راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
تابستان بود . هواي بوشهر شرجي و گرما به اوج خود رسيده بود . در چنين شرايطي به همراه جناب سرهنگ ياسيني كه در آن موقع فرمانده پايگاه بود ، سوار بر هواپيماي 747 عازم تهران بوديم .
با سوار شدن ساير مسافران كه عمدتا خانواده هاي پرسنل بودند ، هواپيما از رمپ حركت كرد و در ابتداي بان پرواز قرار گرفت . دقايقي منتظر مانديم تا برج مراقبت اجازه پرواز دهد . ناگهان هواپيما دور زد و راه ترمينال را در پيش گرفت . علت را جويا شديم . در پاسخ گفتند:« دو نفر از مسئولان پايگاه جا مانده اند و رئيس ترمينال از ما خواسته تا برگرديم آنها را نيز سوار كنيم .» در همين حين ، نگاهي به چهره جناب سرهنگ ياسيني انداختم . تا آن زمان او را آن گونه عصباني نديده بودم . هواپيما جلوِ ترمينال رسيد و از حركت باز ايستاد . متوجه شدم ، شهيد ياسيني قصد دارد پياده بشود . پرسيدم : - جناب سرهنگ ! پياده مي شويد ؟ - بله مي خواهم بدانم اين آقايان كي هستند كه اين قدر نفوذ دارند و قادرند هواپيما را با 400 نفر مسافر بازگردانند ! از طرفي رئيس ترمينال چرا بايد دست به چنين اقدامي بزند او در مقابل چشم مسافران آن دو را فراخواند . وقتي كه ديد هيچ دليل قانع كننده اي براي انجام آن كارشان ندارند ، هر دو را روانه بازداشتگاه كرد. هواپيما كم كم آماده پرواز مي شد . اين در حالي بود كه او همچنان پاين ايستاده بود و به نظر مي رسيد كه قصد سوار شدن را ندارد . سريع از پلكان هواپيما پاين رفتم ، خود را به او رساندم و گفتم :- جناب سرهنگ ! مگر شما تشريف نيم آوريد؟
نگاهش را به زمين دوخت و گفت :- شما بفرماييد . من نمي توانم در چشمان مسافران و خلبان نگاه كنم .

(سيد ستار حسيني ، شهيد عليرضا يا سيني )