ
عَنْ خَيْر مَنْ حَلَّ بِاَرْض الْخَيْفِ |
|
فَهَدَمْتُ رُكْنَ الْمَجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ
|
وَ يَقُولُ لِلطَّرْفِاِصْطَبِرْلِشَبَا الْقَنا
|
|
اَشجَعُ مِن ذي لِبَدٍ هِزَبْر
|
ان تعقرو ابي فَاَنا ابنُ الحُرّ
|
|
وَلَنْ اَصابَ الْيَوْمَ اِلاّ مُقْبِلاَ
لاناكِلاً مِنْهُمْ وَلا مُهَلّلاً |
اَليْتُ لا اُقْتَلُ حَتّي اَقْتُلا
اَضْربُهُمْ بِالسَّيْفِ ضَرْباً مِقْصَلاً |
|
فَما يُنتَضي اِلاّ لِسَفْكِ دِماء
بَقِيَّهَ غَيْم رَقَّ دوُنَ سَماءٍ |
وَلي صارِمٌ فيهِ الْمَنايا كَوامِنٌ
تَري فَوْقَ مَنْبَتِهِ الْفِرِندَ كاَنَّهُ |
|
وَ نِعْمَ الْحُرُّ عِنْدَ مُخْتَلَفِ الرّماحِ
فَجادَ بِنَفْسِهِ عِنْدالصَّباح |
لَنِعْمَ الْحُرُّ حُرّ بَني رَياح
وَ نِعْمَ الْحُرُّ اِذْ نادي حُسَيْناً |
يادآوری ابوثمامه صائدی برای نماز و شهادت حبيب بن مظاهر
ابوثمامه صيداوي كه نام شريفش عمروبن عبدالله است چون ديد وقت زوال است به خدمت امام عليه السلام شتافت و عرض كرد يا ابا عبدالله جان من فداي تو باد همانا ميبينم كه اين لشكر به مقاتلت تو نزديك گشتهاند ولكن سوگند با خداي كه تو كشته نشوي تا من در خدمت تو كشته شوم و به خون خويش غلطان باشم و دوست دارم كه اين نماز ظهر را با تو بگذارم آنگاه خداي خويش را ملاقات كنم، حضرت سر به سوي آسمان برداشت پس فرمود ياد كردي نماز را خدا ترا از نمازگزاران و ذاكرين قرار دهد، بلي اينك اول وقت آنست، پس فرمود از اين قوم بخواهيد تا دست از جنگ بردارند تا ما نماز گذاريم. حصين بن تميم چون اين بشنيد فرياد برداشت كه نماز شما مقبول درگاه الله نيست، حبيب بن مظاهر فرمود اي حمار غدار نماز پسر رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم قبول نميشود و از تو قبول خواهد شد؟!! حصين بر حبيب حمله كرد حبيب نيز مانند شير بر او تاخت و شمشير بر او فرود آورد و بر صورت اسب او واقع شد حصين از روي اسب بر زمين افتاد پس اصحاب آن ملعون جلدي كردند و او را از چنگ حبيب ربودند پس حبيب رجز خواند و فرمود:
|
اَوشَطْرَ كُمْ وَلّيْتُمُ الاَكْتادا |
|
اُقْسِم لَوْكُنّا لَكُمْ اَعْداداً |
|
فارِسُ هَيْجاء وَ حَرْبٍ تَسْعَرُ |
|
اَنَا حَبيبٌ وَ اَبي مُظَهَّرٌ |
يا شَرَّ قَوْمٍ حَسَباً وَ اَدّاً
و نيز ميفرمود:
بالجمله قتال سختي نمود تا آنكه به روايتي شصت و دو تن را به خاك هلاك انداخت، پس مردي از بني تميم كه او را بديل بن صريم مي گفتند بر آن جناب حمله كرد و شمشير بر سر مباركش زد و شخصي ديگر از بني تميم نيز بر آن بزرگوار زد كه او را بر زمين افكند حبيب خواست تا برخيزد كه حصين بن تميم شمشير بر سر او زد كه او را از كار انداخت پس آن مرد تميمي فرودآمد و سر مباركش را از تن جدا كرد، حصين گفت كه من شريك توام در قتل او سر را به من بده تا به گردن اسب خود آويزم و جولان دهم تا مردم بدانند كه من در قتل او شركت كردهام آنگاه بگير آنرا و ببر به نزد عبيدالله بن زياد براي اخذ جايزه، پس سر حبيب را گرفت و به گردن اسب خويش آويخت و در لشكر جولاني داد و به او رد كرد.
مقتل جمعی دیگر از یاران امام حسین (ع)
شهادت سعيد بن عبدالله حنفي رحمه الله
شهادت زهيربن القين رضي الله عنه
مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه الله
مقتل عبدالله و عبدالرحمن غفاريان رحمهماالله
شهادت حنظله بن اسعد
شهادت شوذب و عابس رضي الله عنهما
شهادت ابي اشعثاء البهدلي الكندي عليه الرحمه
شهادت جون رضي الله عنه
شهادت جواني پدر كشته قدس سره
شهادت غلام تركي
شهادت عمروبن قرظه بن كعب انصاري خزرجي
شهادت سويد بن عمرو بن ابي المطاع الحثعمي ره
شهادت سعيد بن عبدالله حنفي رحمه الله
روايت شده كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام زهيربن قين و سعيد بن عبدالله را فرمود كه پيش روي من بايستيد تا من نماز ظهر را به جاي آورم ايشان بر حسب فرمان در پيش رو ايستادند و خود را هدف تير و سنان گردانيدند، پس حضرت با يك نيمه اصحاب نماز خوف گذاشت و نيمي ديگر ساخته دفع دشمن بودند، و روايت شده كه سعيد بن عبدالله حنفي در پيش روي آن حضرت ايستاد و خود را هدف تير نموده بود تا روي زمين افتاد و در اين حال مي گفت خدايا لعن كن اين جماعت را لعن عاد و ثمود، اي پروردگار من سلام مرا به پيغمبر خود برسان و ابلاغ كن او را آنچه به من رسيد از زحمت جراحت و زخم چه من در اين كار قصد كردم نصرت ذرية پيغمبر ترا اين بگفت و جان بداد، و در بدن او بغير از زخم شمشير و نيزه سيزده چوبه تير يافتند. و شيخ ابن نما فرموده كه گفته شده آن حضرت و اصحابش نماز را فرادي به ايماء و اشارت گذاشتند. مولف گويد: كه سعيد بن عبدالله از وجوه شيعه كوفه و مردي شجاع و صاحب عبادت بود، و در سابق دانستي كه او و هاني بن هاني سبيعي را اهل كوفه با بعضي نامهها به خدمت امام حسين عليه السلام فرستادند كه آن حضرت راحركت دهند از مكه و به كوفه بياورند، و اين دو نفر آخر كس بودند كه كوفيان ايشان را روانه كرده بودند و كلمات او در شب عاشورا در وقتي كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام اجازه انصراف داد در مقاتل معتبره مضبوط است و در زيارت مشتمله بر اسامي شهداء مذكور است، و در حق او و مواسه حر با زهير بن قين عبيدالله بن عمر و بدي كندي گفته:
|
وَلاالْحُرَّ اِذْ آسي زُهَيْرًا عَلي قَسْر |
|
سَعيدَبْنَ عَبَدِاللهِ لا تَنْسِيَنَّهُ |
حَشَرَنا الله مَعَهُم في المُستَشهدينَ وَ رَزَقْنا مُرافَقَهُم في اَعلا عِليّينَ.
شهادت زهيربن القين رضي الله عنه
راوي گفت زهير بن القين ره كارزار سختي نمود و رجز خواند:
|
اَذوُدُكُمْ بِالسّّيْفِ عَنْ حُسَيْنٍ |
|
اَنَا زُهَيْرٌ وَ اَنَا ابْنُ الْقَيْنِ |
مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه الله
نافع بن هلال يكي از شجاعان لشكر امام حسين عليه السلام بود، تيرهاي مسموم داشت و اسم خود را بر فاق تيرها نوشته بود شروع كرد به افكندن آن تيرها بر دشمن و ميگفت:
|
مَسْمُومَهً تَجْري بِها اَخفْاقُها |
|
اَرْمي بِها مُعْلَمَهً اَفْواقُها |
|
ديني عَلي دينِ حُسَيْنِ بْنِ عَليِ |
|
اَنّا الْغُلامُ الْيَمَنِيُّ الْجَمَلِيّ |
مقتل عبدالله و عبدالرحمن غفاريان رحمهماالله
اصحاب امام حسين عليه السلام چون ديدند كه بسياري از ايشان كشته شدند و توانائي ندارند كه جلوگيري دشمن كنند عبدالله و عبدالرحمن پسران عروه غفاري كه از شجعان كوفه و اشراف آن بلده بودند خدمت امام حسين عليه السلام آمدند و گفتند:
يا اَبا عَبْدِاللهِ عَلَيْكَ السَّلامُ حازَنَا الْعَدُوُّ اِلَيْكَ.
مستولي شدند دشمنان بر ما و ما كم شديم به حدي كه جلو دشمن را نميتوانيم بگيريم لاجرم از ما تجاوز كردند و به شما رسيدند پس ما دوست داريم كه دشمن را از تو دفع نمائيم و در مقابل تو كشته شويم، حضرت فرمود مرحبا پيش بيائيد ايشان نزديك شدند و در نزديكي آن حضرت مقاتله كردند. و عبدالرحمن ميگفت:
پس مقاتله كرد تا شهيد شد. راوي گفت آمدند جوانان را جابريان سيف بن الحارث بن سريع و مالك بن عبدبن سريع، و اين دو نفر دو پسر عم و دو برادر مادري بودند آمدند برادر من براي چه ميگرئيد؟ به خدا سوگند كه من اميدوارم بعد از ساعت ديگر ديده شما روشن شود، عرض كردند خدا ما را فداي تو گرداند به خدا سوگند ما بر جان خويش گريه نميكنيم بلكه بر حال شما ميگرييم كه دشمنان دور تو را احاطه كردهاند و چاره ايشان نميتوانيم نمود، حضرت فرمود كه خدا جزا دهد شما را به اندوهي كه بر حال من داريد و به مواساه شما با بهترين جزاي پرهيزكاران، پس آن حضرت را وداع كردند و به سوي ميدان شتافتند و مقاتله كردند تا شهيد گشتند.
شهادت حنظله بن اسعد
، قدّ مردي علم كرد و پيش آمد و در برابر امام عليه السلام بايستاد و در حفظ و حراست آن جناب خويشتن را سپر تيز و نيزه و شمشير ساخت و هر زخم سيف و سناني كه به قصد امام عليه السلام ميرسيد به صورت و جان خود ميخريد و همي ندا در ميداد كه اي قوم! من ميترسم بر شما كه مستوجب عذاب لشكر احزاب شويد، و ميترسم بر شما برسد مثل آن عذابهائي كه بر امتهاي گذشته وارد شده مانند عذاب قوم نوح و عاد و ثمود و آنانكه بعد از ايشان طريق كفر و جحود گرفتند و خدا نميخواهد ستمي براي بندگان، اي قوم! من بر شما ميترسم از روز قيامت، روزي كه روز از محشر بگردانيد به سوي جهنم و شما را از عذاب خدا نگاه دارندهاي نباشد، اي قوم مكشيد حسين (ع) را پس مستاصل و هلاك گرداند خدا شما را به سبب عذاب، و به تحقيق كه بيبهره و نااميد است كسي كه به خدا افتراء بندد و از اين كلمات اشاره كرد به نصيحتهاي مؤمن آل فرعون با آل فرعون.
و موافق بعضي از مقاتل حضرت فرمود اي حنظله بن اسعد خدا ترا رحمت كند دانسته باش كه اين جماعت مستوجب عذاب شدند هنگامي كه سر بر تافتند از آنچه كه ايشان را به سوي حق دعوت كردي و بر تو بيرون شدند و ترا و اصحاب ترا ناسزا و بد گفتند و چگونه خواهد بود حال ايشان الان و حال آنكه برادران پارساي ترا كشتند، پس حنظله عرض كرد راست فرمودي فدايت شوم، آيا من به سوي پروردگار خود نروم و با برادران خود ملحق نشوم؟ فرمود بلي شتاب كن و برو به سوي آنچه كه از براي تو مهيا شده است و بهتر است از دنيا و آنچه در دنيا است و به سوي سلطنتي كه هرگز كهنه نشود و زوال نپذيرد، پس آن سعيد نيك اختر حضرت را وداع كرد و گفت: السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ وَ عَلي اَهْلِ بَيْتِكَ وَ عَرَّفَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ في جَنَّتِهِ.
فرمود: آمين آمين، پس آنجناب در جنگ با منافقان پيشي گرفت و نبرد دليرانه كرد و شكيبائي در تحمل شدائد نمود تا آنكه بر او حمله كردند و او را به برادران شايستهاش ملحق نمودند . مؤلف گويد كه حنظله بن اسعد از وجوه شيعه و از شجاعان و فصحاء تعداد شده و او را شبامي گويند به جهت آنكه نسبتش به شبام (بر وزن كتاب موضعي است به شام) ميرسد، و بنو شبام بطني ميباشند از هَمْدان.
شهادت شوذب و عابس رضي الله عنهما
عابس بن ابي شبيب شاكري همداني چون از براي ادراك سعادت شهادت عزيمت درست كرد روي كرد با مصاحب خود شوذب مولي شاكر كه از متقدمين شيعه و حافظ حديث و حامل آن و صاحب مقامي رفيع بلكه نقل شده كه او را مجلسي بود كه شيعيان به خدمتش ميرسيدند و از جنابش اخذ مينمودند و كانَ رَحِمَهُ اللهُ وَجْهاً فيهِمْ.
بالجمله عابس با وي گفت اي شوذب امروز چه در خاطر داري؟ شوذب گفت ميخواهي چه در خاطر داشته باشم؟ قصد كردهام كه با تو در ركاب پسر پيغمبر (ص) مبارزت كنم تا كشته شوم. عابس گفت گمان من هم به تو همين بوده، الحال به خدمت آن حضرت بشتاب تا ترا چون ديگر كسان در شمار شهداء به حساب گيرد ودانسته باش كه از پس امروز چنين روز به دست هيچكس نشود چه امروز روزيست كه مرد بتواند از تحت الثري قدم بر فرق ثريا زند و همين يك روز روز عمل و زحمت است و بعد از آن روز مزد و حساب و جنت است. پس شوذب به خدمت حضرت شتافت و سلام وداع گفت پس به ميدان رفت و مقاتله كرد تا شهيد گشت، رحمه الله و رضوانه عليه.
راوي گفت پس از آن عابس به نزد جناب امام حسين عليه السلام شتافت و سلام كرد و عرض كرد يا اباعبدالله هيچ آفريدهاي چه نزديك چه دور، چه خويش و چه بيگانه در روي زمين روز به پاي نبرد كه در نزد من عزيز و محبوبتر از تو باشد و اگر قدرت داشتم كه دفع اين ظلم و قتل از تو بنمايم به چيزي كه از خون من و جان من عزيزتر بودي تواني و سستي در آن نميكردم و اين كار را به پايان ميرسانيدم آنگاه آن حضرت را سلام داد و گفت گواه باش كه من بر دين تو و دين پدر تو ميگذرم، پس با شمشير كشيده چون شير شميده به ميدان تاخت در حالي كه ضربتي بر جبين او رسيده بود، ربيع بن تميم كه مردي از لشكر عمر بن سعد بود گفت كه چون عابس را ديدم كه رو به ميدان آورده او را شناختم، و من از پيش او را مي شناختم و شجاعت و مردانگي او را در جنگها مشاهده كرده بودم و شجاعتر از او كسي نديده بودم، اين وقت لشكر را ندا در دادم كه هان اي مردم، هذا اَسَدُ الاُسُودِ هذا ابْن اَبي شبيبٍ.
فرياد كشيد اي قوم اين شير شيران است، اين عابس بن ابي شبيب است هيچكس به ميدان او نرود و اگر نه از چنگ او سلامت نرهد.
پس عابس چون شعله جواله در ميدان جولان كرد و پيوسته ندا در داد الارجُل الارَجلُ هيچكس جرأت مبارزت او ننمود اين كار بر ابن سعد ناگوار آمد ندا در داد كه عابس را سنگباران نمايند لشكريان از هر سو به جانب او سنگ افكندند، عابس كه چنين ديد زره از تن دور كرد و خود از سر بيفكند.
و حمله بر لشكر نمود و گويا حسان بن ثابت در اين مقام گفته:
|
بسوي فوج اعدا گردن افراشت |
|
ربيع ابن تميم آواز برداشت |
|
جسم بگذارم سراسر جان شوم |
|
وقت آن آمد كه من عريان شوم |
|
وَ يُقيمُ هامَتَهُ مَقامَ الْمِغْفَرِ |
|
يَلْقَي الرِمّاحَ الشّاجِراتِ بِنَحْرِهِ |
و شاعر عجم در اين مقام گفته:
جوشن ز بر فكند كه ما هَم نه ماهيم مغفر ز سر فكند كه بازم نيم خروس
بيخود و بيزره بدر آمد كه مرگ را در بر برهنه ميكشم اينك چو نوعروس
ربيع گفت قسم به خدا ميديدم كه عابس بهر طرف كه حمله كردي زياده از دويست تن از پيش او ميگريختند و بر روي يكديگر ميريختند، بدينگونه رزم كرد تا آنكه لشكر از هر جانب او را فرا گرفتند و از كثرت جراحت سنگ و زخم سيف و سنان او را از پاي درآوردند و سر او را ببريدند و من سر او را در دست جماعتي از شجاعان ديدم كه هر يك دعوي ميكرد كه من او را كشتم عمر سعد (ملعون) گفت اين مخاصمت به دور افكنيد هيچكس يك تنه او را نكشت بلكه همگي در كشتن او همدست شديد و او را شهيد كرديد. مؤلف گويد نقل شده كه عابس از رجال شيعه و رئيس و شجاع و خطيب و عابد و متهجد بوده و كلام او با مسلم بن عقيل در وقت ورود او به كوفه در سابق ذكر شد. و طبري نقل كرده كه مسلم نامه به حضرت امام حسين عليه السلام نوشت بعد از آنكه كوفيان با او بيعت كردند و از حضرت خواست كه بيايد، و كاغذ را عابس براي امام حسين عليه السلام ببرد.
بالای صفحه
شهادت ابي اشعثاء البهدلي الكندي عليه الرحمه
راوي گفت يزيد بن زياد بهدلي كه او را ابوالشعثاء ميگفتند شجاعي تيرانداز بود، مقابل حضرت سيدالشهداء عليه السلام به زانو در آمد و صد تير بر دشمن افكند كه ساقط نشد از آنها مگر پنج تير، در هر تيري كه ميافكند ميگفت:
اَنَا ابْنُ بَهْدَلَه، فُرسانُ الْعَرْجله و سيّدالشّهداء عليه السلام ميگفت خداوندا تير او را بنشان آشنا كن و پاداش او را بهشت عطا كن. و رجز او در آن روز اين بود.
|
اَشْجَعُ مِنْ لَيْثٍ بِغِيْلٍ خادِرٌ |
|
اَنَا يَزيدٌ وَ اَبي مُهاصِرٌ |
كه در مناقب ابن شهر آشوب مصرع ثاني چنين است: لَيْتٌ هَصُورٌ فِي الَْرينِ خادِرٌ. اين لطفش زيادتر است به ملاحظه هصور با مهاصر و هصور يعني شير بيشه و فيروزآبادي گفته: كه يزيدبن مهاصر از محدثين است.
مقتل جمعي از اصحاب حضرت امام حسين عليه السلام:
روايت شده كه عمرو بن خالد صيداوي و جابرن حارث سليماني و سعد مولي عمروبن خالد و مجمع بن عبدالله عائذي مقاتله كردند در اول قتال و با شمشيرهاي كشيده به لشكر پسر سعد حمله نمودند، چون در ميان لشكر واقع شدند لشكر بر دور آنها احاطه كردند و ايشان را از لشكر سيدالشهداء عليه السلام جدا كردند و جناب عباس ابن اميرالمؤمنين عليه السلام حمله كرد بر لشكر و ايشان را خلاص نمود و بيرون آورد در حالي كه مجروح شده بودند و ديگر باره كه لشكر رو به آنها آوردند بر لشكر حمله نمودند و مقاتله كردند تا در يك مكان همگي شهيد گرديدند. رحمه الله عليهم.
گفت در كربلا مشاهده كردم مردي را كه كارزار سختي ميكند، حمله نميكند بر جماعتي مگر آنكه ايشان را پراكنده و متفرق ميسازد و هرگاه از حمله خويش فارغ ميشود ميآيد نزد امام حسين عليه السلام و ميگويد:
|
في جَنَّهِ الْفِرْدَوْسِ تَعْلوُ صَعَدا |
|
اَبْشِر هَدَيْتَ الرُّشْدَ يَابْنَ اَحْمَدا |
پرسيدم كيست اين شخص؟ گفتند: ابوعمره حنظلي، پسر عامربن نهشل تيمي او را شهيد كرد و سرش را بريد، مولف گويد: گفتهاند كه اين ابوعمره نامش زياد بن غريب است و پدرش از صحابه است و خودش درك حضرت رسول (ص) نموده و مردي شجاع و متعبد و متهجد، معروف به عبادت و كثرت نماز بوده رضوان الله عليه.
