خالي
خالی آغوش من
که بی سبب
ناگاه
از هر چه سبزه و گیاه
خالی شد
خالی دیگریست
با خیال
پر می شود
در خیال
خالی
سراب خیال من
با همه ی برگ و بارش
که مرا
به لمس هر چه پیچیدن
و نوشیدن می کشاند
خیال دیگریست
آه
خیال و سراب
خالی و خراب
همزادی های مغرور نیمی از من؛
خالی هر چه نیست
نثار شما