بالای صفحه
شهادت جون رضي الله عنه
ماه بني غفاري و خورشيد آسمان هم روح دوستاني و هم سرو بوستان
ابوذر غفاري رضي الله عنه در ميان لشكر سيدالشهداء عليه السلام بود و آن سعادتمند نيز عبدي سياه بود آرزوي شهادت نموده از حضرت امام عليه السلام طلب رخصت كرد آنجناب فرمود تو متابعت ما كردي در طلب عافيت پس خويشتن را به طريق ما مبتلا مكن از جانب من مأذوني كه طريق سلامت خويش جوئي. عرض كرد: يابن رسول الله من در ايام راحت و وسعت كاسه ليس خوان شما بودهام و امروز كه در روز سختي و شدت شما است دست از شما بردارم، به خدا قسم كه بوي من متعفن و حسب من پست و رنگم سياه است پس دريغ ميفرمائي از من بهشت را تا بوي من نيكو شود و جسم من شريف و رويم سفيدگردد. لا والله هرگز از شما جدا نخواهم شد تا خون سياه خود را با خونهاي طيب شما مخلوط سازم.
اين بگفت و اجازت حاصل كرد و به ميدان شتافت و اين رجز خواند.
|
بِالسَّيْفِ ضَرْباً عَنْ بَني مُحَمّد |
|
كَيْفَ يَرَي الْكُفّارُ ضَرْبَ الاَسْوَدِ |
و بيست و پنج نفر را به خاك هلاك افكند تا شهيد شد. و در بعض مقاتل است كه حضرت امام حسين عليه السلام بيامد و بر سر كشته او ايستاد و دعا كرد:
بارالها روي جون را سفيد گردان بوي او را نيكو كن و او را با ابرار محشور گردان و در ميان او و محمد و آل محمد عليهم السلام شناسائي ده و دوستي بيفكن.
و روايت شده: گاهي كه مردمان براي دفع شهداء حاضر شدند جسد جون را بعد از ده روز يافتند كه بوي مشك از او ساطع بود رضوان الله عليه. حجاج بن مسروق مؤدن حضرت امام حسين عليه السلام به ميدان آمد و رجز خواند:
|
فَالْيَوْمَ تَلْقي جَدَّكَ انَّبِيّا |
|
اَقْدِمْ حُسَيْناً هادِيًا مَهْدِياُ |
و بيست و پنج نفر به خاك هلاك افكند پس شهيد شد. رحمه الله عليه.
بالای صفحه
شهادت جواني پدر كشته قدس سره
جواني در لشكر حضرت بود كه پدرش را در معركه كوفيان كشته بودند مادرش با او بود و او را خطاب كرد كه اي پسرك من از نزد من بيرون شو و در پيش روي پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله قتال كن. لاجرم آن جوان تحريك مادر آهنگ ميدان كرد، جناب سيدالشهداء عليه السلام كه او را ديد فرمود كه اين پسر پدرش كشته گشته و شايد كه شهادت او بر مادرش مكروه باشد، آن جوان عرض كرد پدر و مادرم فداي تو باد مادرم مرا به قتال امر كرده، پس به ميدان رفت و اين رجز را قرائت كرد:
|
سُروُر فُؤادِ الْبَشيرِ النَّذيرِ |
|
اَميري حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الاَمير |
تا كارزار كرد و اين جهان را وداع نمود، كوفيان سر او را از تن جدا كردند و به لشكرگاه امام حسين عليه السلام افكندند، مادر سر پسر را گرفت و بر سينه چسبانيد و گفت: احسنت اي پسرك من، اي شادماني دل من و اي روشني چشم من، و آن سر را با تمام غضب به سوي مردي از سپاه دشمن افكند و او را بكشت، آنگاه عمود خيمه را گرفت و بر ايشان حمله كرد و ميگفت:
|
خاوِيَهٌ بالِيَهٌ نَحيفهٌ |
|
اَنَا عَجُوزُ سَيّديضَعيَهٌ |
پس دو تن از لشكر دشمن را بكشت، جناب امام حسين عليه السلام فرمان كرد كه از ميدان برگردد و دعا در حق او كرد.
بالای صفحه
شهادت غلام تركي
گفته شد كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام را غلام تركي بود در نهايت صلاح و سداد و قاري قرآن بود، در روز عاشورا آن غلام باوفا خود را بر صف سپاه مخالفان زد و رجز خواند:
|
وَ الْجَوُّ مِنْ سَهْمي وَ نَبْلي يَمْتَلي |
|
اَلْبَحْرُ مِنْ طَعْني وَ ضَرْبي يَصْطَلي |
پس حمله كرد و بسياري از مخالفان را بدرك فرستاد، و بعضي گفتهاند هفتاد نفر از آن سپاه رويان را به خاك هلاك افكند و آخر به تيغ ظلم و عدوان بر زمين افتاد، حضرت امام حسين عليه السلام بالاي سرش آمد و بر او بگريست و روي مبارك خود را بر روي آن سعادتمند گذاشت آن غلام چشم بگشود و نگاهش به آن حضرت افتاد و تبسمي كرد و مرغ روحش به بهشت پرواز نمود.
شهادت عمروبن قرظه بن كعب انصاري خزرجي
عمروبن قرظه از براي جهاد قدم مردي در پيش نهاد و از حضرت سيدالشهداء عليه السلام رخصت طلبيد و به ميدان رفت و رجز خواند:
|
اِنّي سَاَحْمي حَوْزَهَ الذّمار |
|
قَدْ عَلِمَتْ كَتيبَهُ الاَنْصار |
و به تمام شوق و رغبت كارزار نمود تا جمعي از لشكر ابن زياد را به جهنم فرستاد و هر تير و شمشيري كه به جانب امام حسين عليه السلام ميرسيد او به جان خود ميخريد، و تا زنده بود نگذاشت كه شر و بدي به آن حضرت برسد. تا آنكه از شدت جراحت سنگين شد، پس به جانب آن حضرت نگران شد وعرض كرد: يابن رسول الله آيا به عهد خويش وفا كردم؟ فرمود: بلي، تو پيش از من به بهشت ميروي رسول خدا (ص) را از من سلام برسان و او را خبر ده كه من هم بر اثر ميرسم. پس عاشقانه با دشمن مقاتله كرد تا شربت شهادت نوشيد و رخت به سراي ديگر كشيد.
قرظه (به ظاء معجمه و فتحات ثلث) والد عمرو از صحابه كبار و از اصحاب علي اميرالمومنين عليه السلام است، و مردي كافي و شجاع بوده و در سنه بيست و چهار، ري را با ابوموسي فتح كرده و در صفين اميرالمؤمنين عليه السلام رايت انصار را به او مرحمت كرده بود. و در سنة پنجاه و يك وفات كرده و غير از عمر و پسري ديگر داشت كه نامش علي بود و در جيش عمر در كربلا بود و چون برادرش عمرو شهيد شد امام حسين عليه السلام را ندا كرد و گفت: يا حسين يا كذّاب ابنْ الكذّاب اَضْلاَلت اَخي غَرَّرْته حتي قَتَلَه، حضرت در جواب فرمود:
اِنَّ اللهِ لَمْ يُضِلَّ اَخاكَ وَ لكِنَّهُ هَدي اَخاكَ وَ اَضَلَّكَ
علي ملعون گفت خدا بكشد مرا اگر ترا نكشم مگر آنكه پيش از آن كه بتو برسم هلاك شوم، پس به قصد آن حضرت حمله كرد، نافع بن هلال او را نيزه زد كه بر زمين افتاد و اصحاب عمر سعد حمله كردند و او را نجات دادند، پس از آن خود را معالجه كرد تا بهبودي يافت و عمرو بن قرظه همان كس است كه جناب امام حسين عليه السلام او را فرستاد به نزد عمر سعد و از عمر خواست كه شب همديگر را ملاقات كنند، و گويند چون ملاقات حاصل شد حضرت او را به نصرت خويش طلبيد. عمر عذر آورد و از جمله گفت كه خانهام خراب ميشود، حضرت فرمود: من بنا ميكنم براي تو، عمر گفت ملكم را ميگيرند، حضرت فرمود: من بهتر از آن از مال خودم در حجاز به تو خواهم داد عمر قبول نكرد.
عمروبن قرظه در يوم عاشورا در رجز فرمود: تعريض بر عمر سعد در اين مصرع دوُن حُسَيْنٍ مُهْجَتي وَداري. حاصل آنكه عمر سعد به جهت آنكه خانهاش خراب نشود از حضرت حسين عليه السلام اعراض كرد و گفت اِنهَدَم داري لكن من ميگويم فداي حسين باد جان و خانهام.
شهادت سويد بن عمرو بن ابي المطاع الحثعمي ره
سويد بن عمرو آهنگ قتال نمود و او مردي شريف النسب و زاهد و كثيرالصلوه بود، چون شير شرزه حمله كرد و بر زخم سيف و سنان شكيبائي بسيار كرد چندان جراحت يافت كه اندامش سست شد و در ميان كشتگان بيفتاد و بر همين بود تا وقتي كه شنيد حسين عليه السلام شهيد گرديد. ديگر تاب نياورده، در موزه او كاردي بود او را بيرون آورده و به زحمت و مشقت شديد لختي جهاد كرد تا شهيد گرديد. قاتل او عُرْوَه بْنِ بَكّارِ نابكار تغلبي و زيد بن ورقاء است و اين بزرگوار آخر شهيد از اصحاب است. رحمه الله و رضوانه عليهم اجمعين و اشركنا معهم اله الحق آمين.
ارباب مقاتل گفتهاند كه در ميان اصحاب جناب امام حسين عليه السلام اين خصلت معمول بود: اَلسَلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسوُلِ اللهِ صَلَّي الله عَلَيْهِ وَ آلِهِ.
حضرت پاسخ ايشان ميداد و ميفرمود ما در عقب ملحق به شما خواهيم شد، و اين آيه مباركه را تلاوت ميكرد:
فَمِنْخُمْ مَنْ قَضي نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً.
برگرفته از کتاب منتهی الامال ، مؤلف حاج شیخ عبّاس قمی
|
وَ خِنْدِفٍ بَعْدَ بَني نِزارٍ |
|
قَدْ عَلِمَتْ حَقّاً بَنُوغِفارٍ |
و پيوسته با آن تيرها جنگ كرد تا تمام شد، آنگاه دست زد به شمشير آبدار و شروع كرد به جهاد و ميگفت:
پس دوازده نفر و به روايتي هفتاد نفر از لشكر پسر سعد به قتل رساند به غير آنانكه مجروح كرده بود پس لشكر بر او حمله كردند و بازوهاي او را شكستند و او را اسير نمودند. راوي گفت شمر بن ذي الجوشن (ملعون) او را گرفته بود و با او بود اصحاب او و نافع را ميبردند به نزد عمر سعد (لعنه) و خون بر محاسن شريفش جاري بود عمر سعد (لعنه) چون او را ديد به او گفت و يحك اي نافع چه واداشت ترا بر نفس خود رحم نكردي و خود را به اين حال رسانيدي؟ گفت خداي ميداند كه من چه اراده كردم و ملامت نميكنم خود را بر تقصير در جنگ با شماها و اگر بازو و ساعد مرا بود اسيرم نميكردند. شمر (لعنه) بابن سعد گفت بكش او را اصلحك الله گفت تو او را آوردهاي اگر ميخواهي تو بكش، پس شمر (لعين) شمشير خود را كشيد براي كشتن او، نافع گفت به خدا سوگند اگر تو از مسلمانان بودي عظيم بود بر تو كه ملاقات كني خدا را به خونهاي ما. فَالْحْمدُللهِ الَّذي جَعَلَ مَنا يا ناعَلي يَدَيْ شِرارِ خَلْقِهِ. پس شمر (ملعون) او را شهيد كرد.
در بعض كتب به جاي اين بزرگوار هلال ابن نافع ذكر شده، و مظنونم آنست كه نافع از اول اسم سقط شده، و سببش تكرار نافع بوده، و اين بزرگوار خيلي شجاع و با بصيرت و شريف و بزرگ مرتبه بوده، در سابق دانستي به دلالت طرماح از بيراهه به ياري حضرت سيدالشهداء عليه السلام از كوفه بيرون آمد و در بين راه به آن حضرت ملحق شد با مجمع بن عبدالله و بعضي ديگر، و اسب نافع را كه كامل نام داشت كتل كرده بودند و همراه ميآوردند.
در كربلا وقتي كه آب را بر روي سيدالشهداء (ع) و اصحابش بستند تشنگي برايشان خيلي شدت كرد حضرت سيدالشهداء (ع) جناب عباس (ع) را با سي سوار و بيست نفر پياده با بيست مشك فرستاد تا آب بياورند. نافع بن هلال علم بدست گرفت و جلو افتاد، عمر به حجاج كه موكل شريعه بود صدا زد كيستي؟ فرمود: منم نافع بن هلال عمرو گفت: مرحبا به تو اي برادر براي چه آمدي؟ گفت: آمدم براي آشاميدن از اين آب كه از ما منع كرديد، گفت بياشام گوارا باد ترا، گفت والله نميآشامم قطرهاي با آنكه مولايم حسين (ع) و اين جماعت از اصحابش تشنهاند، در اين حال اصحاب پيدا شدند، عمرو بن حجاج گفت ممكن نيست كه اين جماعت آب بياشامند زيرا كه ما را براي منع از آب در اينجا گذاشتند، نافع پيادگان را گفت كه اعتنا به ايشان نكنيد و مشكها را پر كنيد. عمرو بن حجاج و اصحابش برايشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل العباس و نافع بن هلال ايشان را متفرق كردند و آمدند نزد پيادگان و فرمودند برويد و پيوسته حمايت كرد از ايشان تا آبها را به خدمت امام حسين (ع) رسانيدند. و اين نافع بن هلال همان است كه در جمله كلمات خود به سيد الشهداء (ع) عرض كرد: وَ اِنّا علي نيّاتِنا وَ بَصائِرنا نُوالي مَنْ والاك وَ نُعادي مَنْ عاداكَ.
پس چون صاعقه آتشبار خويش را بر آن اشرار زد و بسيار كس از ابطال رجال را به خاك هلاك افكند، و به روايت محمد بن ابيطالب يكصد و بيست تن از آن منافقان را به جهنم فرستاد، آنگاه كثير بن عبدالله شعبي به اتفاق مهاجرين اوس تميمي بر او حمله كردند او را از پاي درآوردند و در آن وقت كه زهير بر خاك افتاد حضرت حسين عليه السلام فرمود: خدا ترا از حضرت خويش دور نگرداند و لعنت كند كشندگان ترا همچنان كه لعن فرمود جماعتي از گمراهان را و ايشان را به صورت ميمون و خوك مسخ نمود.
زهير بن قين جلالت شانش زياده از آنست كه ذكر شود و كافي است در اين مقام آنكه امام حسين عليه السلام يوم عاشورا ميمنه را به او سپرد و در وقت نماز خواندن او را با سعيد بن عبدالله فرمود كه در پيش روي آن جناب بايستند و خود را وقايه آن حضرت كنند و احتجاج او با قوم به شرح رفت و مردانگي و جلادت او با حر ذكر شد الي غير ذلك مما يتعلق به.
در بيان شهادت جوانان هاشمی در روز عاشورا
جناب ابوالحسن علي بن الحسين الاكبر سلام الله عليه
شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل رضي الله عنه
شهادت اولاد اميرالمومنين عليه السلام
شهادت ابوبكر بن علي عليه السلام
شهادت طفلي از آل امام حسين عليه السلام
چون از اصحاب كس نماند جز آنكه كشته شده بود، نوبت به جوانان هاشمي رسيد، پس فرزندان اميرالمؤمنين عليه السلام و اولاد جعفر و عقيل و فرزندان امام حسن و امام حسين عليهم السلام ساخته جنگ شدند و بايكديگر وداع كردند. وَلَنِعْم ماقيلَ:
|
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران |
|
آئيد تا بگرييم چون ابر در بهاران |
پس به عزم جهاد قدم جوانمردي در پيش نهاد.
مادر آنجناب ليلي بنت ابي مره بن عروه بن مسعود ثقفي است، و عروه بن مسعود يكي از سادات اربعه در اسلام و از عظماي معروفين است و او را مثل صاحب يس و شبيهترين مردم به عيسي بن مريم گفتهاند. و علي اكبر عليه السلام جواني خوش صورت و زيبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سيرت و خلقت اشبه مردم بود به حضرت رسالت صلي الله عليه و آله شجاعت از علي مرتضي عليه السلام داشت، و به جميع محامد و محاسن معروف بود چنانكه ابوالفرج از مغيره روايت كرده كه يك روز معاويه در ايام خلافت خويش گفت سزاوارتر مردم به امر خلافت كيست؟ گفتند جز تو كسي را سزاوارتر ندانيم، معاويه گفت نه چنين است بلكه سزارواتر براي خلافت علي بن الحسين عليه السلام است و جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله است، و جامع است شجاعت بني هاشم و سخاوت بني اميه و حسن منظر و فخر و فخامت ثقيف را. بالجمله آن نازنين جوان عازم ميدان گرديد، و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد طلبيد، حضرت او را اذن كارزار داد. علي عليه السلام چون به جانب ميدان روان گشت آن پدر مهربان نگاه مأيوسانه به آن جوان كرد و بگريست و محاسن شريفش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت: اي پروردگار من گواه باش بر اين قوم هنگامي كه به مبارزت ايشان ميرود جواني كه شبيهترين مردم است در خلقت و خلق و گفتار با پيغمبر تو، و ما هر وقت مشتاق ميشديم به ديدار پيغمبر تو نظر به صورت اين جوان ميكرديم، خداوندا بازدار از ايشان بركات زمين را و ايشان را متفرق و پراكنده ساز و در طرق متفرقه بيفكن ايشان را و واليان را از ايشان هرگز راضي مگردان چه اين جماعت ما را خواندند كه نصرت ما كنند چون اجابت كرديم آغاز عداوت نمودند و شمشير مقاتلت بر روي ما كشيدند. آنگاه بر ابن سعد (ملعون) صيحه زد كه چه ميخواهي از ما، خداوند قطع كند رحم ترا و مبارك نفرمايد بر تو امر ترا و مسلط كند بر تو بعد از من كسي را كه ترا در فراش بكشد براي آنكه قطع كردي رحم مرا و قرابت مرا با رسول خدا صلي الله عليه و آله مراعات نكردي، پس به صوت بلند اين آيه مباركه را تلاوت فرمود: اِنَّ اللهَ اصْطفي آدمَ وَ نُوحاً وَ الَ اِبراهيمَ وَ الَ عِمرانَ عَلي العالمينَ ذُرِيّهً بَعضُها مِن بَعضٍ وَ اللهُ سَميعٌ علَيمٌ. و از آن سوي جناب علي اكبر عليه السلام چون خورشيد تابان از افق ميدان طالع گرديد و عرصه نبرد را به شعشه طلعتش كه از جمال پيغمبر (ص) خبر ميداد منور كرد.
|
لَمّا بَدا بَيْنَ الصُّفُوفِ وَ كبًّرَوُا |
|
ذَكَروُا بِطَلْعَتِهِ النَّبِيَّ فَهَلَّلوُا |
پس حمله كرد، و قوت بازويش كه تذكره شجاعت حيدر صفدر ميكرد در آن لشكر اثر كرد و رجز خواند:
|
نَحْنُ وَ بَيْتِ اللهِ اَوْلي بِالنَّبِي |
|
اَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيًّ |
همي حمله كرد و آن لئيمان شقاوت انجام را طعمه شمشير آتشبار خود گردانيد. بهر جانب كه روي ميكرد گروهي را به خاك هلاك ميافكند، آنقدر از ايشان كشت تا آنكه صداي ضجه و شيون از ايشان بلند شد، و بعضي روايت كردهاند كه صد و بيست تن را به خاك هلاك افكند. اين وقت حرارت آفتاب و شدت عطش و كثرت جراحت و سنگيني اسلحه او را به تعب درآورد، علي اكبر عليه السلام از ميدان به سوي پدر شتافت. عرض كرد كه اي پدر تشنگي مرا كشت و سنگيني اسلحه مرا به تعب عظيم افكند آيا ممكن است كه بشربت آبي مرا سقايت فرمايي تا در مقاتله با دشمنان قوتي پيدا كنم؟ حضرت سيلاب اشك از ديده باريد و فرمود واغوثاه اي فرزند مقاتله كن زمان قليلي پس زود است كه ملاقات كني جدت محمد صلي الله عليه و آله را پس سيراب كند ترا به شربتي كه تشنه نشوي هرگز و در روايت ديگر است كه فرمود اي پسرك من بياور زبانت را پس زبان علي را در دهان مبارك گذاشت و مكيد و انگشتر خويش را بدو داد و فرمود كه در دهان خود بگذار و برگرد به جهاد دشمنان. فَاِنّي اَرْجُوانّضك لاتُمْسي حَتّي يَسْقيكَ جَدُّكَ بِكَاْسِهِ الاَوْفي شَرْبَهً لاتَظْمَا بَعْدَها اَبَداً پس جناب علي اكبر عليه السلام دست از جان شسته و دل بر خدا بسته به ميدان برگشت و اين رجز خواند:
|
وَ ظَهَرَتْ مِنْ بَعْدِها مَصادِق |
|
الْحَرْبُ قَدْ باَنَتْ لَهاض الْحَقايِقُ |
پس خويشتن را در ميان كفار افكند و از چپ و راست همي زد و همي كشت تا هشتاد تن را به درك فرستاد، اين وقت مره بن منقذعبدي لعين فرصتي به دست كرده شمشيري بر فرق همايونش زد كه فرقش شكافته گشت و از كارزار افتاد. و موافق روايتي مره بن منفذ چون علي اكبر عليه السلام را ديد كه حمله ميكند و رجز ميخواند، گفت گناهان عرب بر من باشد اگر عبور اين جوان از نزد من افتاد پدرش را به عزايش نشانم، پس همينطور كه جناب علي اكبر عليه السلام حمله ميكرد به مره به منقذ برخورد مره لعين نيزه بر آن جناب زد و او را از پا در آورد. و به روايت سابقه پس سواران ديگر نيز علي (ع) را به شمشيرهاي خويش مجروح كردند تا يك باره توانائي از او برفت دست در گردن اسب در آورد و عنان رها كرد اسب او را در لشكر اعداء از اين سوي بدان سوي ميبرد و بهر بيرحمي كه عبور ميكرد زخمي بر علي (ع) ميزد تا اينكه بدنش را با تيغ پاره پاره كردند. وَ قالَ اَبٌوالْفَرَجُ وَ جَعَلَ يَكرُّ كَرَّه بَعْدَ كَرَّهٍ حَتّي رُمِيَ بِسَهْمٍ فَوَقَعَ في حَلْقِهِ فَخَرَقَهُ وَ اَقْبَلَ يَنْقَلِبُ في دَمِهِ. و به روايت ابوالفرج همينطور كه شهزاده حمله ميكرد بر لشكر تيري به گلوي مباركش رسيد و گلوي نازنينش را پاره كرد. آن جناب از كار افتاد و در ميان خون خويش ميغلطيد و در اين اوقات تحمل ميكرد، تا آنگاه كه روح به گودي گلوي مباركش رسيد و نزديك شد كه به بهشت عنبر سرشت شتابد صدا بلند كرد: يا اَبَتاه عَلَيْكَ مِنّيِ السًّلامُ هذا جَدّي رَسُولُ اللله يَقْرَؤُكَ السَّلام وَ يَقُولُ عَجّلِ الْقُدُومَ اِلَيْنا. و به روايت ديگر ندا كرد: يا اَبَتاه هذا جَديّ رَسُولُ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ الِهِ قَدْسَقاني بِكَاْسِهِ الاَوْفي شَرْبَه لااَضْمَأ بَعْدَها اَبَداً وَ هُوَ يَقُولُ العَجَلَ العَجَلَ فَاِنَّ لَكَ كَاساً مَذْخوُرَه حَتّي تَشْرِيَهَا السّاعَه. يعني اينك جد من رسول خدا صلي الله عليه و آله حاضر است و مرا از جام خويش شربتي سقايت فرمود كه هرگز پس از آن تشنه نخواهم شد و ميفرمايد: اي حسين تعجيل كن در آمدن كه جام ديگر از براي تو ذخيره كردهام تا در اين ساعت بنوشي پس حضرت سيدالشهداء عليه السلام بالاي سر آن كشته تيغ ستم و جفا آمد، به روايت سيد بن طاوس صورت بر صورت او نهاد: شاعر گفته:
|
شد جهان تار از قرآن ماه و مهر |
|
چهر عالمتاب بنهادش به چهر |
و فرمود خدا بكشد جماعتي را كه ترا كشند، چه چيز ايشان را جري كرده كه از خدا و رسول نترسيدند و پرده حرمت رسول را چاك زدند، پس اشگ از چشمهاي نازنينش جاري شد و گفت: اي فرزند عَلَي الدُنيا بَعَدَكَ العفَا بعد از تو خاك بر سر دنيا و زندگاني دنيا. شيخ مفيد ره فرموده اين وقت حضرت زينب سلام الله عليها از سراپرده بيرون آمد و با حال اضطراب و سرعت به سوي نعش جناب علي اكبر ميشتافت و ندبه بر فرزند برادر ميكرد، تا خود را به آن جوان رسانيد و خويش را بر روي او افكند، حضرت سر خواهر را از روي جسد فرزند خويش بلند كرد و به خيمهاش بازگردانيد و رو كرد به جوانان هاشمي و فرمود كه برداريد برادر خود را پس جسد نازنينش را از خاك برداشتند و در خيمهاي كه در پيش روي آن جنگ ميكردند گذاشتند. مؤلف گويد: كه در باب حضرت علي اكبر عليه السلام دو اختلافست. يكي آنكه در چه وقت شهيد گشته، شيخ مفيد و سيد بن طاوس و طبري و ابن اثير و ابوالفرج و غيره ذكر كردهاند كه اول شهيد از اهل بيت عليهم السلام علي اكبر بوده و تاييد ميكند كلام ايشان را زيارت شهداء معروفه السَّلامُ عَليكَ يا اَوّل قَتيل مِن نَسْلِ خَير سَليل ولكن بعضي از ارباب مقاتل اول شهيد از اهل بيت را عبدالله بن مسلم گفتهاند و شهادت علي اكبر را در اواخر شهداء ذكر كردهاند. دوم اختلاف در سن شريف آن جنابست كه آيا در وقت شهادت هيجده ساله يا نوزده ساله بوده، و از حضرت سيد سجاد عليه السلام كوچكتر بوده يا بزرگتر و به سن بيست و پنچ سالگي بوده؟ و مابين فحول علماء در اين باب اختلاف است، و ما در جاي ديگر اشاره باين اختلاف و مختار خود را ذكر كرديم و بهر تقدير اين مدتي كه در دنيا بود عمر شريف خود را صرف عبادت و زهادت و اطعام مساكين و اكرام وافدين وسعه در اخلاق و توسعه در ارزاق فرموده به حدي كه در مدحش گفته شده:
|
مِنْمُحْتَفٍ يَمْشي وَلاناعِلٍ |
|
لَمْ تَرَعَيْنُ نَظَرَتْ مِثْلَهُ |
و در زيارتش خوانده ميشود: اَلسَّلامَ عَلَيْكَ اَيُّهَا الصّدّيقُ وَ الشَّهيدُ الْمُكَرَّمُ وَ السَّيّدُ المُقَدَّمُ الّذَي عاشَ سَعيداً وَ ماتَ شَهيداً وَذَهَبَ فَقيداً فَلَمْ تَتَمَتَّعْ مِنَ الدُّنْيا اِلاّ بِالْعَمَلش الصّالِحِ وَ لَمْ تَتَشاغَلْ اِلاّ بِالْمَتْجَرش الرّابِحِ. و چگونه چنين نباشد آن جواني كه اشبه مردم باشد به حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و آله و اخذ آداب كرده باشد از دو سيد جوانان اهل جنت، چنانچه خبر ميدهد از اين مطلب عبارت زيارت مرويه معتبره آن حضرت اّلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ و آيا والده آن جناب در كربلا بوده يا نبوده؟ ظاهر آنست كه نبوده و در كتب معتبره نيافتم در اين باب چيزي. و اما آنچه مشهور است كه بعد از رفتن علي اكبر عليه السلام به ميدان، حضرت حسين عليه السلام نزد مادرش ليلي رفت و فرمود برخيز و برو در خلوت دعا كن براي فرزندت كه من از جدم شنيدم كه ميفرمود دعاي مادر در حق فرزند مستجاب ميشود الخ به فرمايش شيخ ما تمام دروغست.
محمد بن ابوطالب فرموده اول كسي كه از اهل بيت امام حسين عليه السلام به مبارزت بيرون شد عبدالله بن مسلم بود و رجز ميخواند و ميفرمود:
|
وَفِقْيَه بادُوا عَلي دين النَّبِيّ |
|
اَلْيَوْمَ اَلْثي مُسْلِماً وَ هُوَاَبي |
مِنْ هاشِمِ السّاداتِ اَهْل النَّسَب. پس كارزار كرد و نود و هشت نفر را در سه حمله به درك فرستاد، پس عمرو بن صبي او را شهيد كرد. رحمه الله عليه. ابوالفرج گفته كه مادرش رقيه دختر اميرالمؤمنين علي بن ابيطالب عليه السلام بوده، و شيخ مفيد و طبري روايت كردهاند كه عمرو بن صبيح تيري به جانب عبدالله انداخت و عبدالله دست خود را سپر پيشاني خود كرد آن تير آمد و كف او را بر پيشاني او اندوخت، عبدالله نتوانست دست خود را حركت دهد پس ملعوني ديگر نيزه بر قلب مباركش زد و او را شهيد كرد. ابن اثير گفته كه فرستاد مختار جمعي را براي گرفتن زيد بن رقاد، و ابن زيد ميگفت كه من جواني از اهل بيت امام حسين عليه السلام را كه نامش عبدالله بن مسلم را تيري زدم در حاليكه دستش بر پيشانيش بود وقتي او را تير زدم شنيدم كه گفت خدايا اين جماعت ما را قليل و ذليل شمردند خدايا بكش ايشان را همچنان كه كشتند ايشان ما را، پس تير ديگري به او زده شد پس من رفتم نزد او ديدم او را كه مرده است تير خود را بر دل او زده بودم از دل او بيرون كشيدم و خواستم آن تير را كه بر پيشانيش جاي كرده بود بيرون آورم. بيرون نميآمد. وَلَمْ اَزَلْ اَتَضَنَّضُ الأخَر عَنْ جَبْهَتِهِ حَتّي اَخَذْتُهُ وَ بَقِيَ النَّصْل پس پيوسته او را حركت دادم تا بيرون آوردم چون نگاه كردم ديدم پيكان تير در پيشانيش مانده و تير از ميان پيكان بيرون آمده. بالجمله اصحاب مختار به جهت گرفتن او آمدند، زيد بن رقاد با شمشير به سوي ايشان بيرون آمد، ابن كامل كه رئيس لشكر مختار بود لشكر را گفت كه او را نيزه و شمشير نزنيد بلكه او را تيرباران و سنگ باران نمائيد، پس چندان تير و سنگ بر او زدند كه بر زمين افتاد پس بدن نحسش را آتش زدند در حالي كه زنده بود و نمرده بود. و بعضي از مورخين گفتهاند كه بعد از شهادت عبدالله بن مسلم آل ابوطالب جملگي به لشكر حمله آوردند، جناب سيدالشهداء عليه السلام كه چنين ديد ايشان را صيحه زد و فرمود: صَبْراً عَلَي الْمَوتِ يابَني عمومتي. هنوز از ميدان برنگشته بودند كه از بين ايشان محمد بن مسلم به زمين افتاد و كشته شد. رضوان الله عليه، و قاتل او ابومرهم ازدي و لقيط بن اياس جهني بود.
محمد بن عبدالله جعفر رضي الله عنهم به مبارزت بيرون شد و اين رجز خواند:
|
فِعالَ قَوْمٍ في الرَّدي عُمْيان |
|
اَشْكُو اِلَي اللهِ مِنَ الْعُدوانِ |
پس ده نفر را به خاك هلاك افكند، پس عامر بن نهشل تميمي او را شهيد كرد. ابوالفرج گفته كه مادرش خَوْصا بنت حفص از بكر بن وائل است، و سليمان بن قته اشاره به شهادت او كرده و در مرثيه خود كه گفته:
|
قَدْ عَلَوْهُ بصِارِمٍ مَصْقُولٍ |
|
وَ سَمِيّ النَّبِيّ غوُدِرَ فيهْم |
قالَ الطَّبَري فَاعْتَوَرَهُمُ النّاسُ مِنْ كُلّ جانِبِ فَحَمَلَ عَبْدُاللهِ بْنِ قُطْنَهِ الطّايّي ثُمَّ النَّبْهانيّ عَلي عَوْنِ بْنِ عَبْدِاللهِ بْنِ جًعْفَر بْنِ اَبيطالبِ رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ. و در مناقب است كه عون به مبارزت بيرون شد و آغاز جدال كرد و اين رجز خواند:
|
شَهيد صِدْق فيِ الْجنانِ اَزْهَرٍ |
|
اِنْ تُنْكروُني فَاَنَا ابْنُ جَعْفَرٍ |
پس قتال كرد و سه تن سوار و هيجده تن از پيادگان از مركب حيوه پياده كرد، آخرالامر به دست عبدالله به قطنه شهيد گرديد. ابوالفرج گفته كه مادرش زينب عقيله دختر اميرالمومنين عليه السلام بنت فاطمه بنت رسول الله (ص) مي باشد، و سليمان بن قته به او اشاره كرده در قول خود:
|
لَيْسَ فيما يَنوُبَهُمْ بِخَذوُلٍ |
|
وَ انْدُي اِنْ بَكَيْتِ عَوْناً اَخاهُ |
(و في الزياره التي زاربها المرتضي علم الهدي رحمه الله:) اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا عَوْنَ عَبْدِاللهِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ اَبيطالبٍ السَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ النّاشي في حِجْرِ رَسُولِ صَلي اللهِ عَلَيِه وَ آلِهِ وَ الْمُقْتَدي بِاخْلاقِ رَسُولِ الله وَ الذّآبّ عَنْ حَريمِ رَسُولِ اللهِ صَبِيّاً وَ الذّآئِدِ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ اللهِ صَلّي اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مُباشِراً لِلحُتُوفِ مُجاهِداً بالسُّيُوفِ قَبْلَ اَنْ يَقْوِيَ جِسْمُهُ وَ يَشْتَدَّ عَظْمُهُ وَ يَبْلُغَ اَشُدَّهُ (اِلي اَنْ قالَ) فَتَقَرَّبْتَ وَالمنايا داِنيّه وَ زَحَفْتَ وَالنَّفْسُ مُطْمَئِنَّه طَيّبَه تَلْقي بِوْجِهِكَ بِوادرَ السّهامِ وَ تُباشِرُ بِمُهْجَتِكَ حَدَّ الْحِسامِ حَتَّي وَ فَدْتَ اِلَي اللهِ تَعالي بِاَحْسَنِ عَمَلِ الخ. و ديگر از شهداء اهل بيت (ع) عبدالرحمن بن عقيل است كه به مبارزت بيرون شد و رجز خواند:
|
مِنْ هاشِم وَ هاشِمٌ اِخْواني |
|
اَبي عَقيلٌ فَاعْرِ فوُامَكاني |
پس هفده تن از فرسان لشكر را به خاك هلاك افكند، آنگاه به دست عثمان خالد جهني به درجه رفيعه شهادت رسيد. طبري گفته كه گرفت مختار در بيابان دو نفري را كه شركت كرده بودند در خون عبدالرحمن بن عقيل و در برهنه كردن بدن او پس گردن زد ايشان را، آنگاه بدن نحسشان را به آتش سوزانيد. و ديگر ... جعفر بن عقيل است رحمه الله كه به مبارزت بيرون شد و رجز خواند:
|
كِمْ مَعْشَرِ في هاشِمٍ مِنْ غالِبٍ |
|
اَنَا الْغُلامُ الاْبْطَحِيُّ الطّالِبيّ |
پس دو نفر و به قولي پانزده سوار را به قتل رسانيد و به دست بشر بن سوط همداني به قتل رسيد. و ديگر عبدالله الاكبر بن عقيل كه عثمان بن خالد و مردي از همدان او را به قتل رسانيدند. و محمد بن مسلم بن عقيل رضي الله عنه را ابومرهم ازدي و لقيط بن اياس جُهني شهيد كرد. و محمد بن ابي سعيد بن عقيل رحمه الله را لقيط بن ياسر جهني بزخم تير شهيد كرد. مؤلف گويد: كه بعد از شهادت جناب علي اكبر عليه السلام ذكر شهادت عبدالله بن مسلم بن عقيل شد، پس آنچه از آل عقيل در ياري حضرت امام حسين عليه السلام به روايات معتبره شهيد شدند با جناب مسلم هفت تن به شمار ميرود، و سليمان بن قته نيز عدد آنها را هفت تن ذكر كرده، چنانچه گفته در مرثيه امام حسين عليه السلام:
|
فَانْذُ بي اِنْ بَكَيْتَ ال الرََّسُولِ |
|
عَيْنُ جُودي بِعَبْرهٍ وَ عَويلٍ |
جناب ابوالفضل العباس عليه السلام چون ديد كه بسياري از اهل بيتش شهيد گرديد رو كرد به برادران خود عبدالله و جعفر و عثمان فرزندان اميرالمومنين عليه السلام از مادر خود ام البنين و فرمود: تَقَّدمُوا بِنَفْسي اَنْتُمْ فَحامُوا عَنْ سّيّدِكُمْ حَتّي تَمُوتُوا دُونَهُ فَتَقَدَّمُوا جَميعاً فَصاروُا اَمامَ الْحُسَيْنِ عَلَيْه السَّلام يَقُونَهُمْ بِوُجُوهِهْمِ وَ تُحُورِهْمِ. يعني جناب ابوالفضل عليه السلام با برادران خويش فرمود اي برادران من جان من فداي شماها باشد پيش بيفتيد و برويد در جلو سيد و آقايتان خود را سپر كنيد و آقاي خود را حمايت كنيد و از جاي خود حركت نكنيد تا تمامي در مقابل او كشته گرديد. برادران ابوالفضل عليه السلام اطاعت فرمايش برادر خود نمودند تمامي رفتند در پيش روي امام حسين عليه السلام ايستادند و جان خود را و قايه جان بزرگوار نمودند، و هر تير و نيزه و شمشير كه ميآمد به صورت و گلوي خويش خريدند. فَحَمَلَ هانيِ بْنُ ثَبيتِ الْحَضْرَمِيِ عَلي عَبْدِالله بْنِ عَلِيّ عَلَيْه السَّلام فَقَتََلَهُ ثُمَّ حَمَلّ عَلي اَخيهِ جَعْفَرَبْنِ عَلِيّ عَلَيْه السَّلام فَقَتَلَهُ اَيْضاً وَرَمي يَزيدُ الاَصْبَحيُ عُثْمانَ بْنَ عَليّ عَلَيْه السَّلام بِسَهْمٍ فَقَتَلَهُ ثُمَّ خَرَجَ اِلَيْهِ فَاحْتَزَّ رَاْسَهُ وَ بَقَي الْعَبّاسُ بْنُ عَلِيّ قائماَ اَمامَ الْحُسَيْنِ يُقاتِلٌ دُونَهُ وَ يميلُ مَعَهُ حَيْثُ مالَ حَتَّي قُتِلَ سَلامُ اللهِ عَلَيْه. مؤلف گويد: اين چند سطر كه در مقتل اولاد اميرالمومنين عليه السلام نقل كردم از كتاب ابوحنيفه دينوري بود كه هزار سال بيشتر است آن كتاب نوشته شده ولكن در مقاتل ديگر است كه عبدالله تقدم جست و رجز خواند:
|
ذاكَ عَليُّ الخَيْر ذوالْفِعالِ |
|
اَنَا ابْنُ ذِي النَّجْدَهِ والاِفضالِ |
پس كارزار شديدي نمود تا آنكه هاني بن ثبيت حضرمي او را شهيد كرد بعد از آنكه دو ضربت مابين ايشان رد و بدل شد. و ابوالفرج گفته كه سن آن جناب در آن روز به بيست و پنج سال رسيده بود. پس از آن جعفر بن علي عليه السلام به ميدان آمد و رجز خواند:
|
اِبْنُ عَلِيّ الْخَيْرِ ذُوالنَّوالِ |
|
اِنّي اَنَا جَعْفَرُ ذُوالْمَعالي |
هاني بن ثبيت بر او حمله كرد و او را شهيد نمود. و ابن شهر آشوب فرموده كه خولي اصبحي تيري به جانب او انداخت و آن بر شقيقه يا چشم او رسيد و ابوالفرج از حضرت باقر عليه السلام روايت كرده كه خولي جعفر را شهيد كرد. پس عثمان بن علي عليه السلام به مبارزت بيرون شد و گفت:
|
شَيْخي عَلِيٌّ ذُوالْفَعالِ الطَّاهِرِ |
|
اِنّي اَنَا عُثْمانُ ذُوالْمَفاخِرِ |
و كارزار كرد تا خولي اصبحي تيري بر پهلوي او زد و او را از اسب به زمين افكند، پس مردي از بني دارم بر او تاخت و او را شهيد ساخت (ره) و سر مباركش را از تن جدا كرد و نقل شده كه سن شريفش در آن روز به بيست و يكسال رسيده و وقتي كه متولد شده بود اميرالمومنين عليه السلام فرموده بود كه او را به نام برادر خود عثمان بن مظعون نام نهادم. مؤلف گويد: عثمان بن مظعون (بظاء معجمه و عين مهلمه) يكي از اجلاء صحابه كبار و از خواص حضرت رسول صلي الله عليه و آله است و حضرت او را خيلي دوست ميداشت و بسيار جليل و عابد و زاهد بوده به حدي كه روزها صائم و شبها به عبادت قائم و جلالت شأنش زياده از آنست كه ذكر شود، در ذي الحجه سنه دو هجري در مدينه طيبه وفات كرد، گويند او اول كسي است كه در بقيع مدفون شد. و روايت شده كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله بعد از مردن وي او را بوسيد، و چون ابراهيم فرزند آن حضرت وفات كرد فرمود ملحق شو به سلف صالحت عثمان بن مظعون. سيد سمهوري در تاريخ مدينه گفته: ظاهر آنست كه دختران پيغمبر صلي الله عليه وآله جميعاً در نزد عثمان بن مظعون مدفون شده باشند زيرا كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و آله در وقت دفن عثمان بن مظعون سنگي بالاي سر قبرش براي علامت گذاشت و فرمود به اين سنگ نشان ميكنم قبر برادرم را و دفن ميكنم در نزد او هر كدام كه بميرد از اولادم انتهي.
اسمش معلوم نشده، مادرش ليلي بنت مسعود بن خالد است و در مناقب گفته كه به مبارزت بيرون شد و اين رجز خواند:
|
مِنْ هاشِمِ الْخَيْرِ الْكَريمِ الْمُفْضِل |
|
شَيْخي عَلِيٌّ ذُوالفِقارِ الاَطْوَلِ |
تَفْديهِ نَفسي مِنْ اَخ مُبَحَّلِ
و پيوسته جنگ كرد تا زجربن بدر و به قولي عقبه غنوي او را شهيد كرد ره و از مدائني نقل شده كه كشته او را در ميان ساقيهاي يافتند و ندانستند چه كسي او را به قتل رسانيد. سيد بن طاوس ره روايت كرده كه حسن مثني در روز عاشورا مقابل عمويش امام حسين (ع) كارزار كرد و هفده نفر از لشكر مخالفين به قتل رسانيد و هيجده جراحت بر بدنش وارد آمد روي زمين افتاد، اسماء بن خارجه خويش مادري او، او را به كوفه برد و زخمهاي او را مداوا كرد تا صحت يافت پس او را به مدينه حمل نمود.
ارباب مقاتل گفتهاند كه طفلي از سراپرده جناب امام حسين عليه السلام بيرون شد كه دو گوشواره از دُرّ در گوش داشت و از وحشت و حيرت به جانب چپ و راست مينگريست و چندان از آن واقعه هولناك در بيم و اضطراب بود كه گوشوارههاي او از لرزش سر و تن لرزان بود. در اين حال سنگين دلي كه او را هاني (لعين) ابن ثبيت ميگفتند بر او حمله كرد و او را شهيد نمود. و گفتهاند كه در وقت شهادت آن طفل شهربانو مدهوشانه به او نظر ميكرد و ياراي سخن گفتن و حركت كردن نداشت. لكن مخفي نماند كه اين شهربانو غير والده امام زين العابدين عليه السلام است چه آن مخدره در ايام ولادت فرزندش وفات كرد. و ابوجعفر طبري شهادت اين طفل را به نحو ابسط نوشته و ما عبارت او را به عينها در اينجا درج ميكنيم: رَوي اَبُوجَعْفَرِ الطَّبَريُّ عَنْهُشام الْكَلْبِيّ حَدَّثَني اَبُو هُذَيْلٍ رَجُلٌ مِنَ السَّكُونِ عَنْ هانِي بْنِ ثَبيتِ الْحَضْرَمِيّ قالَ رَاَيْتُهُ جالِساً في مَجْلِسِ الْحَضْرَ ميينَ في زَمانِ خالِدِبْنِ عَبْدِاللهِ وَ هُوَ شَيْخٌ كَبيرٌ قالَ فَسَمُعْتُهُ وَ هُوَ يَقُولُ كُنْتُ مِمَّنْ شَهِدَ قَتْلَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ قالَ فَوَاللهِ اِنّي لَواقِف عاشِرُ عَشَرَه لَيْسَ مِنّا رَجُلٌ اِلاّ عَلي فَرَسٍ وَ قَدْ جالَتِ الْخَيْلُ وَ تَصَعْصَتْ اذِخَرَجَ غُلامٌ مِنْ الِ الْحُسَيْنِ عَلَيْه السَّلام وَ هُوَ مُمْسِكُ بِعُودٍ مِنْ تِلْكَ اَلابْنِيَيِه عَلَيْه ازارٌ وَ قَميصٌ وَ هُوَ مَذْعُورٌ يَلْتَفِتُ يَميناً وَ شِمالاً فَكَانّي اَنْظُرُ الي دُرَّتَيْنِ في اُذُنَيْهِ تُذَبْذَبانِ كُلَّما الْتَفَتَ اِذْ اَقْبَلَ رَجُلٌ يَرْكُضُ حَتّي اِذادَني مِنْهُ مالَ عَنْ فَرَسِه ثُمَّ اقْتَصَدَ الْغُلامُ فَقَطَعَهُ بِالسَّيف قالَ هُشامُ قالَ السَّكُونّي هاني بْنِ ثَبيت هُو صاحب الغُلام فَلَمّا عُتِبَ عَلَيْه كَنّي عَنْ نَفْسِهِ.
برگرفته از کتاب منتهی الامال ، اثر حاج شیخ عبّاس قمی
شهادت جناب قاسم بن الحسن بن علی بن ابيطالب عليه السلام
|
سهيل سر زده گفتي مگر ز سمت يمن |
|
ز برج خيمه برآمد چو قاسم بن حسن |
قاسم بن الحسين عليه السلام به عزم جهاد قدم به سوي معركه نهاد، چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامي بر كف دست نهاده آهنگ ميدان كرده، بيتواني پيش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشيد و هر دو تن چندان بگريستند كه در روايت وارد شده حَتّي غٌشِي عَلَيْهِما، پس قاسم گريست و دست و پاي عم خود را چندان بوسيد تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم عليه السلام به ميدان آمد در حالي كه اشكش به صورت جاري بود و ميفرمود:
|
سِبْطِ النَّبِيّ الْمُصْطَفي الْمُؤْتَمِن |
|
اِنْ تَنْكرُوٌني فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ |
پس كارزار سختي نمود و به آن صغر سن و خردسالي سي و پنج تن را به درك فرستاد. حميد بن مسلم گفته كه من در ميان لشكر عمر سعد بودم پسري ديدم كه به ميدان آمده گويا صورتش پاره ماه است و پيراهن و ازاري در برداشت و نعليني در پا داشت كه بند يكي از آنها گيسخته شده بود و من فراموش نميكنم كه بند نعلين چپش بود، عمرو بن سعد ازدي گفت: به خدا سوگند كه من بر اين پسر حمله ميكنم و او را به قتل ميرسانم، گفتم سبحان الله اين چه اراده است كه نمودهاي؟ اين جماعت كه دور او را احاطه كردهاند از براي كفايت امر او بس است ديگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شريك كني؟ گفت به خدا قسم كه از اين انديشه برنگردم، پس اسب برانگيخت و رو برنگردانيد تا آنگاه كه شمشيري بر فرق آن مظلوم زد و سر او شكافت پس قاسم به صورت بر روي زمين افتاد و فرياد برداشت كه يا عماه چون صداي قاسم به گوش حضرت امام حسين عليه السلام رسيد تعجيل كرد مانند عقابي كه از بلندي به زير آمد صفها را شكافت و مانند شير غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو (لعين) قاتل جناب قاسم رسيد، پس تيغي حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پيش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صيحه عظيمي زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام عليه السلام بربايند همينكه هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست ديدند امام عليه السلام بالاي سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندنست و پاي به زمين ميسايد و عزم پرواز به اعلي عليين دارد و حضرت ميفرمايد سوگند با خداي كه دشوار است بر عم تو كه او را بخواني و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودي نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتي كه ترا كشتند. آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشيد و سينه او را به سينه خود چسبانيد و به سوي سراپرده روان گشت در حالي كه پاهاي قاسم در زمين كشيده ميشد. پس او را برد در نزد پسرش علي بن الحسين عليه السلام در ميان كشتگان اهلبيت خود جاي داد، آنگاه گفت بارالها تو آگاهي كه اين جماعت مار ا دعوت كردند كه ياري ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما يار شدند، اي داور دادخواه اين جماعت را نابود ساز و ايشان را هلاك كن و پراكنده گردان و يكتن از ايشان را باقي مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ايشان مگردان. آنگاه فرمود اي عموزادگان من صبر نمائيد اي اهلبيت من شكيبائي كنيد و بدانيد بعد از اين روزخواري و خذلان هرگز نخواهيد ديد. قصه دامادي جناب قاسم عليه السلام در كربلا و تزويج او فاطه بنت الحسين (ع) را صحت ندارد چه آنكه در كتب معتبره به نظر نرسيده و به علاوه آنكه حضرت امام حسين عليه السلام را دو دختر بوده چنانكه در كتب معتبره ذكر شده، يكي سكينه كه شيخ طبرسي فرمود: سيدالشهداء عليه السلام او را تزويج عبدالله كرده بود و پيش از آنكه زفاف حاصل شود عبدالله شهيد گرديد. و ديگر فاطمه كه زوجه حسن مثني بوده كه در كربلا حاضر بود چنانكه در احوال امام حسين عليه السلام به آن اشاره شده، و اگر استناداً به اخبار غير معتبره گفته شود كه جناب امام حسين عليه السلام را فاطمه ديگر بوده گوئيم كه او فاطمه صغري است و در مدينه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن عليهماالسلام بست و الله تعالي العالم. و به مقتضاي تمام كتب معتمده سالفه مولفه در فن حديث و انساب و سير نتوان براي حضرت سيدالشهداء عليه السلام دختر قابل تزويج بيشوهري پيدا كرد كه اين قضيه قطع نظر از صحت و قسم آن به حسب نقل و قوعش ممكن باشد. اما قصه زبيده و شهربانو و قاسم ثاني در خاك ري و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده، پس از آن خيالات واهيه است كه بايد در پشت كتاب رموز حمزه و ساير كتابهاي معجوله نوشت، و شواهد كذب بودن آن بسيار است، و تمام علماي انساب متفقند كه قاسم بن الحسن (ع) عقب ندارد انتهي كلامع رفع مقامه. بعضي از ارباب مقاتل گفتهاند كه بعد از شهادت جناب قاسم عليه السلام بيرون شد به سوي ميدان عبدالله بن الحسن عليه السلام و رجز خواند:
|
ضْرغامُ اجامٍ وَ لَيْثٌ قَسْوَرَه |
|
اِنْ تُنْكِرُوني فَانَا ابْنُ حَيْدَرَه |
و حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هاني بن ثبيت خضرمي بر وي تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سياه گشت. و ابوالفرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام فرموده كه حرمله بن كاهل اسدي او را به قتل رسانيد. مؤلف گويد: كه مقتل عبدالله را در ضمن مقتل جناب امام حسين عليه السلام ايراد خواهيم كرد انشاءالله تعالي. و ابوبكر بن الحسن (ع) كه مادرش ام ولد بوده و با جناب قاسم عليه السلام برادر پدر مادري بود، عبدالله بن عقبه غنوي او را به قتل رسانيد. و از حضرت باقر عليه السلام مرويست كه عقيه غنوي او را شهيد كرد، و سليمان بن قته اشاره به او نمود در اين شعر:
|
وَ في اَسَدٍ اُخْري تُعَدُّو تُذْكَرُ |
|
وَ عِنْدَ غَنِيّ قَطْرَه مِنْ دِمائِنا |
برگرفته از کتاب منتهی الامال ، اثر حاج شیخ عبّاس قمی
|
حَتّي اُوراي فِي الْمَصاليتِلِقا
اِنّي اَنَا الْعّباسُ اَغْدُوا بِالسَّقا |
لا اَرْهَبُ الْمُوْتَ اِذشا الْمَوتُ زَقَا
نَفْسي لِنَفْس الًمُصطَفَي الطُّهرْوَقا وَ لا اَخافُ الشَّرَ يَوْمَ الْمُلْتَقي |
شد با روان تشنه از آب روان روان چون اشك خويش ريخت ز كف آب و شد سوار
آمد به يادش از جگر تشنة حسين (ع) دل پر ز جوش و مشگ بدوش آن بزرگوار
كردند حمله جمله بر آن شبل مرتضي يك شير در ميانه گرگان بيشمار
يك تن كسي نديده و چندين هزار تير يك گل كسي نديده و چندين هزار خار
مشگ را پر آب نمود و بر كتف راست افكند و از شريعه بيرون شتافت تا مگر خويش را به لشكرگاه برادر برساند و كودكان را از زحمت تشنگي برهاند. لشكر كه چنين ديدند راه او را گرفتند و از هر جانب او را احاطه كردند، و آن حضرت مانند شير غضبان بر آن منافقان حمله ميكرد و راه ميپيمود. ناگاه نوفل الارزق و به روايتي زيدبن ورقاء كمين كرده از پشت نخلي بيرون آمد و حكيم بن طفيل او را معين گشت و تشجيع نمود پس تيغي حواله آن جناب نمود آن شمشير بر دست راست آن حضرت رسيد و از تن جدا گرديد، حضرت ابوالفضل عليه السلام جلدي كرد و مشك را بدوش چپ افكند و تيغ را به دست چپ داد و بر دشمنان حمله كرد و اين رجز خواند:
|
اِنيّ اُحامي اَبَداً عَنْديني
نَجْلِ النَّبّي الطّاهِرِ الاَمينِ |
وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُمُ يَميني
وَ عَنْ اِمامٍ صادِقِ الْيَقين |
|
وَ اَبْشِري بِرحْمَهِ الْجَبّارِ
قَدْ قَطَعُوا بِبَغْيِهِمْ يَساري |
يا نَفْسُ لاتَخْشي منَ الْكُفّارِ
مَعَ النَّبِيّ السَّيّدِ الْمُختارِ |
|
وَالْبَيْضِ الْفَواصِلِ مِنْ فَرْق اِلي قَدَم
مِنْ كُلّ مَجْدٍ يمينٌ غَيْرَ مُنْجَذِمٍ |
عَمُّوهُ بِالنَّبْلِ وَالسَّمْرِ الْعَواسِل
فَخَرّض لِلاَرْضِ مَقْطُوعَ الْيَديْنِ لَهُ |
|
وَ خالَفْقُمُوا دينَ النًّبِيّ مُحَمدٍ
اَما نَحْنُ مِنْ نَسْلِ النَّبِيّ الْمُسَدَّدِ اَما كانِ مِنْ خَيْرِ الْبَريَّهِ اَحْمَدِ فَسَوْفَ تُلاقُوا حرَّ نارٍ تُوَقَّدُ |
تَعَدَّيْتُمُ ياشَرَّ قَوْمٍ بِبَغْيكُمْ
اَما كانِ خَيْرُ الرُّسْلِ وَصّاكُمُ بنا اَما كانَتِ الزَّهْرآءُ اُمّيَ دُونَكُمْ لَعِنْتُم وَاُخْزيتُمْ بِماقَدْ جَنَيْتُمُ |
|
يا مَنْ رَاَي العَبّاسَ كَرَّعَلي جَماهيرِ النَّقَدِ
|
|
وَ وَراهُ مِنْاَبْنآءِ حَيْدَرَ كُلُّ لَيْثٍ ذي لَبَدٍ
|
|
انُبتُ اَنّص ابْني اُصيبَ بِرَاْسِهِ مَقْطُوعَ يَدٍ
|
|
وَيْلي عَلي شِبْلي اَمالَ بِرَاْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ
|
|
لَوْ كانَ سَيْفُكَ في يَدَيْكَ لَمادضني مِنْهُ اَحَدٌ
|
|
تًذَكّريني بِلُيوُثِ الْعَرينِ
وَالْيَوْمَ اَصْبَحْتُ وَلا مِنْ بَنينِ قَدْ و اصَلوُا الْمَوْتَ بِقَطْعِ الوتينِ فَكُكُّهُمْ اَمْس صريعاً طَعينِ بِاَنَّ عَبّاساً قَطيعُ اليَمينِ |
لاتَدْعُونّي وَيْكِ اُمّ الْبنَينَ
كانَتْ بَنُونَ لي اُدعي بِهمْ اَرْبَعَه مِثْلُ نسُورُ الرُّبي تَنازَعَ الْخِرصانُ اَشْلائهُمْ يا لَيْتَ شِعْري اَكْما اَخُبرَوُا |
|
اِلي اَنْ هَوي فَوْقَ الصَّعيدِ مُجَدَّلاً
لَهُ قِرْبَه الْمآءِ الَّذي كان قَدْملاً اَيّا بْنَ اَخي قَدْخابَ ما كُنْتُ امِلاً عَلَي الزَّعْمِ مِنّي يا اَخي نَزَلَ الْبَلا يُعالِجُ الْمَوْت وَ الدَّمْعُ اَهْمَلا وَ نادي بَقَلْبٍ بالْهُمُوم قَدِ امْتَلا اَبَالْفَضْلش يا مَنْكانَ لِلنَّفْس باذلاً طريحاً وَ مِنْكَ الوجُه اَضْحي مُرَمَّلاً |
وَ مازالَ في حَرْب، الطُّغاهِ مُجاهِداً
وَ قَدْ رَشَقوُهَ بالنّبالِ وَ خَزَّقوُا فنادي حُسَيْناً وَالدّمُوُعُ هَوايلٌ عَلَيْكَ سَلامُ اللهش يَابْنَ مُحَمَّدٍ فَلَمّا رَاهُ السّبْطُ مُلْقيً عَلَي الثَّري فَجآءَ اِلَيْهِ وَالْفُؤادُ مُقَرَّحٌ اَخي كَنْتَ عَوْني في الاُمُورِ جَميعِها يَعِزُّ عَلَيْنا اَنْ نَراكَ عَلَي الثَّري |
نويسنده متبحّري است كه رحلت نمودند، ايشان كتابي مخصوص حضرت عباس(ع) مي نويسد و زمانيكه جناب عمادزاده به عتبات عاليات تشريف مي برد خدّام مرقد حضرت ابوالفضل(ع) از ديدنشان (بخاطر كتابي كه راجع به حضرت عباس(ع) نوشته است) خوشحال مي شوند لذا خدّام به او احترام زيادي مي گذارند حتي به ايشان اجازه مي دهند تا قبر حضرت را براي او باز كند و ايشان به زير جايگاه تصريح حضرت بروند. خدّام مي گفتند:
وقتي عمادزاده به كنار قبر مي رود چاله اي را كنار مرقد حضرت مي بيند كه داخل چاله را آب گرفته است، عمادزاده از خدام مي پرسد: چرا اينجا چاله اي است كه درونش را آب گرفته است؟ خدام گفتند: مرقدحضرت كنار فرات است و سطح زمين با آب زياد فاصله ندارد لذا ما چاله اي كنديم تا داخل قبر را آب نگيرد. ببينيد چقدر دردناك است چون حضرت زمان شهادت آب نخورند و آب هم تا كنار حضرت مي آيد ولي داخل قبر نمي تواند برود. سپس عمادزاده مي گويد: حالا كه لطفي شامل حال من شده است، دو ركعت نماز هم كنار قبر حضرت بخوانم كه ركعت دوم در قنوت چشمم به مرقد حضرت افتاد، ديدم حضرت با وجود قد رشيدي كه داشته چقدر مرقد كوچكي دارد(مانند قبر طفلي مي ماند)لا حول و لا قوه بالله العلي العظيم.
نمي دانم اين چه رابطه اي است كه بعد از قرنها ذكر كربلا، حضرت ابا عبدالله(ع) و اباالفضل العباس(ع) و ... اشك از رخسارمان سرازير مي گردد؛ وقتي دست ميوه دل علي(ع) (وجود مقدس ابالفضل(ع)) را قطع مي كنند، دشمنان جرأت مي يابند و به سوي ايشان حمله مي كنند، تيري به چشم مباركش مي زنند و آقا ديگر نمي بيند، از طرفي هم دست ندارد كه تير را بيرون بياورد؛ زانوها و پاهايش را جمع مي كند و تير را از چشم خود خارج مي كند، خون چشم آقا را فراگرفته است، جايي را نمي بيند، دشمنان به او شمشير مي زنند حضرت كه هيچوقت مولايش را برادر صدا نمي كرد فرياد مي زند:
در بيان شهادت حضرت علی اصغر (ع)
پس حضرت بر در خيمه آمد و به جناب زينب سلام الله عليه فرمود كودك صغيرم را به من سپاريد تا او را وداع كنم، پس آن كودك معصوم را گرفت و صورت به نزد او برد تا او را ببوسد كه حرمله بن كامل اسدی لعين تيری انداخت و بر گلوی آن طفل رسيد و او را شهيد كرد. و باين مصيبت اشاره كرده شاعر در اين شعر:
|
فَقَبَّلَ مِنْهُ قَبْلهُ السَّهْمُ مَنْحَراً |
|
وَ مُنْعَطِفِ اَهْوي لِتَقْبيلِ طِفْلِهِ |
پس آن كودك را به خواهر داد، زينب سلام الله عليه او را گرفت و حضرت امام حسين عليه السلام كفهاي خود را زير خون گرفت همينكه پر شد به جانب آسمان افكند و فرمود سهل است بر من هر مصيبتي كه بر من نازل شود زيرا كه خدا نگران است. سبط ابن جوزي در تذكره از هشام بن محمد كلبي نقل كرده كه چون حضرت امام حسين عليه السلام ديد كه لشكر در كشتن او اصرار دارند قرآن مجيد را برداشت و آنرا از هم گشود و بر سر گذاشت و در ميان لشكر ندا كرد: بَيْني وَ بَيْنَكُمْ كِتابُ الله وَجَدّدي مُحَمّّدٌ رَسُولُ اللهِ صَلّي الله عَلَيْه و الِهِ. اي قوم براي چه خون مرا حلال ميدانيد آيا من پسر دختر پيغمبر شما نيستم؟ آيا به شما نرسيد قول جدم در حق من و برادرم حسن عليه السلام. هذانِ سَيّدِا شَبابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ. در اين هنگام كه با آن قوم احتجاج مينمود ناگاه نظرش افتاد به طفلي از اولاد خود كه از شدت تشنگي ميگريست حضرت آن كودك را بر دست گرفت و فرمود: يا قَوْمُ اِنْ لَمْ تَرْحَمُوني فَارْحَمُوا هذا الطّفْلَ. اي لشكر اگر بر من رحم نميكنيد پس بر اين طفل رحم كنيد، پس مردي از ايشان تيري به جانب آن طفل افكند و او را مذبوح نمود. امام حسين عليه السلام شروع كرد به گريستن و گفت اي خدا حكم كن بين ما و بين قومي كه خواندند ما را كه ياري كنند بر ما پس كشتند ما را، پس ندائي از هوا آمد كه بگذار او را يا حسين كه از براي او مرضع يعني دايهايست در بهشت. در كتاب احتجاج مسطور است كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود. طبري از حضرت ابوجعفر باقر عليه السلام روايت كرده كه تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح ميكرد خون را بر او و ميگفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا.
در بيان شهادت حضرت علی اکبر(ع)
شهادت جناب ابوالحسن علي بن الحسين الاكبر سلام الله عليه مادر آنجناب ليلي بنت ابي مره بن عروه بن مسعود ثقفي است، و عروه بن مسعود يكي از سادات اربعه در اسلام و از عظماي معروفين است و او را مثل صاحب يس و شبيهترين مردم به عيسي بن مريم گفتهاند. و علي اكبر عليه السلام جواني خوش صورت و زيبا در طلاقت لسان و صباحت رخسار و سيرت و خلقت اشبه مردم بود به حضرت رسالت صلي الله عليه و آله شجاعت از علي مرتضي عليه السلام داشت، و به جميع محامد و محاسن معروف بود چنانكه ابوالفرج از مغيره روايت كرده كه يك روز معاويه در ايام خلافت خويش گفت سزاوارتر مردم به امر خلافت كيست؟ گفتند جز تو كسي را سزاوارتر ندانيم، معاويه گفت نه چنين است بلكه سزاوارتر براي خلافت علي بن الحسين عليه السلام است و جدش رسول خدا صلي الله عليه و آله است، و جامع است شجاعت بني هاشم و سخاوت بني اميه و حسن منظر و فخر و فخامت ثقيف را. بالجمله آن نازنين جوان عازم ميدان گرديد، و از پدر بزرگوار خود رخصت جهاد طلبيد، حضرت او را اذن كارزار داد. علي عليه السلام چون به جانب ميدان روان گشت آن پدر مهربان نگاه مأيوسانه به آن جوان كرد و بگريست و محاسن شريفش را به جانب آسمان بلند كرد و گفت: اي پروردگار من گواه باش بر اين قوم هنگامي كه به مبارزت ايشان ميرود جواني كه شبيهترين مردم است در خلقت و خلق و گفتار با پيغمبر تو، و ما هر وقت مشتاق ميشديم به ديدار پيغمبر تو نظر به صورت اين جوان ميكرديم، خداوندا بازدار از ايشان بركات زمين را و ايشان را متفرق و پراكنده ساز و در طرق متفرقه بيفكن ايشان را و واليان را از ايشان هرگز راضي مگردان چه اين جماعت ما را خواندند كه نصرت ما كنند چون اجابت كرديم آغاز عداوت نمودند و شمشير مقاتلت بر روي ما كشيدند. آنگاه بر ابن سعد (ملعون) صيحه زد كه چه ميخواهي از ما، خداوند قطع كند رحم ترا و مبارك نفرمايد بر تو امر ترا و مسلط كند بر تو بعد از من كسي را كه ترا در فراش بكشد براي آنكه قطع كردي رحم مرا و قرابت مرا با رسول خدا صلي الله عليه و آله مراعات نكردي، پس به صوت بلند اين آيه مباركه را تلاوت فرمود: اِنَّ اللهَ اصْطفي آدمَ وَ نُوحاً وَ الَ اِبراهيمَ وَ الَ عِمرانَ عَلي العالمينَ ذُرِيّهً بَعضُها مِن بَعضٍ وَ اللهُ سَميعٌ علَيمٌ. و از آن سوي جناب علي اكبر عليه السلام چون خورشيد تابان از افق ميدان طالع گرديد و عرصه نبرد را به شعشه طلعتش كه از جمال پيغمبر (ص) خبر ميداد منور كرد.
|
لَمّا بَدا بَيْنَ الصُّفُوفِ وَ كبًّرَوُا |
|
ذَكَروُا بِطَلْعَتِهِ النَّبِيَّ فَهَلَّلوُا |
پس حمله كرد، و قوت بازويش كه تذكره شجاعت حيدر صفدر ميكرد در آن لشكر اثر كرد و رجز خواند:
|
نَحْنُ وَ بَيْتِ اللهِ اَوْلي بِالنَّبِي |
|
اَنَا عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيًّ |
همي حمله كرد و آن لئيمان شقاوت انجام را طعمه شمشير آتشبار خود گردانيد. بهَر جانب كه روي ميكرد گروهي را به خاك هلاك ميافكند، آنقدر از ايشان كشت تا آنكه صداي ضجه و شيون از ايشان بلند شد، و بعضي روايت كردهاند كه صد و بيست تن را به خاك هلاك افكند. اين وقت حرارت آفتاب و شدت عطش و كثرت جراحت و سنگيني اسلحه او را به تعب درآورد، علي اكبر عليه السلام از ميدان به سوي پدر شتافت. عرض كرد كه آيا ممكن است كه بشربت آبي مرا سقايت فرمايي تا در مقاتله با دشمنان قوتي پيدا كنم؟ و در روايت ديگر است كه فرمود اي پسرك من بياور زبانت را پس زبان علي را در دهان مبارك گذاشت و مكيد و انگشتر خويش را بدو داد و فرمود كه در دهان خود بگذار و برگرد به جهاد دشمنان. فَاِنّي اَرْجُو انّضك لاتُمْسي حَتّي يَسْقيكَ جَدُّكَ بِكَاْسِهِ الاَوْفي شَرْبَهً لاتَظْمَا بَعْدَها اَبَداً پس جناب علي اكبر عليه السلام دست از جان شسته و دل بر خدا بسته به ميدان برگشت و اين رجز خواند:
|
وَ ظَهَرَتْ مِنْ بَعْدِها مَصادِق |
|
الْحَرْبُ قَدْ باَنَتْ لَهاض الْحَقايِقُ |
پس خويشتن را در ميان كفار افكند و از چپ و راست همي زد و همي كشت تا هشتاد تن را به درك فرستاد، اين وقت مره بن منقذعبدي لعين فرصتي به دست كرده شمشيري بر فرق همايونش زد كه فرقش شكافته گشت و از كارزار افتاد. و موافق روايتي مره بن منفذ چون علي اكبر عليه السلام را ديد كه حمله ميكند و رجز ميخواند، گفت گناهان عرب بر من باشد اگر عبور اين جوان از نزد من افتاد پدرش را به عزايش نشانم، پس همينطور كه جناب علي اكبر عليه السلام حمله ميكرد به مره به منقذ برخورد مره لعين نيزه بر آن جناب زد و او را از پا در آورد. و به روايت سابقه پس سواران ديگر نيز علي (ع) را به شمشيرهاي خويش مجروح كردند تا يك باره توانائي از او برفت دست در گردن اسب در آورد و عنان رها كرد اسب او را در لشكر اعداء از اين سوي بدان سوي ميبرد و بهر بيرحمي كه عبور ميكرد زخمي بر علي (ع) ميزد تا اينكه بدنش را با تيغ پاره پاره كردند. وَ قالَ اَبٌوالْفَرَجُ وَ جَعَلَ يَكرُّ كَرَّه بَعْدَ كَرَّهٍ حَتّي رُمِيَ بِسَهْمٍ فَوَقَعَ في حَلْقِهِ فَخَرَقَهُ وَ اَقْبَلَ يَنْقَلِبُ في دَمِهِ. همينطور كه شهزاده حمله ميكرد بر لشكر تيري به گلوي مباركش رسيد و گلوي نازنينش را پاره كرد. آن جناب از كار افتاد و در ميان خون خويش ميغلطيد و در اين اوقات تحمل ميكرد، تا آنگاه كه روح به گودي گلوي مباركش رسيد و نزديك شد كه به بهشت عنبر سرشت شتابد صدا بلند كرد: يا اَبَتاه عَلَيْكَ مِنّيِ السًّلامُ هذا جَدّي رَسُولُ اللله يَقْرَؤُكَ السَّلام وَ يَقُولُ عَجّلِ الْقُدُومَ اِلَيْنا. و به روايت ديگر ندا كرد: يعني اينك جد من رسول خدا صلي الله عليه و آله حاضر است و مرا از جام خويش شربتي سقايت فرمود كه هرگز پس از آن تشنه نخواهم شد و ميفرمايد: ا پس حضرت سيدالشهداء عليه السلام بالاي سر آن كشته تيغ ستم و جفا آمد، به روايت سيد بن طاوس صورت بر صورت او نهاد: شاعر گفته:
|
شد جهان تار از قرآن ماه و مهر |
|
چهر عالمتاب بنهادش به چهر |
و فرمود خدا بكشد جماعتي را كه ترا كشند، چه چيز ايشان را جري كرده كه از خدا و رسول نترسيدند و پرده حرمت رسول را چاك زدند، پس اشگ از چشمهاي نازنينش جاري شد و گفت: اي فرزند اين وقت حضرت زينب سلام الله عليها از سراپرده بيرون آمد و با حال اضطراب و سرعت به سوي نعش جناب علي اكبر ميشتافت و ندبه بر فرزند برادر ميكرد، تا خود را به آن جوان رسانيد و خويش را بر روي او افكند، حضرت سر خواهر را از روي جسد فرزند خويش بلند كرد و به خيمهاش بازگردانيد و رو كرد به جوانان هاشمي و فرمود كه برداريد برادر خود را پس جسد نازنينش را از خاك برداشتند و در خيمهاي كه در پيش روي آن جنگ ميكردند گذاشتند. كه در باب حضرت علي اكبر عليه السلام دو اختلافست. يكي آنكه در چه وقت شهيد گشته، شيخ مفيد و سيد بن طاوس و طبري و ابن اثير و ابوالفرج و غيره ذكر كردهاند كه اول شهيد از اهل بيت عليهم السلام علي اكبر بوده و تاييد ميكند كلام ايشان را زيارت شهداء معروفه ولكن بعضي از ارباب مقاتل اول شهيد از اهل بيت را عبدالله بن مسلم گفتهاند و شهادت علي اكبر را در اواخر شهداء ذكر كردهاند. دوم اختلاف در سن شريف آن جنابست كه آيا در وقت شهادت هيجده ساله يا نوزده ساله بوده، و از حضرت سيد سجاد عليه السلام كوچكتر بوده يا بزرگتر و به سن بيست و پنچ سالگي بوده؟ و مابين فحول علماء در اين باب اختلاف است، و ما در جاي ديگر اشاره باين اختلاف و مختار خود را ذكر كرديم و بهر تقدير اين مدتي كه در دنيا بود عمر شريف خود را صرف عبادت و زهادت و اطعام مساكين و اكرام وافدين وسعه در اخلاق و توسعه در ارزاق فرموده به حدي كه در مدحش گفته شده:
لَمْ تَرَعَيْنُ نَظَرَتْ مِثْلَهُ مِنْمُحْتَفٍ يَمْشي وَلاناعِلٍ
(الابيات)
و در زيارتش خوانده ميشود: اَلسَّلامَ عَلَيْكَ اَيُّهَا الصّدّيقُ وَ الشَّهيدُ الْمُكَرَّمُ وَ السَّيّدُ المُقَدَّمُ الّذَي عاشَ سَعيداً وَ ماتَ شَهيداً وَذَهَبَ فَقيداً فَلَمْ تَتَمَتَّعْ مِنَ الدُّنْيا اِلاّ بِالْعَمَلش الصّالِحِ وَ لَمْ تَتَشاغَلْ اِلاّ بِالْمَتْجَرش الرّابِحِ. و چگونه چنين نباشد آن جواني كه اشبه مردم باشد به حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و آله و اخذ آداب كرده باشد از دو سيد جوانان اهل جنت، چنانچه خبر ميدهد از اين مطلب عبارت زيارت مرويه معتبره آن حضرت اّلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ و آيا والده آن جناب در كربلا بوده يا نبوده؟ ظاهر آنست كه نبوده و در كتب معتبره نيافتم در اين باب چيزي. و اما آنچه مشهور است كه بعد از رفتن علي اكبر عليه السلام به ميدان، حضرت حسين عليه السلام نزد مادرش ليلي رفت و فرمود برخيز و برو در خلوت دعا كن براي فرزندت كه من از جدم شنيدم كه ميفرمود دعاي مادر در حق فرزند مستجاب ميشود الخ به فرمايش شيخ ما تمام دروغست.
مبارزهء حضرت ابي عبدالله الحسين (ع) و شهادت آن مظلوم
از بعض ارباب مقاتل نقل است كه چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام نظر كرد هفتاد و دو تن از ياران و اهلبيت خود را شهيد و كشته بر روي زمين ديد عازم جهاد گرديد، پس به جهت وداع زنها رو به خيمه كرد و پردگيان سرادق عصمت را طلبيد و ندا كرد كه اي سكينه، اي فاطمه، اي زينب، اي ام كلثوم. عَلَيْكُنَّ مِنّي السَّلامُ:
|
وَاَسْكَنَّ مِنهُ الذَّيلَ مُنتجِباتِ |
|
فَقٌمن وَاَرْسَلنَ الدُّموُعَ تَلَهُفّا |
پس سكينه عرض كرد اي پدر آيا تن به مرگ دادهاي؟ فرمود چگونه تن به مرگ ندهد كسي كه ياور و معيني ندارد عرض كرد پس ما را به حرم جدمان بازگردان، حضرت در جواب بدين مثل تمثل جست:
اگر صياد از مرغ قطا دست بر ميداشت آن حيوان در آشيانة خود آسوده ميخفت. كنايت از آنكه اين لشكر دست از من برنميدارند، و نميگذارند كه شما را به جائي برم، زنها صدا به گريه بلند كردند، حضرت ايشان را ساكت فرمود. و گويند كه آن حضرت رو به ام كلثوم نمود و فرمود. اوُصيكِ يا اُخَيَّه بِنَفْسِكِ خَيْراً وَ اِنّي بارِرٌ اِلي هؤلاءِ الْقَوْم. در اثبات الوصيه است كه امام حسين عليه السلام حاضر كرد علي بن الحسين عليه السلام را و آن حضرت بیمار بود پس وصيت فرمود به او به اسم اعظم و مواريث انبياء عليهم السلام و آگاه نمود او را كه علوم و صحف و مصاحف و سلاح را كه از مواريث نبوتست نزد ام سلمه رضي الله عنها گذاشته و امر كرده كه چون امام زين العابدين عليه السلام برگردد به او سپارد. در دعوات راوندي از حضرت امام زين العابدين عليه السلام روايت كرده كه فرمود پدرم مرا در بر گرفت و به سينه خود چسباند در آن روز كه كشته شد وَالدّمآءُ تَغْلي و خونها در بدن مباركش جوش ميخورد، و فرمود اي پسر من حفظ كن از من دعائي را كه تعليم فرمود آنرا به من فاطمه صلوات الله عليه و تعليم فرمود به او رسول خدا صلي الله عليه و آله و تعليم نمود به آن حضرت جبرئيل از براي حاجت و مهم و اندوه و بلاهاي سخت كه نازل ميشود و امر عظيم و دشوار و فرمود بگو: بِحَقّ يس وَالْقُرانِ الْحَكيمِ وَ بِحَقّ طه وَالْقُرانِ الْعَظيم يا مَنْ يَقْدِرُ عَلي حَوائِج السّائِلينَ يا مَنْ يَعْلَمُ ما في الضَّميرِِ يا مُنَفّسَ عَنِ الْمَكروُبينَ يا مُفَرّجَ عَنِ الْمَغْمُومينَ يا ارحِمَ الشَّيْخ الْكبيرِ يا رازِقَ الّطِفْلِ الصَّغيرِ يا مَنْ لايَحْتاجُ اِلَي التَّفْسيرِ صَلّ عَلي مُحًّمَدٍ وَ الِ مُحَّمَدٍ وَ افعَلْ بي كَذا وَ كَذا. در كافي روايت شده كه حضرت امام زين العابدين عليه السلام وقت وفات خويش حضرت امام محمد باقر عليه السلام را به سينه چسبانيد و فرمود اي پسر جان من وصيت ميكنم ترا به آنچه كه وصيت كرد به من پدرم هنگامي كه وفاتش حاضر شد و فرمود اين وصيت را پدرم به من نموده فرمود, يا بُنّيَّ اِيّاكَ وَ ظُلْمَ مَنْ لايَجِدُ عَلَيْكَ ناصِراً اِلاّض اللهُ. اي پسر جان من بپرهيز از ظلم بر كسي كه ياوري و دادرسي ندارد مگر خدا. راوي گفت پس حضرت سيدالشهداء عليه السلام به نفس نفيس عازم قتال شد. امام زين العابدين عليه السلام چون پدر بزرگوار خود را تنها و بيكس ديد با آنكه از ضعف و ناتواني قدرت برداشتن شمشير نداشت راه ميدان پيش گرفت، ام كلثوم از قفاي او ندا در داد كه اي نور ديده برگرد، حضرت سجاد عليه السلام فرمود كه اي عمه دست از من بردار و بگذار تا پيش روي پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله جهاد كنم، حضرت سيدالشهداء عليه السلام به ام كلثوم فرمود كه باز دار او را تا كشته نگردد و زمين از نسل آل محمد عليهم السلام خالي نماند. بالجمله امام حسين عليه السلام در چنين حال از محبت امت دست بازنداشت و همي خواست بلكه تني چند به راه هدايت درآيد و از آن گمراهان روي برتابد. لاجرم ندا در داد كه آيا كسي هست كه ضرر دشمن را از حرم رسول خدا صلي الله عليه و آله بگرداند؟ آيا خداپرستي هست كه در باب ما از خدا بترسد؟ آيا فريادرسي هست كه اميد ثواب از خدا داشته باشد و به فرياد ما برسد؟ آيا معيني و ياوري هست كه به جهت خدا ياري ما كند؟ زنها كه صداي نازنينش را شنيدند به جهت مظلومي او صدا را به گريه و عويل بلند كردند. كه حضرت از اسب فرود آمد و با نيام شمشير گودي در زمين كند و آن كودك را به خون خويش آلوده كرد پس او را دفن نمود. تيري آمد رسيد بر گلوي پسري از آن حضرت كه در كنار او بود پس آن حضرت مسح ميكرد خون را بر او و ميگفت: اَلَلّهَمَّ احْكُمْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْم دَعَوْنا لِيَنْصُرُونا فَقَتَلُونا. پس امر فرمود آوردند حبرهاي و آن جامهاي است يماني آن را چاك كرد و پوشيد پس با شمشير به سوي كارزار بيرون شد، انتهي. بالجمله چون از كار طفل خويش فارغ شد سوار بر اسب شد و روي به آن منافقان آورد و فرمود:
|
عَنْ ثَوابِ الله رَبّ الثّقَلَيْنِ |
|
كَفَرَ الْقَوْمُ وَ قِدْماً رَغِبُوا |
پس مقابل آن قوم ايستاد و در حالتي كه شمشير خود را برهنه در دست داشت و دست از زندگاني دنيا شسته و يك باره دل به شهادت و لقاي خدا بسته و اين اشعار را قرائت ميفرمود:
|
كَفاني بِهذا مُفْخَرًا حينَ اَفْخَرُ |
|
اَنَا ابْنُ عِليّ الّطُهْرِ مِنْالِ هاشِمٍ |
پس مبارز طلبيد و هر كه در برابر آن فرزند اسد الله الغالب ميآمد او را به خاك هلاك ميافكند تا آنكه كشتار عظيمي نمود و جماعت بسيار از شجاعان و ابطال رجال را به جهنم فرستاد، ديگر كسي جرئت ميدان آن حضرت نكرد. پس آن جناب حمله بر ميمنه نمود و فرمود:
|
وَالْعارُ اَوْلي مِنْ دُخُولِ النّارِ |
|
اَلْمَوْتُ خَيْرٌ مِنْ رُكُوبِ الْعارِ |
پس حمله بر مسيره كرد و فرمود:
|
الَيْتُ اَنْ لا اَنْثَني |
|
انا الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيِ |
بعض از رواه گفته به خدا قسم هرگز نديدم مردي را كه لشكرهاي بسيار او را احاطه كرده باشند و ياران و فرزندان او را به جمله كشته باشند و اهلبيت او را محصور و مستأصل ساخته باشند شجاعت و قوي القلبتر از امام حسين عليه السلام چه تمام اين مصائب در او جمع بود به علاوه تشنگي و كثرت حرارت و بسياري جراحت و با وجود اينها گرد اضطراب و اضطرار بر دامن وقارش ننشست و به هيچگونه آلايش تزلزل در ساحت وجودش راه نداشت و با اينحال ميزد و ميكشت، و گاهي كه ابطال رجال بر او حمله ميكردند و چنان بر ايشان ميتاخت كه ايشان چون گله گرگ ديده ميرميدند و از پيش روي آن فرزند شير خدا ميگريختند، ديگر باره لشكر گرد هم در ميآمدند و آن سي هزار نفر پشت با هم ميدادند و حاضر به جنگ او ميشدند، پس آن حضرت بر آن لشكر انبوه حمله ميافكند كه مانند جراد منتشر از پيش او متفرق و پراكنده ميشدند و لختي اطراف او از دشمن تهي ميگشت. پس از قلب لشكر روي به مركز خويش مينمود و كلمه مباركه لاحَوْلَ وَلاقُوّهَ اِلاّ بِاللهِ را تلاوت ميفرمود.
شايسته است در اين مقام كلام (جميز كار كردن) را در شجاعت امام حسين عليه السلام نقل كنيم: شيخ مرحوم در از اين شخص نقل كرده كه كتابي در تاريخ چين نوشته به زبان اردو كه زبان متعارف حاليه هند است و آنرا چاپ كردند، در جلد دوم در صفحه 111 چون به مناسبتي ذكري از شجاعت شده بود اين كلام كه عين ترجمه عبارت اوست در آنجا مذكور است: «چون بهادري و شجاعت رستم مشهور زمانه است لكن مرداني چند گذشته كه در مقابلشان نام رستم قابل بيان نيست چنانچه حسين بن علي عليهماالسلام كه شجاعتش بر همه شجاعان رتبه تقدم يافته چرا كه شخصي كه در ميان كربلا به ريگ تفته با حالات تشنگي و گرسنگي مردانگي به كار برده باشد به مقابل او نام رستم كسي آرد كه از تاريخ واقف نخواهد بود. قلم كه را يارا است كه حال حسين عليه السلام برنگارد، و زبان كه را طاقت كه مدح ثابت قدمي هفتاد و دو نفر در مقابله سي هزار فوج شامي خونخوار و شهادت هر يك را چنانچه بايد ادا نمايد، نازك خيالي كجا اينقدر رسا است كه حال و دلهاي آنها را تصوير كند كه بر سرشان چه پيش آمد از آن زماني كه عمر سعد (ملعون) با ده هزار فوج دور آنها را گرفته تا زماني كه شمر (ملعون) سر اقدس را از تن جدا كرد. مثل مشهور است كه دواي يك، دو باشد يعني از آدم تنها كار برنميآيد تا دومي برايش مددكار نباشد. مبالغه بالاتر از آن نيست كه در حق كسي گفته شود كه فلان كس را دشمن تنگ كرده بودند با وجود آن ثابت قدمي را از دست ندادند. چنانچه از چهار طرف ده هزار فوج يزيد بود كه بارش نيزه و تيرشان مثل بادهاي تيره طوفان ظلمت برانگيخته بودند. دشمن پنجم حرارت آفتاب عرب بود كه نظيرش در زير فلك صورت امكان نپذيرفته، گفته ميتوان شد كه تمازت و گرمي عرب غير از عرب يافت نميتواند شد. دشمن ششم ريگ تفيدة ميدان كربلا بود كه در تمازت آفتاب شعله زن و مانند خاكستر تنور گرم سوزنده و آتش افكن بوده بلكه درياي قهاري ميتوان گفت كه حبابهايش آبلههاي پاي بني فاطمه بودند، واقعي دو دشمن ديگر كه از همه ظالمتر يكي تشنگي و دوم گرسنگي مثل همراهي دغاباز ساعتي جدا نبودند، خواهش و آرزوي اين دو دشمن همان وقت كم ميشد كه زبانها از تشنگي چاك چاك ميگرديدند. پس كساني كه در چنين معركه هزارها كفار را مقابله كرده باشند بهادري و شجاعت برايشان ختم است». به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را. رَجَعَ الْكَلامُ اِلي سِياقِهِ الاَوَّل: اين وقت ابن سعد لعين بدانست كه در پهن دشت آفرينش هيچكس را آن قدرت و توانائي نيست كه با امام حسين عليه السلام كوشش كند و اگر كار بدينگونه رود آن حضرت تمام لشكر را طمعه شمشير خود گرداند. لاجرم سپاهيان را بانگ بر زد و گفت: واي بر شما آيا ميدانيد كه با كه جنگ ميكنيد و با چه شجاعتي رزم ميدهيد اين فرزند انزع البطين غالب كل غالب علي بن ابيطالب عليه السلام است، اين پسر آن پدر است كه شجاعان عرب و دليران روزگار را به خاك هلاك افكنده. همگي همدست شويد و از هر جانب بر او حمله آريد:
|
فَصَوَّبُوا الرَّايَ لَمّا صَعَّدُوا الْفِكَرا |
|
اَعْياهُمْ اَنْ يَنالوُهُ مَبارَزَه |
پس آن لشكر فراوان از هر جانب بر آن بزرگوار حمله آوردند و تيراندازان تيرها بر كمان نهادند و بسوي آن حضرت رها كردند.
پس دور آن غريب مظلوم را احاطه كردند و مابين او و خيام اهلبيت حاجز و حائل شدند، و جماعتي جانب سرادق عصمت گرفته. حضرت چون اين بدانست بانگ بر آن قوم زد و فرمود كه اي شيعيان آل ابوسفيان اگر دست از دين برداشتيد و از روز قيامت و معاد نميترسيد پس در دنيا آزاد مرد و با غيرت باشيد رجوع به حسب و نسب خود كنيد زيرا كه شما عرب ميباشيد. يعني عرب غيرت و حميت دارد شمر (ملعون) بيحيا رو به آن حضرت كرد و گفت چه ميگوئي اي پسر فاطمه؟ فرمود ميگويم من با شما جنگ دارم و مقاتلت ميكنم و شما با من نبرد ميكنيد، زنان را چه تقصير و گناه است؟ پس منع كنيد سركشان خود را كه متعرض حرم من نشوند تا من زندهام. شمر صيحه در داد كه اي لشكر از سراپردة اين مرد دور شويد كه كفوي كريم است و قتل او را مهيا شويد كه مقصود ما همين است. پس سپاهيان بر آن حضرت حمله كردند و آن جناب مانند شير غضبناك در روي ايشان درآمد و شمشير در ايشان نهاد و آن گروه انبوه را چنان به خاك ميافكند كه باد خزان برگ درختان را. و بهر سو كه رو ميكرد لشكريان پشت ميدادند. پس از كثرت تشنگي راه فرات در پيش گرفت، كوفيان دانسته بودند كه اگر آن جناب شربتي آب بنوشد ده چندان از اين بكوشد و بكشد. لاجرم در طريق شريعه صف بستند و راه آب را مسدود نمودند و هرگاه آن حضرت قصد فرات مينمود و بر او حمله ميكردند و او را بر ميگردانيدند.
اعور سلمي و عمر و بن حجاج كه با مردانی كماندار نگهبان شريعه بودند بانگ بر سپاه زدند كه حسين را راه بر شريعه مگذاريد، آن حضرت مانند شير غضبان برايشان حمله ميافكند و صفوف لشكر را بشكافت و راه شريعه را از دشمن بپرداخت و اسب را به فرات راند و سخت تشنه بود و اسب آن جناب نيز تشنگي را از حد افزون داشت سر به آب گذاشت. حضرت فرمود كه تو تشنه و من نيز تشنهام به خدا قسم كه آب نياشامم تا تو بياشامي، كانه اسب فهم كلام آن حضرت كرد، سر از آب برداشت يعني در شرب آب من بر تو پيشي نميگيرم، پس حضرت فرمود آب بخور من ميآشامم و دست فرا برد و كفي آب بر گرفت تا آن حيوان بياشامد كه ناگاه سواري فرياد برداشت كه اي حسين تو آب مينوشي و لشكر به سراپردهات ميروند و هتك حرمت تو ميكنند.
چون آن معدن حميت وغيرت اين كلام را از آن ملعون شنيد آب از كف بريخت و به سرعت از شريعه بيرون تاخت و بر لشكر حمله كرد تا به سراپردة خويش رسيد معلوم شد كه كسي متعرض خيام نگشته و گوينده اين خبر مكري كرده بوده. پس دگرباره اهلبيت را وداع گفت، اهلبيت همگان با حال آشفته و جگرهاي سوخته و خاطرهاي خسته و دلهاي شكسته در نزد آن حضرت جمع آمدند و در خاطر هيچ آفريده صورت نبندد كه ايشان به چه حالت بودند و هيچكس نتواند كه صورت حال ايشان را تقرير يا تحرير نمايد.
|
كه تصويرش زده آتش بجانم |
|
من از تحرير اين غم ناتوانم |
بالجمله ايشان را وداع كرد و به صبرو شكيبائي ايشان را وصيت نمود و فرمان داد تا چادر اسيري بر سر كنند و آماده لشكر مصيبت و بلا گردند، و فرمو د بدانيد كه خداوند شما را حفظ و حمايت كند و از شر دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را به خير كند و دشمنان شما را به انواع عذاب و بلا مبتلا سازد و شما را به انواع نعم و كرم مزد و عوض كرامت فرمايد، پس زبان به شكوه ميگشائيد و سخني ميگوئيد كه از مرتبت و منزلت شما بكاهد، اين سخنان بفرمود و رو به ميدان نمود. شاعر در اين مقام گفته:
|
بر كودكان نمود به حسرت همي نگاه |
|
آمد به خيمگاه وداع حرم نمود |
پس عنان مركب به سوي ميدان بگردانيد و بر صف لشكر مخالفان تاخت ميزد و ميانداخت و با لب تشنه و بدن خسته از كشته پشته ميساخت و مانند برگ خزان سرهاي آن منافقان را بر زمين ميريخت و به ضرب شمشير آبدار خون اشرار و فجار را با خاك معركه ميريخت و ميآميخت، لشكر از هر طرف او را تيرباران نمودند، آن حضرت در راه حق آن تيرها را بر رو و گلو و سينه مبارك خود ميخريد و از كثرت خدنگ كه بر چشمههاي زره آن حضرت نشست سينه مباركش چون خارپشت گشت. در اين وقت حضرت از بسياري جراحت و كثرت تشنگي و بسياري ضعف و خستگي توقف فرمود تا ساعتي استراحت كرده باشد كه ناگاه ظالمي سنگي انداخت به جانب آن حضرت آن سنگ بر جبين مباركش رسيد و خون از جاي او بر چشم و چهره خود را از خون پاك كند تا ناگاه تيري كه پيكانش زهرآلوده و سه شعبه بود بر سينه مباركش و به قولي بر دل پاكش رسيد و از آن سوي سر بدر كرد و حضرت در آنحال گفت: بِسْمِ اللهِ وَ باللهِ وَ علي مِلَّهِ رَسُولِ اللهِ صَلّي الله عَلَيْهِ وَ الِهِ.
آنگاه رو به سوي آسمان كرد و گفت اي خداوند من ، تو ميداني كه اين جماعت ميكشند مردي را كه در روي زمين پسر پيغمبر جز او نيست. پس دست برد و آن تير را از قفا بيرون كشيد و از جاي آن تير مسموم مانند ناودان خون جاري گرديد، حضرت دست به زير آن جراحت ميداشت چون از خون پر شد به جانب آسمان ميافشاند و از آن خون شريف قطرهاي برنميگشت ديگرباره كف دست را از خون پر كرد و بر سر و روي و محاسن خود ماليد و فرمود كه با سر و روي خون آلود و به خون خويش خضاب كرده جدم رسول خدا (ص) را ديدار خواهم كرد و نام كشندگان خود را به او عرض خواهم داشت. مؤلف گويد: كه صاحب معراج المحبه اين مصيبت را نيكو به نظم آورده است، شايسته است كه من آن را در اينجا ذكر كنم، فرموده:
|
كه آسايد دمي از زخم پيكار |
|
به مركز باز شد سلطان ابرار |
اين وقت ضعف و ناتواني بر آن حضرت غلبه كرد و از كارزار بازايستاد و هر كه به قصد او نزديك ميآمد يا از بيم يا از شرم كناره ميكرد و برميگشت. تا آنكه مردي از قبيله كنده كه نام نحسش مالك (لعين) بن يسر بود به جانب آن حضرت روان شد و ناسزا و دشنام به آن جناب گفت و با شمشير ضربتي بر سر مباركش زد كلاهي كه بر سر مقدس آن حضرت بود شكافته شد و شمشير بسر مقدسش رسيد و خون جاري شد به حدي كه آن كلاه از خون پر شد. حضرت در حق او نفرين كرد و فرمود: با اين دست نخوري و نياشامي و خداوند ترا با ظالمان محشور كند. پس آن كلاه ديگر بر سر گذاشت و عمامه بر روي آن بست. مالك بن يسر آن كلاه پرخون را كه از خز بود برگرفت و بعد از واقعه عاشورا به خانه خويش برد و خواست او را از آلايش خون بشويد زوجهاش ام عبدالله بنت الحر البدي كه آگه شد بانگ بر او زد كه در خانه من لباس مأخوذي فرزند پيغمبر را ميآوري؟ بيرون شو از خانه من خداوند قبرت را از آتش پر كند و پيوسته آن ملعون فقير و بدحال بود و از دعاي امام حسين عليه السلام هر دو دست او از كار افتاد بود و در تابستان مانند دو چوب خشك ميگرديد و در زمستانت خون از آنها ميچكيد و بر اين حال خسران بود تا به جهنم واصل شد. لشكر لحظه از جنگ آن حضرت درنگ كردند پس از آن رو به او آوردند و او را دائره وار احاطه كردند. اين هنگام عبدالله بن حسن كه در ميان خيام بود و كودكي غيرمراهق بود چون عم بزرگوار خود را بدين حال ديد تاب و توان از وي برفت و به آهنگ خدمت آن حضرت از خميه بيرون دويد تا مگر خود را به عموي بزرگوار رساند. جناب زينب سلام الله عليها از عقب او بشتاب بيرون شد و او را بگرفت و از آن سوي امام عليه السلام نيز ندا در داد كه اي خواهر عبدالله را نگاه دار مگذار كه در اين ميدان بلاانگيز آيد و خود را هدف تير و سنان بيرحمان نمايد. جناب زينب هر چه در منع او اهتمام كرد فايده نبخشيد و عبدالله از برگشتن به سوي خيمه امتناع سختي نمود و گفت به خدا قسم كه از عموي خويش مفارقت نكنم و خود را از چنگ عمهاش رهانيد و به تعجيل تمام خود را به عموي خود رسانيد و در اين وقت ابحر (لعين) ابن كعب شمشير خود را بلند كرده بود كه به حضرت امام حسين عليه السلام فرود آورد كه آن شاهزاده رسيد و به آن ظالم فرمود واي بر تو اي پسر زانيه ميخواهي عموي مرا بكشي آن ملعون چون تيغ فرود آورد عبدالله دست خود را سپر ساخت و در پيش شمشير داد، شمشير دست آن مظلوم را قطع كرد چنانكه صداي قطع كردنش بلند شد و به نحوي بريده شد كه با پوست زيرين بياويخت. آن طفل فرياد برداشت كه يا ابتاه يا عماه حضرت او را بگرفت و بر سينه خو د چسبانيد و فرمود اي فرزند برادر صبر كن بر آنچه بر تو فرود آيد و آنرا از در خير و خوبي به شمار گير، هم اكنون خداوند ترا با پدران بزرگوارت ملحق خواهد نمود پس حرمله (لعين) تيري به جانب آن كودك انداخت و او را در بغل عم خويش شهيد كرد. حميد بن مسلم گفته كه شنيدم حسين عليه السلام در آن وقت ميگفت: اَلَلّهُمَّ اَمْسِكْ عَنْهُمْ قِطْرِ السَماءِ وَ امْنَعْهُمْ بَرَكاتِ الاَرْضِ الخ. شيخ مفيد ره فرمود كه رجاله حمله كردند از يمن و شمال بر كساني كه باقيمانده بودند با امام حسين عليه السلام پس ايشان را به قتل رسانيدند و باقي نماند با آن حضرت جز سه نفر يا چهار نفر.
حضرت سيدالشهداء عليه السلام فرمود بياوريد براي من جامهاي كه كسي در آن رغبت نكند كه آنرا در زير جامههايم بپوشم تا چون كشت شوم و جامههايم را بيرون كنند آن جامه را كسي از تن من بيرون نكند. پس جامهاي برايش حاضر كردند، چون كوچك بود و بر بدن مباركش تنگ ميافتاد آنرا نپوشيد، فرمود اين جامه اهل ذمت است جامه از اين گشادتر بياوريد پس جامه وسيعتر آوردند آنگاه در پوشيد. و به روايت سيد ره جامه كهنه آوردند حضرت چند موضع آنرا پاره كرد تا از قيمت بيفتد و آنرا در زير جامههاي خود پوشيد فَلَمّا قُتِلَ جَرّدَوُهُ مِنْهُ چون شهيد شد آن كهنه جامه را نيز از تن شريفش بيرون آوردند.
|
كه تا برون نكند خصم بدمنش ز تنش |
|
لباس كهنه بپوشيد زير پيرهنش |
چون باقي نماند با آن حضرت احدي مگر سه نفر از اهلش يعني از غلامانش، رو كرد بر آن قوم و مشغول مدافعه گرديد، و آن سه نفر حمايت او ميكردند تا آن سه نفر شهيد شدند و آن حضرت تنها ماند و از كثرت جراحت كه بر سر و بدنش رسيده بود سنگين شده بود و با اين حال شمشير بر آن قوم كشيده و ايشان را به يمين و شمال متفرق مينمود شمر (ملعون) كه خمير ماية هر شر و بدي بود چون اين بديد سواران را طلبيد و امر كرد كه در پشت پادگان صف كشند و كمانداران را امر كرد كه آن حضرت را تيرباران كنند، پس كمانداران آن مظلوم بيكس را هدف تير نمودند و چندان تبر بر بدنش رسيد كه آن تيرها مانند خار خارپشت بر بدن مباركش نمايان گرديد. اين هنگام آن حضرت از جنگ باز ايستاد و لشكر نيز در مقابلش توقف نمودند. خواهرش زينب سلام الله عليها كه چنين ديد بر در خيمه آمد و عمر سعد را ندا كرد و فرمود: وَيْحَكَ يا عُمرَ اَيُقْتَلُ ابَوعَبْداللهِ وَ اَنْتَ تَنْظُرُ اِلَيْهِ عمر سعد جوابش نداد. و به روايت طبري اشگش به صورت و ريش نحسش جاري گرديد و صورت خود را از آن مخدره برگردانيد، پس جناب زينب عليهاالسلام رو به لشكر كرد و فرمود واي بر شما آيا در ميان شما مسلماني نيست؟ احدي او را جواب نداد.
كه چون از كثرت زخم و جراحت اندامش سست شد و قوت كارزار از او برفت و مثل خارپشت بدنش پر از تير شده بود اين وقت صالح (لعين) بن وهب المزني وقت را غنيمت شمرده از كنار حضرت درآمد و با قوت تمام نيزه بر پهلوي مباركش زد چنانكه از اسب درافتاد و روي مباركش از طرف راست بر زمين آمد و در اين حال فرمود:
پس برخاست و ايستاد. فَلَمّا خَلي سَرْجُ الْفَرسِ مِنْ هَيْكَلِ الوَحْي وَ التَّنْزيل وَ هَوي عَلَي الارْضِ عَرْشُ الْمَلِكِ الْجَليلِ جَعَلَ يُقاتِلُ وَ هُوَ راجِلٌ قِتالاً اَفْعَدَ الْفَوارِسَ وَ اَرْعَدَ الْفَرائِصَ وَ اَذْهَلَ عُقوُلَ فُرسانِ الْعَرَبِ وَ اَطارِعَنِ الُّرؤُسِ الاَلْبابَ وَ الّلًبَبِ. تمام توجهش به سمت برادر بود چون اين بديد از در خيمه بيرون دويد و فرياد برداشت كه وا اخاه وا سيداه وا اهلبيتاه اي كاش آسمان خراب ميشد و بر زمين ميافتاد و كاش كوهها از هم ميپاشيد و بر روي بيابانها پراكنده ميشد. راوي گفت كه شمر بن ذي الجوشن (ملعون) لشكر خود را ندا در داد براي چه ايستادهايد و انتظار چه ميبريد؟ چرا كار حسين را تمام نميكنيد؟ پس همگي بر آن حضرت از هر سو حمله كردن حصين (لعين) بن تميم تيري بر دهان مباركش زد ابوايوب (ملعون) غنوي تيري بر حلقوم شريفش زد و زرعه (لعين) بن شريك بر كف چپش زد و قطعش كرد و ظالمي ديگر بر دوش مباركش زخمي زد كه آن حضرت بر وي درافتاد و چنان ضعف بر آن حضرت غالب شده بود كه گاهي به مشقت زياد برميخاست، طاقت نميآورد و بر روي ميافتاد تا اينكه سنان ملعون نيز بر گلوي مباركش فرو برد پس بيرون آورده و فرو برد در استخوانهاي سينهاش و بر اين هم اكتفا نكرد آنگاه كمان بگرفت و تيري بر نحر شريف آن حضرت افكند كه آن مظلوم درافتاد. در روايت ابن شهر آشوب است كه آن تير بر سينه مباركش رسيد پس آن حضرت بر زمين واقع شد و خون مقدسش را با كفهاي خود ميگرفت و ميريخت بر سر خود چند مرتبه پس عمر سعد (ملعون) گفت به مردي كه در طرف راست او بود از اسب پياده شو و به سوي حسين رو و او را راحت كن. خولي (لعين) بن يزيد چون اين بشنيد به سوي قتل آن حضرت سبقت كرد دويد چون پياده شد و خواست كه سر مبارك آن حضرت را جدا كند رعده و لرزشي او را گرفت و نتوانست شمر (ملعون) با وي گفت خدا بازويت را پاره پاره گرداند چرا ميلرزي؟ پس خود آن ملعون كافر سر مقدس آن مظلوم را جدا كرد. سنان بن انس لعنه الله پياده شد و نزد آن حضرت آمد و شمشير را بر حلقوم شريفش زد وميگفت والله كه من سر ترا جدا ميكنم و ميدانم كه تو پسر پيغمبري و از همه مردم از جهت پدر و مادر بهتري پس سر مقدسش را بريد. هنگام شهادت جناب امام حسين عليه السلام هر كه نزديك او ميآمد سنان بر او حمله ميكرد و او را دور مينمود براي آنكه مبادا كس ديگر سر آن جناب را ببرد تا آنكه خود او سر را از تن جدا كرد و به خولي سپرد.
|
مُجْمَلَهً ذِكْرُها لِمُدَّكَّرٍ |
|
فَاجِعَهٌ اِنْ ارَدْتُ اكْتُبُها |
پس در اين هنگام غبار سختي كه سياه و تاريك بود در هوا پيدا شد و بادي سرخ وزيدن گرفت و چنان هوا تيره و تار شد كه هيچكس عين و اثري از ديگر نميديد، مردمان منتظر عذاب و مترصد عقاب بودند تا اينكه پس از ساعتي هوا روشن شد و ظلمت مرتفع گرديد.
حضرت صادق عليه السلام فرمود در آن هنگامي كه حضرت امام حسين عليه السلام شهيد گشت لشكريان شخصي را نگريستند كه صيحه و نعره ميزند گفتند بس كن اي مرد اين همه ناله و فرياد براي چيست؟ گفت چگونه صحيه نزنم و فرياد نكنم و حال آنكه رسول خدا صلي الله عليه و آله را ميبينم ايستاده گاهي نظر به سوي آسمان ميكند و زماني حربگاه شما را نظاره ميفرمايد از آن ميترسم كه خدا را بخواند و نفرين كند و تمام اهل زمين را هلاك نمايد و من هم در ميان ايشان هلاك شوم. بعضي از لشكر با هم گفتند كه اين مردي است ديوانه و سخن سفيهانه ميگويد، و گروهي ديگر كه توابون آنها را گويند از اين كلام متنبه شدند و گفتند به خدا قسم كه ستمي بزرگ بر خويشتن كرديم و به جهت خوشنودي پسر سميه سيد جوانان اهل بهشت را كشتيم و همانجا توبه كردند و بر ابن زياد خروج كردند و واقع شد از امر ايشان آنچه واقع شد. راوي گفت فدايت شوم آن صيحه زننده چه كس بود فرمود ما او را جز جبرئيل ندانيم.
حضرت سيدالشهداء عليه السلام از دنيا رفت در روز شنبه دهم محرم سال شصت و يكم هجري بعد از نماز ظهر آن روز در حالي كه شهيد گشت و مظلوم و عطشان و صابر بر بلايا بود به نحوي كه به شرح رفت و سن شريف آن جناب در آن وقت پنجاه و هشت سال بود كه هفت سال از آنرا با جد بزر گوارش رسول خدا صلي الله عليه و آله بود و سي و هفت سال با پدرش اميرالمؤمنين عليه السلام و با برادرش امام حسين عليه السلام چهل و هفت سال و مدت امامتش بعد از امام حسين عليه السلام يازده سال بود، و خضاب ميفرمود با حنا و رنگ در وقتي كه كشته شد خضاب از عارضش بيرون شده بود.
برگرفته از کتاب منتهی الامال
مؤلف حاج شیخ عبّاس قمی
بعد از شهادت حضرت امام حسین (ع)
چون حضرت سيدالشهداء عليه السلام به درجه رفيعه شهادت رسيد اسب آن حضرت در خون آن حضرت غلطيد و سرو كاكل خود را به آن خون شريف آلايش داد و به اعلي صوت بانگ واويلي برآورد و روانه به سوي سراپرده شد چون نزد خيمه آن حضرت رسيد چندان صيحه كرد و سر خود را بر زمين زد تا جان داد دختران امام عليه السلام چون صداي آن حيوان را شنيدند از خيمه بيرون دويدند ديدند اسب آن حضرتست كه بيصاحب غرقه به خون ميآيد پس دانستند كه آن جناب شهيد شده آن وقت غوغاي رستخيز از پردگيان سرادق عصمت بالا گرفت و فرياد واحسيناه و واماماه بلند شد. شاعر عرب در اين مقام گفته:
|
يَنوُحُ وَ يَنعْي الظّامِي الْمُتَرَمِلا |
|
وَ راحَ جَوادُ السّبْطِ نَحْوَ نِسآئِهِ |
و شاعر عجم گفته:
|
كه با زين نگون شد سوي خرگاه |
|
بناگه زفرق معراج آنشاه |
پس ام كلثوم دست بر سر گذاشت و بانگ ندبه واویلی برداشت و ميگفت: وا مُّحَمَّداه وا جَدّاه وا نبيّاه وا اَبَا الْقاسِماه وا عَلِيّاه وا جَعْفَراه وا حَمْزَتاه وا حَسَناه هذا حُسَيْنٌ بِالْعَرآءِ صَريحٌ بِكَرْبَلا مَحُزوزُ الرَّاسِ مِنَ الْقَفا مَسْلوُبُ الْعِمامَهِ وَ الرّداء. و آنقدر ندبه و گريه كرد تا غش كرد. و حال ديگر اهلبيت نيز چنين بوده و خدا داند حال اهلبيت آن حضرت را كه در آن هنگام چه بر آنها گذشت كه احدي ياراي تصور و بيان تقرير و تحرير آن نيست. وَ فيِ الزّيارَهِ الْمَرْويَّهِ عَنِ النّاحِيَهِ الْمُقَدَّسَه. وَ اسْرَع فرسُك شارداً الي خيامك قاصداً مُهمْهِما باكياً فلمّا رَاَيْن النساءُ جوادك مخزْياً و نظرْن سرجك عليهِ ملوِيّا برزْن من الخدور ناشرات الشُعور علي الخدود لاطِمات و عن الوُجوه سافِرات و باْلعَويل داعيات و بعدَ العِزّ مُذِلَّلاتٍ و الي مَصْرعك مبادرات و الشِمرُ جالسٌ علي صدرك مُوْلعٌ سيفه علي نَحرك قابضٌ علي شَيْبتكِ بيده ذابحٌ لك بمُهَّنده قد سكنت حواسُّك و خفيت انفاسك و رفع علي الْقناه رَاسُك. چون لشكر ، آن حضرت را شهيد كردند به جهت طمع ربودن لباس او بر جسد مقدس آن شهيد مظلوم روي آوردند، پيراهن شريفش را اسحق (لعين) ابن حيوه حضرمي برداشت و بر تن پوشيد و مبروض شد و موي سر و رويش ريخت، و در آن پيراهن زياده از صد وت ده سوراخ تير و نيزه و شمشير بود. عمامه آن حضرت را اخنس (لعين) ابن مرثد جابرن يزيد ازدي براشت و سر بست ديوانه يا مجذوم شد. و نعلين مباركش را اسود (لعين) بن خالد ربود. و انگشتر آن حضرت را بحدل (لعين) بن سليم با انگشت مباركش قطع كرد و ربود. مختار به سزاي اين كار دستها و پاهاي او را قطع نمود و گذاشت او در خون خود بلغطيد تا به جهنم واصل گرديد. و قطيفهء خز آن حضرت را قيس (لعين) بن اشعث برد و از اين جهت او را قيس القطيفه ناميدند. آن ملعون مجذوم شد و اهلبيت او از او كناره كردند و او را در مزابل افكندند و هنوز زنده بود كه سگها گوشتش را ميدريدند. زره آن حضرت را عمر سعد (ملعون) برگرفت و وقتي كه مختار او را بكشت آن زره را به قاتل او ابوعمره بخشيد، و چنين مينمايد كه آن حضرت را دو زره بوده زيرا گفتهاند كه زره ديگرش را مالك بن يسر ربود و ديوانه شد. و شمشير آن حضرت را جميع بن الخلق اودي، و به قولي اسود بن حنظله تميمي، و به روايتي فلافس نهلشي برداشت، و اين شمشير غير از ذوالفقار يا امثال خود از ذخاير نبوت و امامت مصون و محفوظ است. در كتب مقاتل ذكري از ربودن جامه و اسلحه ساير شهداء رضوان الله عليهم نشده لكن آنچه به نظر ميرسد آن است كه اجلاف كوفه ابقاء بر احدي نكردند و آنچه بر بدن آنها بود ربودند. حكيم (لعين) بن طفيل جامه و اسلحه حضرت عباس عليه السلام را ربود. در زيارت مرويه صادقيه شهداءاست در بيان شهادت عبدالله بن مسلم دانستي كه قاتل او از تيري كه به پيشاني آن مظلوم رسيده بود نتوانست بگذرد و به آن زحمت آن تير را بيرون آورد چگونه تصور ميشود كسي كه از يك تير نگذرد از لباس و سلاح مقتول خود بگذرد. در حديث معتبر مروي از زائده از علي بن الحسين عليه السلام تصريح به آن شده در آنجا كه فرموده: وَ كَيْفَ لا اَجْزَعْ وَ اَهْلَعُ وَ قَدْاَرَي سَيّدي وَ اخْوَتي وَ عُمُومَتي و وَلَدِ عَمّي وَ اَهْلي مُصْرَعينَ بِِدِمائِهِمْ مُرَمَّلين بِالّْعراءِ مُسْلَبينَ لايُكْنَفُونَ وَلا يُواروُنَ.
برگرفته از کتاب منتهی الامال ، مولف حاج شیخ عبّاس قمی
دفن
چون عمر سعد از كربلا به سوي كوفه روان گشت جماعتي از بني اسد كه در اراضي غاضريه مسكن داشتند، چون دانستند كه لشكر ابن سعد از كربلا بيرون شدند به مقتل آن حضرت و اصحاب او آمدند و بر اجساد شهداء نماز گذاشتند و ايشان را دفن كردند به اين طريق كه امام حسين عليه السلام را در همين موضعي كه اكنون معروفست دفن نمودند و علي بن الحسين (ع) را در پايين پدر به خاك سپردند، و از براي ساير شهداء و اصحابي كه در اطراف آن حضرت شهيد شده بودند حفرهاي در پايين پا كندند و ايشان را در آن حفره دفن نمودند، و حضرت عباس عليه السلام را در راه غاضريه در همين موضع كه مرقد مطهر او است دفن كردند. از براي بيشتر شهداء قبور ساخته و پرداخته بود و مرغان سفيدي در آنجا طواف مي دادند. تمام اينها در مشهد امام حسين (ع) پايين پاي او مدفونند مگر جناب عباس بن علي عليهماالسلام كه در منساه راه در مقتل خود مدفونست و قبرش ظاهر است، ولكن قبور اين شهداء كه نام برديم اثرش معلوم نيست بلكه زائر اشاره ميكند به سوي زميني كه پايين پاي حضرت حسين (ع) است و سلام بر آنها مي كند و علي بن الحسين (ع) نيز با ايشانست. و گفته شده كه آن حضرت از ساير شهداء به پدر خود نزديكتر است. و اما اصحاب حسين عليه السلام كه با آن حضرت شهيد شدند در حول آن حضرت دفن شدند، و ما نتوانيم قبرهاي ايشان را به طور تحقيق و تفصيل تعيين كنيم كه هر يك در كجا دفنند، الا اين مطلب را شك نداريم كه حاير بر دور ايشانست و بر همه احاطه كرده است. رَضِيَ اللهُ عَنْهُمْ وَ اَرْضاهْمْ وَ اَسْكَنَهُمْ جَنّاتِ النَّعيمِ. ميتوان گفت كه فرمايش شيخ مفيد (ره) در باب مدفن شهداء نظر به اغلب باشد پس منافات ندارد كه حبيب بن مظاهر و حربن يزيد قبري عليحده و مدفني جداگانه داشته باشند. عمر بن سعد روز شهادت را در كربلا بود تا روز ديگر به وقت زوال و جمعي پيران و معتمدان را بر امام زين العابدين و دختر اميرالمومنين عليهم السلام و ديگر زنان موكل كرد و جمله بيست زن بودند. و امام زين العابدين عليه السلام آنروز بيست و دو ساله بود و امام محمد باقر عليه السلام چهار ساله و هر دو در كربلا حضور داشتند و حق تعالي ايشان را حراست فرمود. چون عمر سعد از كربلا رحلت كرد قومي از بني اسد كوچ كرده ميرفتند چون به كربلا رسيدند و آن حالت را ديدند امام حسين عليه السلام را تنها دفن كردند و علي بن الحسين عليه السلام را پايين پاي او نهادند و حضرت عباس عليه السلام را بر كنار فرات جائي كه شهيد شده بود دفن كردند و باقي را قبر بزرگ كندند و دفن كردند و حربن يزيد را اقرباء او در جائي كه به شهادت رسيده بود دفن نمودند. و قبرهاي شهداء معين نيست كه از آن هر يك كدام است الا اينك لاشك حائر محيط است بر جمله انتهي. پس زيارت كند فرزند علي بن الحسين عليهماالسلام را و زيارت كند شهداء (ع) را و برادرش حضرت عباس عليه السلام را و زيارت كند حربن يزيد عليه السلام را الخ. اين كلام ظاهر بلكه صريح است كه در عصر شيخ شهيد قبر حر بن يزيد در آنجا معروف و نزد آن شيخ جليل به صفت اعتبار موصوف بوده و همينقدر در اين مقام ما را كافي است. مستور نماند كه موافق احاديث صحيحه كه علماي اماميه به دست دارند بلكه موافق اصول مذهب امام را جز امام نتواند متصدي غسل و دفن و كفن شود، پس اگرچه به حسب ظاهر طايفه بني اسد حضرت سيدالشهداء عليه السلام را دفن كرد چنانكه حضرت امام رضا عليه السلام در احتجاج با واقفيه تصريح نموده بلكه از حديث شريف بصائر الدرجات مروي از حضرت جواد عليه السلام مستفاد ميشود كه پيغمبر اكرم صلي الله عليه و آله در هنگام دفن آن حضرت حاضر بوده و همچنين اميرالمؤمنين و امام حسن و حضرت سيدالعابدين با جبرئيل و روح و فرشتگان كه در شب قدر بر زمين فرود ميآيند. رسول خدا صلي الله عليه و آله را در عالم رؤيا ديد بعد از كشته شدن سيدالشهداء عليه السلام در حالي كه گردآلود و پابرهنه و گريان بود. وَ قَدْ ضَمَّ حِجْزَ قَميصِه اِلي نَفْسِهِ يعني دامن پيراهن را بالا كرده و بدل مبارك چسبانيده مثل كسي كه چيزي در دامن گرفته باشد و اين آيه تلاوت ميفرمود: وَلا تَحْسَبَنَّ اللهَ غافِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمُونَ. و فرمود رفتم به سوي كربلا و جمع كردن خون حسينم را از زمين و اينك آن خونها را در دامن من است و من ميروم براي آنكه مخاصمه كنم با كشندگان او نزد پروردگار. روايت شده از سلمه: گفت داخل شدم براي سلمه رضي الله عنها در حالي كه ميگريست، پس پرسيدم از او كه براي چه گريه ميكني؟ گفت براي آنكه ديدم رسول خدا صلي الله عليه و آله را در خواب و بر سر و محاسن شريفش اثر خاك بود گفتم يا رسول الله براي چيست شما غبارآلود هستيد؟ فرمود در نزد حسين بودم هنگام كشتن او و از نزد او ميآيم. صبحگاهي بود كه ام سلمه ميگريست، سبب گريه او را پرسيدند خبر شهادت حسين عليه السلام را داد و گفت نديده بودم پيغمبر (ص) را در خواب مگر ديشب كه او را با صورت متغير و با حالت اندوه ملاقات كردم سبب آن حال را از او پرسيدم فرمود امشب حفر قبور ميكردم براي حسين و اصحابش. ام سلمه پيغمبر خدا صلي الله عليه و آله را در خواب ديد كه خاك بر سر مبارك خود ريخته، عرضه داشت كه اين چه حالتست فرمود از كربلا ميآيم. و در جاي ديگر است كه آن حضرت گردآلود بود و فرمود از دفن حسين فارغ شدم. و معروفست كه اجساد طاهره سه روز غيرمدفون در زمين باقي ماندند. و از بعضي كتب نقل شده كه يك روز بعد از عاشورا دفن شدند، و اين بعيد است زيرا كه عمرو بن سعد روز يازدهم در كربلا بود براي دفن اجساد خبيثة لشكر خود. و اهل غاضريه شب عاشورا از نواحي فرا كوچ كردند از خوف عمر سعد و به حسب اعتبار به اين زودي جرئت معاودت ننمايند. مردمي كه حاضر معركه شدند و شهداء را دفن كردند بدن جون را بعد از ده روز يافتند كه بوي خوشي مانند مشك از او ساطع بود. و مؤيد اين خبر است آنچه در تذكره سبط است كه زهير با حسين (ع) كشته شد، زوجهاش با غلام زهير گفت برو و آقايت را كفن كن، آن غلام رفت به كربلا پس ديد حسين عليه السلام را برهنه،با خود گفت كفن كنم آقاي خود را و برهنه بگذارم حسين (ع) را! نه به خدا قسم، پس آن كفن را براي حضرت قرار داد و مولاي خود زهير را در كفن ديگر كفن كرد. در خبر ديزج كه بامر متوكل براي تخريب قبر امام حسين عليه السلام آمده بود، كه بني اسد بوريائي پاره آورده بودند و زمين قبر را با آن بوريا فرش كرده و جسد طاهر را بر روي آن بوريا گذارده و دفن نمودند.
برگرفته از کتاب منتهی الامال
اطهار عليه السلام به كوفه و
چون ابن زياد (ملعون) را خبر رسيد كه اهلبيت (ع) به كوفه نزديك شدهاند، امر كرد سرهاي شهدا را كه ابن سعد (لعين) از پيش فرستاده بود باز برند و پيش روي اهلبيت سر نيزهها نصب كنند و از جلو حمل دهند و به اتفاق اهلبيت به شهر درآورند و در كوچه و بازار بگردانند تا قهر و غلبه و سلطنت يزيد (پليد) بر مردم معلوم گردد و بر هول و هيبت مردم افزوده شود، و مردم كوفه چون از ورود اهل بيت عليهم السلام آگهي يافتنتد از كوفه بيرون شتافتند.
|
در شهر كوفه ناله كنان نوحهگر شدند |
|
چون بيكسان آل نبي دربدر شدند |
گفت عبيدالله بن زياد مرا به تعمير دارالاماره گماشته بود هنگامي كه دست در كار بودم ناگاه صيحه و هياهوئي عظيم از طرف محلات كوفه شنيدم، پس به آن خادمي كه نزد من بود گفتم كه اين فتنه و آشوب در كوفه چيست؟ گفت همين ساعت سر مردي خارجي كه بر يزيد خروج كرده بود ميآورند و اين انقلاب و آشوب به جهت نظاره آنست. پرسيدم كه اين خارجي كه بوده، گفت حسين بن علي (ع) چون اين شنيدم صبر كردم تا آن خادم از نزد من بيرون رفت آن وقت لطمه سختي بر صورت خود زدم كه بيم آن داشتم دو چشمم نابينا شود، آن وقت دست و صورت را كه آلوده بگچ بود شستم و از پشت قصرالاماره بيرون شدم تا به كناسه رسيدم پس در آن هنگام كه ايستاده بودم و مردم نيز ايستاده منتظر آمدن اسيران و سرهاي بريده بودند كه ناگاه ديدم قريب به چهل محمل و هودج پيدا شد كه بر چهل شتر حمل داده بودند و در ميان آنها زنان وحرم حضرت سيدالشهداء عليه السلام و اولاد فاطمه بودند، و ناگاه ديدم كه علي بن الحسين عليه السلام را بر شتر برهنه سوار است و از زحمت زنجير خون از رگهاي گردنش جاري است و از روي اندوه و حزن شعري چند قرائت ميكند كه حاصل مضمون اشعار چنين است: اي امت بدكار خدا خير ندهد شما را كه رعايت جد ما در حق ما نكرديد و در روز قيامت كه ما و شما نزد او حاضر شويم چه جواب خواهيد گفت؟ ما را بر شتران برهنه سوار كردهايد و مانند اسير ميبريد گويا كه ما هرگز به كار دين شما نيامدهايم و ما ناسزا ميگوئيد و دست بر هم ميزنيد و به كشتن ما شادي ميكنيد، واي بر شما مگر نميدانيد كه رسول خدا و سيد انبياء صلي الله عليه و آله جد من است. اين واقعه كربلا اندوهي بر دل ما گذاشتي كه هرگز تسكين نمييابد. مسلم گفت كه مردم كوفه را ديدم كه بر اطفال اهلبيت رقت و ترحم ميكردند و نان و خرما و گردو براي ايشان ميآوردند آن اطفال گرسنه ميگرفتند ام كلثوم آن نان پارهها و گردو خرما را از دست و دهان كودكان مير بود و ميافكند، پس بانگ بر اهل كوفه زد و فرمود: يا اَهْلَ الْكُوفَهِ اِنَّ الصَّدَقَهَ عَلَيْنا حَرامٌ. دست از بذل اين اشياء بازگيريد كه صدقه بر ما اهلبيت روا نيست. زنان كوفيان از مشاهده اين احوال زار زار ميگريستند ام كلثوم سر از محمل بيرون كرد، فرمود اي اهل كوفه مردان شما ما را ميكشند و زنان شما بر ما ميگريند. خدا در روز قيامت مابين ما و شما حكم فرمايد. هنوز اين سخن در دهان داشت كه صداي ضجه و غوغا برخاست و سرهاي شهداء را بر نيزه كرده بودند آوردند، و از پيش روي سرها سر حسين عليه السلام را حمل ميدادند و آن سري بود تابنده و درخشنده، شبيهترين مردم به رسول خدا صلي الله عليه و آله و محاسن شريفش مانند شبه مشگي بود و بن موها سفيد بود زيرا كه خضاب از عارض آن حضرت جدا شده بود و طلعتش چون ماه ميدرخشيد و باد محاسن شريفش را از راست به چپ جنبش ميداد، زينب را چون نگاه بسر مبارك افتاد جبين خود را بر چوب مقدم محمل زد چنانچه خون از زير مقنعهاش فرو ريخت و از روي سوز دل با سر خطاب كرد و اشعاري فرمود كه صدر آن اين بيت است:
|
غالَهُ خَسْفُهُ فَاَبْدي غروباً (الخ) |
|
يا هِلالاً لَمَّا اِسْتَتَمَّ كَمالاً |
كه ذكر محامل و هودج در غير خبر مسلم حصاص نيست،و اين خبر را گرچه علامه مجلسي نقل فرموده لكن مأخذ نقل آن منتخب طريحي و كتاب نورالعين است كه حال هر دو كتاب بر اهل فن حديث مخفي نيست، و نسبت شكستن سر به جناب زينب سلام الله عليها و اشعار معروفه نيز بعيد است از آن مخده كه عقيله هاشميين و عالمه غيرمعلمه و رضيعة ثدي نبوت و صاحب مقام رضا و تسليم است. و آنچه از مقاتل معتبره معلوم مي شود حمل ايشان بر شتران بود كه جهاز ايشان پلاس و روپوش نداشته بلكه در ورود ايشان به كوفه موافق روايت حذام بن ستير كه شيخان نقل كردهاند به حالتي بود كه محصور ميان لشكريان بودهاند چون خوف فتنه و شورش مردم كوفه بوده چه در كوفه شيعه بسيار بوده و زنهائي كه خارج شهر آمده بودند گريبان چاك زده و موها پريشان كرده بودند و گريه و زاري مي نمودند و روايت حذام بعد از اين بيايد. و بالجمله فرزندان احمد مختار و جگرگوشه حيدر را چون اسراي كفار با سرهاي شهداء وارد كوفه كردند، زنهاي كوفيان بر بالاي بامها رفته بودند كه ايشان را نظاره كنند. همين كه ايشان را عبور ميدادند زني از بالاي بام آواز برداشت: مِنْ اَيّ الاساري اَنْتُنّ شما اسيران از اسيران كدام مملكت و كدام قبيلهايد؟ گفتند ما اسيران آل مُحَمَّديم، آن زن چون اين بشنيد از بام به زير آمد و هر چه چادر و مقنعه داشت جمع كرد و بر ايشان بخش نمود، ايشان گرفتند و خود را به آنها پوشانيدند. كه شيخ عالم جليل القدر مرحوم حاج ملا احمد نراقي عطرالله مرقده در كتاب سيف الاُمّه از كتاب ارمياي پيغمبر نقل كرده كه در اخبار از سيدالشهداء عليه السلام در فصل چهارم آن فرمود آنچه خلاصهاش اينست كه چه شد و چه حادثهاي روي داد كه رنگ بهترين طلاها تار شد، و سنگهاي بناي عرش الهي پراكنده شدند و فرزندان بيت المعمور كه به اولين طلا زينت داده شده بودند و از جميع مخلوقات نجيبتر بودند چون سفال كوزهگران پنداشته شدند در وقتي كه حيوانات پستانهاي خود را برهنه كرده بچههاي خود را شير ميدادند. عزيزان من در ميان امت بيرحم دل سخت چوب خشك شده در بيانان گرفتار ماندهاند، و از تشنگي زبان طفل شيرخواره به كامش چسبيده، در چاشتگاهي كه همه كودكان نان ميطلبيدند چون بزرگان آن كودكان را كشته بودند كسي نبود كه نان به ايشان دهد. آناني كه در سفره عزت تنعم ميكردند در سر راهها هلاك شدند. پس واي بر غريبي ايشان، برطرف شدند عزيزان من به نحوي كه برطرف شدن ايشان از برطرف شدن قوم سدوم عظيمتر شد، زيرا كه آنها هر چند برطرف شدن اما كسي دست به ايشان نگذاشت، اما اينها با وجود آنكه از راه پاكي و عصمت مقدس بودند و از برف سفيدتر و از شير بيغشتر و از ياقوت درخشانتر. رويهاي ايشان از شدت مصيبتهاي دوران متغير گشته بود كه در كوچهها شناخته نشدند زيرا كه پوست ايشان به استخوانها چسبيده بود. كه از اين فقره از كتاب آسماني كه ظاهراً اشاره به همين واقعه در كوفه باشد معلوم شد سر سوال آن زن مِن اَيّ الاُساري اَنْتُنّ والله العالم. گفت من در ماه محرم سال شصت و يكم وارد كوفه گشتم و آن هنگامي بود كه حضرت علي بن الحسين عليهماالسلام را با زنان اهلبيت به كوفه وارد ميكردند و لشكر ابن زياد برايشان احاطه كرده بودند و مردم كوفه از منازل خود به جهت تماشا بيرون آمده بودند چون اهلبيت را بر آن شتران بيروپوش و برهنه وارد كردند، زنان كوفه به حال ايشان رقت كرده گريه و ندبه آغاز نمودند. در آن حال علي بن الحسين عليه السلام را ديدم كه از كثرت علت و مرض رنجور و ضعيف گشته و غل جامعه بر گردنش نهادهاند و دستهايش را به گردن مغلول كردهاند و آن حضرت به صداي ضعيفي ميفرمود كه اين زنها بر ما گريه ميكنند پس ما را كه كشته است. و در آن وقت حضرت زينب سلام الله عليها آغاز خطبه كرد و به خدا قسم كه من زني با حيا و شرم افصح و انطق از جناب زينب دختر علي عليه السلام نديدم كه گويا از زبان پدر سخن ميگويد و كلمات اميرالمومنين عليه السلام از زبان او فرو ميريزد، در ميان آن ازدحام و اجتماع كه از هر سو صدائي بلند بود به جانب مردم اشارتي كرد كه خاموش باشيد، در زمان نفسها به سينه برگشت و صداي جرسها ساكت شد آنگاه شروع در خطبه كرد و بعد از سپاس يزدان پاك و درود بر خواجه لولاك فرمود: اي اهل كوفه اي اهل خديعه و خذلان آيا بر ما ميگرئيد و ناله سر ميدهيد هرگز بازنايستد اشگ چشم شما، و ساكن نگردد ناله شما، جز اين نيست كه مثل شما مثل آن زني است كه رشته خود را محكم ميتابد و باز ميگشود چه شما نيز رشته ايمان را ببستيد و بازگسستيد و به كفر برگشتيد، نيست در ميان شما خصلتي و شيمتي جز لاف زدن و خودپسندي كردن و دشمن داري و دروغ گفتن و به سبك كنيزان تملق كردن و مانند اعدا غمازي كردن، مثل شما مثل گياه و علفي است كه در مزبله روئيده باشد يا گچي است كه آلايش قبري به آن كرده باشد پس بد توشهاي بود كه نفسهاي شما از براي شما در آخرت ذخيره نهاد و خشم خدا را بر شما لازم كرد و شما را جاودانه در دوزخ جاي داد از پس آنكه ما را كشتيد بر ما ميگرييد. سوگند به خدا كه شما بگريستن سزاواريد، پس بسيار بگرئيد و كم بخنديد چه آنكه ساحت خود را به عيب و عار ابدي آلايش داديد كه لوث آن به هيچ آبي هرگز شسته نگردد و چگونه توانيد شست و با چه تلافي خواهيد كدر كشتن جگرگوشه خاتم پيغمبران و سيد جوانان اهل بهشت و پناه نيكوان شما و مفرغ بليات شما و علامت مناهج شما و روشن كننده محجه شما و زعيم و متكلم حجج شما كه در هر حادثه به او پناه ميبرديد و دين و شريعت را از او ميآموختيد. آگاه باشيد كه بزرگ وزري براي حشر خود ذخيره نهاديد، پس هلاكت از براي شما باد و در عذاب به روي درافتيد و از سعي و كوشش خود نوميد شويد و دستهاي شما بريده باد و پيمان شما مورث خسران و زيان باد، همانا به غضب خدا بازگشت نموديد و ذلت و مسكنت بر شما احاطه كرد، واي بر شما آيا ميدانيد كه چه جگري از رسول خدا (ص) شكافتيد و چه خوني از او ريختند و چه پردگيان عصمت او را از پرده بيرون افكنديد، امري وقيع و داهيه عجيب بجا آورديد كه نزديكست آسمانها از آن بشكافد و زمين پاره شود و كوهها پاره گردد و اينكار قبيح و ناستوده شما زمين را گرفت، آيا تعجب كرديد كه از آثار اين كارها از آسمان خون باريد؟ آنچه در آخرت بر شما ظاهر خواهد گرديد از آثار آن عظيمتر و رسواتر خواهد بود پس بدين مهلت كه يافتيد خوشدل و مغرور نباشيد چه خداوند به مكافات عجلت نكند، و بيم ندارد كه هنگام انتقام بگذرد و خداوند در كمينگاه گناهكاران است. پس آن مخدره ساكت گرديد و من نگريستم كه مردم كوفه از استماع اين كلمات در حيرت شده بودند و گريستند و دستها به دندان ميگزيدند. و پيرمردي را همي ديدم كه اشگ چشمش بر روي و مو ميدويد و ميگفت:
|
اِذا عُدَّ نَسْلٌ لايَخيبُ وَلايَخْزي |
|
كُهُولُهُم خَيْرُالْكُهُولِ وَ نَسْلُهُمْ |
حضرت علي بن الحسين عليه السلام فرمود اي عمه خاموشي اختيار فرما و باقي را از ماضي اعتبار گير و حمد خداي را كه تو عالمي ميباشي كه معلم نديدي، و دانائي باشي كه رنج دبستان نكشيدي، و ميداني كه بعد از مصيبت جزع كردن سودي نميكند، و به گريه و ناله آنكه از دنيا رفته باز نخواهد گشت. و از براي فاطمه دختر امام حسين عليه السلام و ام كلثوم نيز دو خطبه نقل شده لكن مقام را گنجايش نقل نيست. مردم صداها به صيحه و نوحه بلند كردند و زنان گيسوها پريشان نمودند و خاك بر سر ريختند و چهرهها بخراشيدند و طپانچهها بر صورت زدند و ندبه بويل و ثبور آغاز كردند و مردان ريشهاي خود را همي كندند و چندان بگريستند كه هيچگاه ديده نشد كه زنان و مردان چنين گريه كرده باشند. مردم را كه خاموش شويد و شروع فرمود به خطبه خواندن پس ستايش كرد خداوند يكتا را و درود فرستاد محمد مصطفي صلي الله عليه و آله را پس از آن فرمود كه: ايهاالناس هر كه مرا شناسد شناسد و هركس نشناسد بداند كه منم علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب (عليه السلام)، منم پسر آنكس كه او را در كنار فرات ذبح كردند بي آنكه از او خوني طلب داشته باشند، منم پسر آنكه هتك حرمت او نمودند و مالش را به غارت بردند و عيالش را اسير كردند، منم فرزند آنكه او را به قتل صبر كشتند و همين فخر مرا كافي است. اي مردم سوگند ميدهم شما را به خدا آيا فراموش كرديد شما كه نامهها به پدر من نوشتيد چون مسئلت شما را اجابت كرد از در خديعت بيرون شديد، آيا ياد نميآوريد كه با پدرم عهد و پيمان بستيد و دست بيعت فرا داديد آنگاه او را كشتيد و مخذول داشتيد پس هلاكت باد شما را براي آنچه براي خود به آخرت فرستاديد، چه زشت است رأيي كه براي خود پسنديديد، با كدام چشم به سوي رسول خدا (ص) نظر خواهيد كرد گاهي كه بفرمايد شماها را كه كشتيد عترت مرا و هتك كرديد حرمت مرا و نيستيد شما از امت من. چون سيد سجاد عليه السلام سخن بدينجا آورد ناحيه و جانبي بلند شد، بعضي را ميگفتند هلاك شديد و ندانستيد، ديگر باره حضرت آغاز سخن كرد و فرمود: خدا رحمت كند مردي را كه قبول كند نصيحت مرا و حفظ كند وصيت مرا در راه خدا و رسول خدا و اهلبيت او چه ما را با رسول خدا (ص) متابعتي شايسته و اقتدائي نيكو است. مردمان همگي عرض كردند كه يابن رسول الله ما همگي پذيراي فرمان توئيم و نگاهبان عهد و پيمان و مطيع امر توئيم و هرگز از تو روي نتابيم و بهرچه امر فرمائي تقديم خدمت نمائيم و حرب كنيم با هر كه ساخته حرب تست و از در صلح بيرون شويم با هر كه با تو در طريق صلح و سازش است تا گاهي كه يزيد را مأخوذ داريم و خونخواهي كنيم از آنانكه با تو ظلم كردند و بر ما ستم نمودند. حضرت فرمود: هيهات هيهات اي غداران حيلت اندوز كه جز خدعه و مكر خصلتي بدست نكرديد ديگر من فريب شماها را نميخورم مگر باز اراده كردهايد كه با من روا داريد آنچه با پدران من بجا آوريد، حاشا و كلا بخدا قسم هنوز جراحاتي كه از شهادت پدرم در جگر و دل ما ظاهر گشته بهبودي پيدا نكرده چه آنكه ديروز بود كه پدرم با اهلبيت شهيد گشت، و هنوز مصائب رسول خدا (ص) و پدرم و برادرانم مرا فراموش نگشته و حزن و اندوه بر ايشان در حلق من كاوش ميكند و تلخي آن در دهانم و سينهام فرسايش مينمايد، و غصه آن در راه سينه من جريان ميكند، من از شما همي خواهم كه نه با ما باشيد و نه بر ما، و فرمود:
|
قَدْ كانَ خَيْراً مِنْ حُسَيْنِ وَ اَكْرَما |
|
لا غَرْر اَنْ قُتِلَ الحُسَيْنُ فَشَيْخُهُ |
ثُمَّ قالَ رَضينا مِنْكُمْ رَأساً بِرَأسٍ فَلايّوْمٌ لَنا وَلايَوْمٌ عَلَيْا
برگرفته از کتاب منتهی الامال
ورود به
عبيدالله زياد چون از ورود اهلبيت به كوفه آگه شد، مردم كوفه را از خاص و عام اذن عام داد لاجرم مجلس او را حاضر و بادي انجمن و آكنده شده، آنگاه امر كرد تا سر حضرت سيدالشهداء عليه السلام را حاضر مجلس كنند، پس آن سر مقدس را به نزد او گذاشتند، از ديدن آن سر مقدس سخت شاد شد و تبسم نمود، و او را قضيبي در دست بود كه بعضي آنرا چوبي گفتهاند و جمعي تيغي رقيق دانستهاند، سر آن قضيب را به دندان ثناياي جناب امام حسين عليه السلام ميزد و ميگفت حسين را دندانهاي نيكو بوده. زيد بن ارقم كه از اصحاب رسول خدا صلي الله عليه و آله بوده در اين وقت پيرمردي گشته در مجلس آن ميشوم حاضر بود، چون اين بديد گفت اي پسر زياد قضيب خود را از اين لبهاي مبارك بردار سوگند به خداوندي كه جز او خداوندي نيست كه من مكرر ديدم رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم را بر اين لبها كه موضوع قضيب خود كردهاي بوسه ميزد، اين بگفت و سخت بگريست. ابن زياد (ملعون) گفت خدا چشمهاي ترا بگرياند اي دشمن خدا آيا گريه ميكني كه خدا به ما فتح و نصرت داده است؟ اگر نه اين بود كه پير فرتوت (سالخورده و خرف شده) گشتهاي و عقل تو زايل شده ميفرمودم تا سر ترا از تن دور كنند. زيد كه چنين ديد از جا برخاست و به سوي منزل خويش بشتافت. آنگاه عيالات جناب امام حسين عليله السلام را چون اسيران روم در مجلس آن ميشوم وارد كردند. داخل آن مجلس شد جناب زينب (ع) خواهر امام حسين (ع) متنكره و پوشيده بود پستترين جامههاي خود را و به كناري از قصرالاماره رفت و آنجا بنشست و كنيزكان در اطرفش درآمدند و او را احاطه كردند. ابن زياد (لعين) گفت اين زن كه بود كه خود را كناري كشيد، كسي جوابش نداد، ديگرباره پرسيد پاسخ نشنيد، تا مرتبه سيم يكي از كنيزان گفت اين زينب دختر فاطمه دختر رسول خدا (ص) است ابن زياد لعين چون بنشيند رو به سوي او كرد و گفت حمد خدا را كه رسوا كرد شما را و كشت شما را و ظاهر گردانيد دروغ شما را جناب زينب سلام الله عليها فرمود حمد خدا را كه ما را گرامي داشت به محمد صلي الله عليه و آله پيغمبر خود و پاك و پاكيزه داشت ما را از هر رجسي و آلايشي همانا رسوا ميشود فاسق و دروغ ميگويد فاجر و ما به حمدالله از آنان نيستيم و آنها ديگرانند. ابن زياد (ملعون) گفت چگونه ديدي كار خدا را با برادر و اهلبيت تو جناب زينب عليها السلام فرمود نديدم از خدا جز نيكي و جميل را چه آل رسول جماعتي بودند كه خداوند از براي قربت محل و رفعت مقام حكم شهادت بر ايشان نگاشته بود لاجرم به آنچه خدا از براي ايشان اختيار كرده بود اقدام كردند و به جانب مضجع خويش شتاب كردند ولكن زود باشد كه خداوند ترا و ايشان را در مقام پرسش بازدارد و ايشان با تو احتجاج و مخاصمت كنند، آنوقت ببين غلبه از براي كيست و رستگاري كراست، مادر تو بر تو بگريد اي پسر مرجانه. ابن زياد (لعين) از شنيدن اين كلمات در خشم شد و گويا قصد اذيت يا قتل آن مكرمه كرد. عمرو بن حريث كه حاضر مجلس بود انديشة او را به قتل زينب سلام الله عليها دريافت از در اعتذار بيرون شد كه اي امير او زني است و بر گفته زنان مؤاخذه نبايد كرد، پس ابن زياد (خبيث) گفت كه خدا شفا داد دل مرا از قتل برادر طاغي تو و متمردان اهل بيت تو. جناب زينب (ع) رقت كرد و بگريست و گفت بزرگ ما را كشتي و اصل و فرع ما را قطع كردي و از ريشه بركندي اگر شفاي تو در اين بود پس شفا يافتي، ابن زياد (لعين) گفت اين زن سجاعه است يعني سخن به سجع و قافيه ميگويد: و قسم به جان خودم كه پدرش نيز سجاع و شاعر بود. جناب زينب سلام الله عليها جواب فرمود كه مرا حالت و فرصت سجع نيست. من عجب دارم از كسي كه شفاي او بكشتن ائمه خود حاصل ميشود و حال آنكه مي داند كه در آن جهان از وي انتقام خواهند كشيد. اين وقت آن ملعون به جانب سيد سجاد عليه السلام نگريست و پرسيد اين جوان كيست؟ گفتند: علي فرزند حسين است، ابن زياد (لعين) گفت مگر علي بن الحسين نبود كه خداوند او را كشت، حضرت فرمود كه مرا برادري بود كه او نيز علي بن الحسين نام داشت لشكريان او را كشتند، ابن زياد (لعين) گفت بلكه خدا او را كشت، حضرت فرمود اَللهُ يَتَوفيّ الاَنْفُسَ حينَ مَوْتِها خدا ميميراند نفوس را گاهي كه مرگ ايشان فرا رسيده، ابن زياد (ملعون) در غضب شد و گفت ترا آن جرأتست كه جواب به من دهي و حرف مرا رد كني بيائيد او را ببريد و گردن زنيد. جناب زينب سلام الله عليها كه فرمان قتل آن حضرت را شنيد سراسيمه و آشفته به آن جناب چسبيد و فرمود اي پسر زياد كافي است ترا اين همه خون از ما ريختي دست به گردن حضرت سجاد عليه السلام در آورد و فرمود به خدا قسم كه از وي جدا نشوم اگر ميخواهي او را بكشي مرا نيز با او بكش. ابن زياد (ملعون) ساعتي به حضرت زينب و امام زين العابدين عليهماالسلام نظر كرد و گفت: عجبست از علاقة رحم و پيوندي خويشاوندي به خدا سوگند كه من چنان يافتم كه زينب از روي واقع ميگويد و دوست دارد كه با او كشته شود، دست از علي بازداريد كه او را همان مرضش كافي است. اي عمه خاموش باش تا من را جواب گويم. و به ابن زياد فرمود كه مرا بكشتن ميترساني مگر نميداني كشته شدن عادت ما است و شهادت كرامت و بزرگواري ما است. نقش شده كه رباب دختر امرء القيس كه زوجه امام حسين عليه السلام بود در مجلس ابن زياد سر مطهر را بگرفت و در برگرفت و بر آن سر بوسه داد و آغاز ندبه كرد و گفت:
|
اًقصَدتْهُ اَسِنَّهُ الاَدْعِياءِ |
|
و احُسَيْنا فَلا نَسيتُ حُسَيْناً |
واحسيناه من فراموش نخواهم كرد حسين را و فراموشي نحواهم نمود كه دشمنان نيزهها بر بدن او زدند كه خطا نكرد، و فراموش نخواهم نمود كه جنازه او را در كربلا روي زمين گذاشتند و دفن نكردند، و در كلمه لاشقي الله جانبي كربلاء اشاره به عطش آن حضرت را فراموش نكرد چنانچه در فصل آخر معلوم خواهد شد. پس ابن زياد (ملعون) امر كرد كه حضرت علي بن الحسين (ع) را با اهلبيت بيرون بردند و در خانهاي كه در پهلوي مسجد جامع بود جاي دادند. جناب زينب (س) فرمود كه به ديدن ما نيايد زني مگر كنيزان و مماليك چه ايشان اسيرانند و ما نيز اسيرانيم. قُلْتُ وَ يُنناسِبُ في هذَا الْمَقامِ اَنْ اَذْكُرَ شِعْرَاَبي قَيْسِ بْنِ الاسْلَتِ الاَوْسي:
|
وَ تَعْتَلُّ عَنْ اِتْيا نِهِنَّ فَتُعْذَرُ |
|
وَ يُكرِمُها جاراتُها فَيَزُرْتَها |
پس امر كرد ابن زياد (ملعون) كه سر مطهر را در كوچههاي كوفه بگردانند.
برگرفته از کتاب منتهی الامال